تبليغاتX
بابا ادبیات
سوزد آن شمع که پروانه بود همدم او ...... ما که پروانه نداریم چرا سوخته ایم
 
 علاقمندان به دریافت فایل ویدئویی این سرود با اجرای جمشید جم میتوانند روی لینک  زیر کلیک نمایند.

 

 
 
خواننده سرود مشهور "یار دبستانی من" دیروز  از خاطراتی پرده برداشت که تاکنون به زبان نیاورده بود.

به گزارش البرز صبح امروز سرود "یار دبستانی من" درهمایش درآمدی بردکترین منازعه نرم به صورت زنده به اجرا درآمد.

پیش از اجرای این سرود جمشید جم خواننده این سرود مشهور که بارها در تلاطم های سیاسی کشور مورد استفاده ابزاری قرار گرفته است به بیان خاطراتی ناگفته پرداخت.

این خاطرات حول محور وقایع پیش از انقلاب و پس از انقلاب اسلامی و حواشی خواندن "یار دبستانی من " بود .

وی درادامه بیان این حواشی گفت :  يار دبستاني را به عشق شهداي انقلاب و بچه هاي مدرسه ودانشگاه خواندم و اين اثر به هيچ قشر خاصي تعلق ندارد و براي ملت ايران است.

وی درادامه سخنانش جوانان را حافظان فرهنگ تاریخی این آب وخاک معرفی وخواستار توجه آنان به اصالت خویش شد.

جم افزود: جوانان بايد به فرهنگ اين مرز و بوم افتخار كنند.

صدا وسیما تاکنون بخشی کوتاهی از این سخنان را پخش کرده است.

چند سال پیش جمشید جم بخاطر خواندن این سرود زیبا مورد تفقد وقدردانی رهبر معظم انقلاب قرار گرفت.

این ترانه یا به قولی سرود انقلابی، محصول مشترک منصور تهرانی به عنوان ترانه سرا و جمشید جم به عنوان خواننده است. در سال 1357 تولید و پخش گردید و چون کلامش بیشتر مخاطبان درس خوانده را در بر می گرفت؛ کم کم به ترانه محبوب دانش آموزان و دانشجویان تبدیل شد.

در سال های پس از تثبیت انقلاب نیز دانشجویان این سرود را به نمادی برای حضور اجتماعی وسیاسی خود مبدل ساختند.

"یار دبستانی من " در جریان انتخابات دوم خرداد 1376، عملاً ترانه رسمی جریان دانشجویی بود و پس از آن هم تقریباً در هربرنامه دانشجویی،این سرود یا از طریق نوارکاست پخش می شد و یا توسط خود دانشجویان بازخوانی می گردید.

درجریان انتخابات نهم ریاست جمهوری با الهام از این سرود "ترانه ای به همین سبک برای محمود احمدی نژاد "ساخته شد که استقبال زیادی نیز از آن صورت گرفته و صدا سیما نیز پس از پیروزی وی آنرا پخش کرد.

درجریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری نیز این سرود بارها مورد استفاده برخی از کاندیداها قرار گرفت . 

گفتنی است این همایش به همت بسیج دانشجویی دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران برگزار شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:19  توسط بابایی  | 
 

رها شدیم، رها، مثل روح بی جسدی
نه با توئیم و نه بی تو، چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه های تو در تو
چه ازدحام عجیبی، چه شهر بی عددی

رها شدیم در این کوچه های سرگردان
نه آستانه ی عشقی، نه خانه ی خردی

مرا به حاشیه ی سردِ زندگی آورد
امید رو به زوالی، دلیل نابلدی

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

مگر به سایه ی نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است، یا علی مددی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:8  توسط بابایی  | 
 

در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند

به دشت پر مــــلال ما، پرنــــــده پر نمـي زنــــد

يكــي زشب گرفتــگان، چــــــــراغ بر نمي كنـــد

كسي به كوچــه سار شب، در سحر نمي زند

نشستــــــه ام در انتظار اين غبار بي ســــوار

دريغ كز شبـــــي چنين، سپيــده سر نمي زنــد

دل خراب من، دگـــــر خرابتــــــر نمــــي شـــود

كه خنجر غمت از اين خرابتـــــــر نمـــــــي زند

گذر گهــــي است پر ستم، كه اندرو به غير غم

يـكي صــــــلاي آشنا، به رهگــــــذر نمي زنـــــد

چه چشم پاسخ است از اين، دريچه هاي بسته ات

بـــــرو كه هيچ كس نــــدا، به گوش كر نمي زنــــد

نه سايه دارم و نه بر، بيفكننـــــــــدم و ســـزاست

اگر نــــه بر درخت تر، كســـــي تبر نمـــــي زنــد

                                                                           هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:27  توسط بابایی  | 
برای خورشید پنهان امامت

مرا به خنده ای از آفتاب مهمان کن
مرا به جرعه ای از نور ناب مهمان کن
مرا به یاسمن و یاس و سنبل و سوسن
به سرو و سبزه و باران و آب مهمان کن
کتاب حسن تو مجموعه ای تماشایی است
مرا به صفحه ای از آن کتاب مهمان کن
طلوع کن ز پس ابر دیرپای فراق
مرا به روشنایی ماهتاب مهمان کن
در ازدحام خیالات خویش حیرانم
مرا به خلوت بی اضطراب مهمان کن
چو قطره ای که به دریا رسد مرا دریاب
مرا چو ذره تو ای آفتاب مهمان کن
هزار مرتبه خواندم تو را، تو هم یکبار
به یک نگاه مرا در جواب مهمان کن
دل مرا که به یک خنده از تو خرسند است
به یک تبسم، حتی به خواب مهمان کن

دکتر غلامعلی حداد عادل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:32  توسط بابایی  | 
 

گر ز گردون شکایتی کردم

از جگرریشی و دل‌افکاری

نه ز کم‌ظرفی است و کم‌تابی

نه ز بی‌برگی است و بی‌باری

در حق هاتف این گمان نبری

این سخن را فسانه نشماری

خون دل می‌چکد ازین نامه

گر به دست اندکی بیفشاری

کرده جا بر دلم چو مرکز تنگ

گردش این محیط پرگاری

درد و داغی کزوست بر دل من

شرح آن کی توان ز بسیاری

یکی از دردهای من این است

که سپهرم ز واژگون‌کاری

داده شغل طبابت و زین کار

چاکران مراست بیزاری

من که عار آیدم ز جالینوس

کندم گر به خانه پاکاری

فلک انباز کرده ناچارم

با فرومایگان بازاری

رسد از طعنشان به من گاهی

دل خراشی کهن جگرخواری

اف بر آن سرزمین که طعنه زند

زاغ دشتی به کبک کهساری

من و این شغل دون و آن شرکا

با همه ساختم به ناچاری

چیست سودم ازین عمل ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:49  توسط بابایی  | 
 
Elnaz

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 دانلود تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد

Elnaz
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:11  توسط بابایی  | 
پشت سر قرنی که طی شد
پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست
زندگی یا مرگ تازه

قرن طوفان تباهی
قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل
خنده های اشتباهی

قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی
صنعت تابوت سازی

قرن تخریب تفاهم
انفجار آشنایی
قرن مریم های موجی
لاله های شیمیایی

قرن تبعید محبت
موسم پژمردن دل
قرن تکثیر تقلب
قرن خنجر خوردن دل

پاک بازی رو به کاهش
نانجیبی در فزونی
سینه سینه در سرایت
دشمنی های عفونی

قحطی سبزینه و گل
قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمری
باگلوگاه مسلسل

اتفاق خنده بر لب
غربت گل در صحاری
پیشکش ها: مرگ مرهم
ارمغانها: زخم کاری

قرن تنهایی و تلخی
فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی
خانه های انفرادی

روزگار سست عهدی
قرن سخت افزار و سی دی
زایش ویروس وحشت
انتشار نا امیدی

قرن غرب وحرب وآتش
فصل طاعونهای شرقی
استخوانهای شکسته
نردبانهای ترقی

روی لبهای مدارا
نقش لبخندی معطل
مهربانی ها خلاصه
کینه ورزی ها مفصل

عرصه دل های خالی
دست های ظاهرا پر
بی توقف در تکاپو
خط تولید تنفر

قرن فرصتهای فاسد
لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق
قرن استیلای کاسب

رفته تا اوج ثریا
شاخص سر درگمی ها
در نخاع مهربانی
ترکش نامردمی ها

قرن ترویج حرامی
عرصه ایمان انبوه
بی وفایی های واجب
مهربانی های مکروه

رشد روز افزون خنجر
کاهش میزان مردی
نسل مجنونان عاشق
خسته از لیلا نوردی

قرن زردی ،قرنِ حذفِ
ارغوانی ها ،گلی ها
قرن شلیک کلاغان
در گلوی کاکلی ها

موسم نوآوری ها
برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر
مرگ های ابتکاری

قرن از اصلی رمیدن
قرن قلتیدن به فرعی
قرن دین را سر بریدن
با اصول ذبح شرعی

عشق در خط مقدم
پاتک بی وقفه نان
وای بر رزم آور دل
بشکند گر خط ایمان



از کتاب "سفرنامه گردباد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:35  توسط بابایی  | 
«محمدعلی بهمنی»

۱) بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام  

 

۲)کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب!

 

۳) هی مترسک کلاه را بردار!

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم !

"محمدعلی بهمنی" متولد فروردین ۱۳۲۱ در دزفول . اولین شعر از او در سال ١٣٣٠،يعنی زمانی که او تنها ٩ سال داشت، به چاپ رسيد.

محمدعلی بهمنی در سال ١٣٧٨ موفق به دريافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترين غزلسرای ايران

گرديد. برخی از مجموعه اشعار او عبارتند از:

باغ لال، در بی وزنی، عاميانه ها، گيسو، کلاه، کفتر، گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، غزل، عشق است، شاعر شنيدنی است، نيستان، اين خانه واژه های نسوزی دارد، کاسه آب ديوژن، امانم بده...
http://bahar-diyaridigar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:13  توسط بابایی  | 

سيد محمدمهدی سیار

از حلقه­ هایمان به­ در افتاد رازها
با قیل وقال بی­ ثمر عشقبازها

دوشید فتنه ­ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده­ ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی­ نمازی ما بی­نمازها

خیل پیاده­ ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده­ ایم ز شطرنج­ بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترک تازها

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ­ سازها

قرآن به نیزه رفت...خدايا مخواه باز
بر نیزه­ ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

ما را ز جنبش خس و خاشاک باک نيست
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

سيد محمدمهدی سیار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:44  توسط بابایی  | 
، مختصرا  معرفي اين شاعر بزرگ
خواجه شمس الدين محمد بن محمد حافظ شيرازي (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجري قمري)، شاعر بزرگ قرن هشتم ايران و يكي از سخنوران نامي جهان است كه اغلب اشعار وي در غالب غزل سروده شده است.

در خصوص سال دقيق ولادت او بين مورخين و حافظ شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دكتر ذبيح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ (تاريخ ادبيات ايران) و دكتر قاسم غني آن را در ۷۱۷ (تاريخ عصر حافظ) مي دانند. برخي ديگر از محققين همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه اي از حافظ ولادت او را قبل از اين سال ها و حدود ۷۱۰ هجري قمري تخمين مي زنند (لغتنامه دهخدا، مدخل حافظ). آنچه مسلم است ولادت او در اوايل قرن هشتم هجري قمري و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بين ۷۲۰ تا ۷۲۹ روي داده است.

سال وفات او به نظر اغلب مورخين و اديبان ۷۹۲ هجري قمري است. (از جمله در كتاب مجمل فصيحي نوشته فصيح خوافي (متولد ۷۷۷ ه.ق.) كه معاصر حافظ بوده و همچنين نفحات الانس تاليف جامي (متولد ۸۱۷ ه.ق.) صراحتاً اين تاريخ به عنوان سال وفات خواجه قيد شده است). مولد او شيراز بوده و در همان شهر نيز وفات يافته است.

نزديك به يك قرن پيش از تولّد او (يعني در سال ۶۳۸ ه ق - ۱۲۴۰ م) محي الدّين عربي ديده از جهان فروپوشيده بود، و ۵۰ سال قبل ازآن (يعني در سال ۶۷۲ ه ق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلال الدّين محمد بلخي (رومي) درگذشته بود.

درباره زندگي حافظ هيچ اطلاعات دقيقي در دست نيست. حتي به مقدار يك خط منبعي كه هم عصر او باشد و خاطره اي از حافظ نقل كرده باشد وجود ندارد . اولين شرح حال هاي مكتوب در مورد حافظ مربوط به بيش از 100 سال بعد از وفات او است . تمام شرح حال هايي كه در حال حاضر در مورد حافظ نوشته مي شود بر اساس برداشت شخصي نويسنده از اشعار او و بعضي نشانه هاي تاريخيست كه مستقيم ربطي به حافظ ندارد (مثل شرح حال شاهان هم عصر حافظ و احوالات عمومي شيراز در آن دوران )

يكي از باب هاي عمده در حافظ شناسي مطالعهٔ كمي و كيفي ميزان، گستره، مدل، و ابعاد تأثير پيشينيان و هم عصران بر هنر و سخن اوست. اين نوع پژوهش را از دو ديدگاه عمده دنبال كرده اند: يكي از منظر استقلال، يگانگي، بي نظيري، و منحصربه فرد بودن حافظ، و اينكه در چه مواردي او اينگونه است. دوّم از ديدگاه تشابهات و همانندي هاي آشكار و نهاني كه مابين اشعار حافظ و ديگران وجود دارد.

از نظر يكتا بودن، هر چند حافظ قالب هاي شعري استادان پيش از خودش و شاعران معاصرش همچون خاقاني، نظامي، سنايي، عطار، مولوي، عراقي، سعدي، امير خسرو، خواجوي كرماني، و سلمان ساوجي را پيش چشم داشته، زبان شعري، سبك و شيوهٔ هنري، و نيز اوج و والايي پيام ها و انديشه هاي بيان گرديده با آن ها چنان بالا و ارفع است كه او را نمي توان پيرو هيچ كس به حساب آورد (صفحهٔ ز، پيش گفتار در ديوان حافظ با ترجمه و شرح اردو توسط عبادالله اختر).

كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

از منظر تأثير آثار ديگران بر حافظ و اشعارش، پيش زمينهٔ بسياري از افكار، مضامين، صنايع و نازك خيالي هاي هنري و شعري حافظ در آثار پيشينيان او هم وجود دارد.

تأثير حافظ بر شعر دوره هاي بعد
تبحر حافظ در سرودن غزل بوده و با تركيب اسلوب و شيوه شعراي پيشين خود سبكي را بنيان نهاده كه اگر چه پيرو سبك عراقي است اما با تمايز ويژه به نام خود او شهرت دارد. برخي از حافظ پژوهان شعر او را پايه گذار سبك هندي مي دانند كه ويژگي اصلي آن استقلال نسبي ابيات يك غزل است (حافظ نامه، خرمشاهي).

ديشب به سيل اشك ره خواب مي زدم           نقشي به ياد خطّ تو بر آب مي زدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ           فالي به چشم و گوش درين باب مي زدم
ساقي به صوت اين غزلم كاسه مي گرفت           مي گفتم اين سرود و مي ناب مي زدم
خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و كام           بر نام عمر و دولتِ احباب مي زدم


امروز ه در خانهٔ هر ايراني يك ديوان حافظ يافت مي شود. ايرانيان طبق رسوم قديمي خود در روزهاي عيد ملي يا مذهبي نظير نوروز بر سر سفره هفت سين، و يا شب يلدا، با كتاب حافظ فال مي گيرند. براي اين كار، يك نفر از بزرگان خانواده يا كسي كه بتواند شعر را به خوبي بخواند يا كسي كه ديگران معتقدند به اصطلاح خوب فال مي گيرد ابتدا نيت مي كند، يعني در دل آرزويي مي كند. سپس به طور تصادفي صفحه اي را از كتاب حافظ مي گشايد و با صداي بلند شروع به خواندن مي كند. كساني كه فال مي گيرند هنگام فال گرفتن فاتحه اي مي خوانند و سپس كتاب حافظ را مي بوسند، آنگاه آن را مي گشايند و فال خود را مي خوانند.

برخي حافظ را لسان غيب مي گويند يعني كسي كه از غيب سخن مي گويد

يكي از صنايع شعري ايهام است بدين معني كه از يك كلمه معاني متفاوتي برداشت مي شود. ايهام در اشعار حافظ بصورت گسترده مورد استفاده قرار گرفته. همچنين از مهم ترين خصوصيات شعر حافظ اين است كه غزليات او گستردگي مطالب ذكر شده در يك غزل مي باشد بگونه اي كه در يك غزل از موضوعهاي فراواني حرف مي زند. حافظ زماني كه درمانده مي شود به فال روي مي آورد:

از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش     زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد

در ديوان حافظ كلمات و معاني دشوار فراواني يافت مي شود كه هر يك نقش اساسي و عمده اي را در بيان و انتقال پيام ها و انديشه هاي عميق بر عهده دارد. به عنوان نقطهٔ شروع براي درك اين مفاهيم بايد با سير ورود تدريجي آن ها در ادبيات عرفاني آغاز گرديده از قرن ششم و با آثار سنايي و عطار و ديگران آشنايي طلبيد. از جملهٔ مهم ترين آن ها مي توان به رند و صوفي و مي اشاره داشت:

رند
شايد كلمه اي دشوار ياب تر از رند در اشعار حافظ يافت نشود. كتب لغت آن را به عنوان زيرك، بي باك، لاابالي، و منكر شرح مي دهند، ولي حافظ از همين كلمه بد معني، واژه پربار و شگرفي آفريده است كه شايد در ديگر فرهنگ ها و در زبان هاي كهن و نوين جهان معادلي نداشته باشد.

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست   رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست   عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

(حافظ)

صوفي
حافظ، همواره، صوفي را به بدي ياد كرده، و اين به سبب ظاهر سازي و ريا كاري صوفيان زمان او بوده است. آنان، به جاي آن كه به راستي مردان خدا باشند و روندگان راه حقيقت، اغلب، خرقه داران و پشمينه پوشاني بودند كه بويي از عشق نابرده به تند خويي شهرت داشتند و پاي از سراي طبيعت بيرون نمي نهادند.

درين صوفي وشان دَردي نديدم  كه صافي باد عيش دُرد نوشان
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد  اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد

در برابر صوفي، حافظ از عارف با نيكويي و احترام ياد كرده، و عارف را اغلب همان صوفي راستين، با كردار و سيمايي رندانه، دانسته است.

در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك جهدي كن و سرحلقۀ رندان جهان باش

آرامگاه حافظ

آرامگاه حافظ در شيراز در منطقهٔ حافظيّه و در فضايي آكنده از عطر و زيبايي جان پرور گل هاي شيراز، درهم آميخته با شور اشعار خواجه، واقع شده است. اين مكان يكي از جاذبه هاي مهمّ توريستي هم به شمار مي رود، و در زبان عاميانهٔ خود اهالي شيراز، رفتن به حافظيّه معادل با زيارت آرامگاه حافظ گرديده است. اصطلاح زيارت كه براي اماكن مقدّس است به خوبي نشان گر آن است كه حافظ چه چهرهٔ مقدّسي نزد ايرانيان دارد. معتقدان به حافظ رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسومي آييني همراه مي كنند، از جمله با وضو به آنجا مي روند، و در كنار آرامگاه حافظ كفش خود را از پاي بيرون مي آورند، كه در فرهنگ مذهبي ايران نشانهٔ احترام و قدسي بودن مكان است.

آرامگاه حافظ هم چنين مكاني فرهنگي است. به عنوان مثال، برنامه هاي مختلف شعرخواني شاعران مشهور يا كنسرت خوانندگان بخصوص سبك موسيقي ايراني و عرفاني در كنار آن برگزار مي شود.

حافظ شيرازي در شعري پيش بيني كرده است كه مرقدش، پس از او، زيارت گاه خواهد شد:

بر سر تربت ما چون گذري، همّت خواه كه زيارت گه رندان جهان خواهد بود

ديوان حافظ كه مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصيده، دو مثنوي، چندين قطعه، و تعدادي رباعي است، تا كنون بيش از چهارصد بار به اشكال و شيوه هاي گوناگون، به زبان اصلي فارسي و ديگر زبان هاي جهان به چاپ رسيده است. شايد تعداد نسخه هاي خطّي ساده يا تذهيب گرديدهٔ آن در كتابخانه هاي ايران، افغانستان، هند، پاكستان، تركيه، و حتي كشور هاي غربي از هر ديوان فارسي ديگري بيشتر باشد. (ص ص ۲۶۵ - ۲۶۷، ذهن و زبان حافظ)

حافظ به زبان عربي يعني نگه دارنده و به كسي گفته مي شود كه بتواند قرآن را از حفظ بخواند.
سايت خبري وطن(watan.ir) به مناسبت 20 مهر ماه روز ملي حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:49  توسط بابایی  | 
 

وسعت و تعداد لغات زبان انگليسي روز به روز در حال افزايش است. متخصصان ادبيات و كارشناسان زبان انگليسي اخيرا 100 كلمه اسلامي – عربي را كه كاربرد زيادي دارد،‌ به فرهنگ لغات انگليسي اضافه كردند تا انگليسي زبانان از وجود خلأ اين كلمات در اين زبان رنج و سختي نكشند.

به گزارش شيعه آنلاين،‌ روزنامه "گاردين" چاپ انگليس از افزودن 100 كلمه اسلامي – عربي به فرهنگ لغات انگليسي خبر داد. از جمله كلمات اسلامي – عربي (يا بهتر است بگوييم فقهي) كه اخيرا به فرهنگ لغات "ميريام وبستر كوليگيات" افزوده شده،‌ لغت "حرام"‌ است.

اين روزنامه انگليسي در ادامه نوشت: وجود اينترنت و ديگر وسايل ارتباط جمعي كه موجب در آميخته شدن فرهنگ و زبان هاي مختلف جهان با يكديگر شده، افزودن برخي كلمات از زبان هاي مختلف در زبان هاي ديگر را واجب و ناگزير كرده است. زيرا براي نمونه گاهي مشاهده مي شود كه يك كلمه يا اصطلاح كه به زبان ديگري متعلق است، توسط مردم سرزمين ديگر در اينترنت مورد استفاده قرار مي گيرد و با اينكه در فرهنگ لغات آن زبان وجود ندارد، اما معناي خود را پيدا كرده از همين رو متخصصان و كارشناسان ادبي مجبور مي شوند به دليل استعمال زياد و مورد استفاده قرار گرفتن اين كلمه يا اصطلاح، آن را به زبان خود بيافزايند.

"گاردين"‌در ادامه نوشت: كلمه "حرام" كه يك كلمه اسلامي است نيز از اين دسته كلمات و اصطلاحات است. اين لغت همواره از سوي كاربران اينترنتي انگليسي زبان مسلمان و غيرمسلمان مورد استفاده قرار مي گرفت، در حاليكه از اصلا چنين كلمه اي در زبان انگليسي وجود نداشت و ناگزير اخيرا به فرهنگ لغات انگليسي افزوده شد.

شايان ذكر است از ديگر نمونه‌هاي كلمات اسلامي – عربي كه در گذشته به زبان انگليسي اضافه شده مي توان به اين كلمات اشاره كرد: الله = Allah ، امام = Imam ، امامت = Imamate ، جهاد = Jihad ، كعبه = Kaaba ، صوفي = Sufi ، خلافت = Caliphate
http://www.rajanews.com/detail.asp?id=37826

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:22  توسط بابایی  | 
 

علی رضا قزوه

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟

شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند

این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود

عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست

راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند

رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت

دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود

شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است

این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است

این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار

این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست

شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:20  توسط بابایی  | 
 

«والت ديزني» به متعلق بودن «سيندرلا3» به من اعتراف كرده اما سرقت ادبي را رد مي‌كند.

«فريبرز روشنفكر» طراح كارتون «سيندرلا3» با ارائه توضيحاتي در خصوص شكايت خود از «والت ديزني» به اتهام سرقت ادبي گفت: «والت ديزني» به متعلق بودن «سيندرلا3» به من اعتراف كرده اما سرقت ادبي را رد مي‌كند.

«فريبرز روشنفكر» در گفت وگو با فارس با تشريح چگونگي طرح شكايت خود از كمپاني «والت‌ديزني» اظهار داشت: در مهرماه سال 78 بنده يك طرح چند صفحه‌اي را براي دنباله‌سازي كارتون محبوب سيندرلا به كمپاني والت‌ديزني ارائه كردم كه در آن شيطان برآشفته وارد داستان مي‌شود و به فرشته مي‌گويد كه حق نداشتي در سرنوشت سيندرلا دخالت كني و به نكوهش او مي‌پردازد كه چرا قانون اختيار را زير پاگذاشته‌اي، شيطان فرشته را به اسارت مي‌گيرد و عصاي سحرآميز او را مي‌گيرد و باد زمان را مي‌فرستد تا سيندرلا و شاهزاده را از زمان خوشبختي به بدبختي بياورد و در ادامه شاهد تلاش‌هاي سيندرلا و شاهزاده براي رسيدن به خوشبختي حقيقي هستيم.

وي ادامه داد: تمام نامه‌هايي كه در آن زمان بين بنده و مسولان والت‌ديزني رد و بدل شد موجود است و يك كپي از آنرا براي احقاق حق خود در اختيار سه مرجع سازمان جهاني مالكيت معنوي،انجمن نويسندگان آمريكا و دادگستري آمريكا قرار دادم و به طور جدي به دنبال شكايت خود هستم.

روشنفكر خاطر نشان كرد: در آن زمان يك جوابيه از سوي والت ديزني براي من ارسال شد كه با اين محوريت كه قصه‌ سيندرلا براي آنها افسانه‌اي فراموش شده است و به دنبال دنباله‌سازي آن نيستند اما بعد از چند ماه مترجم من با من تماس گرفت كه سيندرلا2 ساخته شده است كه خوشبختانه هيچ ارتباطي با طرح ارائه شده از سوي من نداشت اما از سوي والت ديزني يك فرم تقاضاي همكاري براي من ارسال شد كه در زمان دليل اين كار را نمي‌دانستم.

نويسنده ايراني طرح كارتون «سيندرلا3» در ادامه افزود: متاسفانه مسئولان والت‌ديزني كه زماني به صراحت اعلام كرده بودند كه قصد دنباله‌سازي سيندرلا را ندارند اين‌بار در يك سرقت ادبي آشكار مو به مو و بر اساس طرحي كه من در سال 78 به آنها ارائه داده بودم «سيندرلا3» را ساختند و به جاي نام من نام 5 نفر ديگر را به عنوان نويسندگان فيلمنامه آن آوردند كه پس از مشورت‌هاي فراوان تصميم گرفتم تا از والت‌ديزني به دليل اين سرقت آشكار شكايت كنم.

وي تصريح‌كرد: پس از اينكه شكايت خود را به سازمان جهاني مالكيت معنوي،انجمن نويسندگان آمريكا و دادگستري آمريكا ارائه دادم، مسئولان والت ديزني نامه ديگري به من زدند كه ما قبول داريم كه طرح «سيندرلا3» متعلق به شما است اما هر گونه سرقت ادبي را رد مي‌كنيم، كه به اذعان وكيلم همين موضوع و اعتراف والت‌ديزني نشان دهنده صحت ادعاي بنده است.

به گفته «فريبرزروشنفكر» او در زماني كه فرهاد توحيدي رئيس كانون فيلمنامه نويسان ايران عازم سفر به آكادمي اسكار آمريكا بود كليه مدارك و مستندات خود را به فرهاد توحيدي ارائه كردم تا شايد در روند بررسي ادعاي او تاثير مثبت داشته باشد و توحيدي نيز پس از بررسي مدارك و مستندات وي در ارتباط با مالكيت ساختار «سيندرلا3» قول مساعدت جدي داد و عنوان كرد كه در ملاقات با مسئولين آكادمي اسكار و مسئولين انجمن نويسندگان آمريكا اين مستندات قابل توجه حقوقي را مطرح و پي گيري خواهد كرد.

روشنفكر در حوزه هنري كارشناس فيلمنامه و مجري و طراح پروژه‌هاي فرهنگي در كارگاه فيلمنامه نويسي حوزه هنري است و در حال حاضر روي فيلمنامه يك مجموعه انيميشن به نام «دوستان وفادار» كار مي‌كند.

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=37701

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:4  توسط بابایی  | 
 

کتاب نویسنده هفت ساله ایرانی چاپ شد
در رویدادی نادر در ایران کتابی از یک پسربچه هفت ساله به زیر چاپ رفت.

به گزارش خبرنگار مهر، این نویسنده کم سن و سال "بامداد رفعتی" نام دارد و تمام قصه‌های کتابش را خودش گفته و آنها را برای پدر و مادرش روایت کرده و آنها بعد از ضبط صدای فرزندشان، داستان‌های او را از نوار پیاده کرده و نوشته‌اند و اینک به شکل کتابی به زیر چاپ رفته است.

رفعتی متولد 1381 کرمان است و امسال به مدرسه رفته و در کلاس اول دبستانی در این شهر مشغول به تحصیل شده است.

عنوان کتاب این نویسنده خردسال "باران قرمز و 5 داستان دیگر" است که شامل 6 داستان کوتاه است. آناهیتا و خانه کج، کره زمین، دکتر فین ساز، کشف باران قرمز، گلی که بوی فرشته می‌داد و داستان خوشول عناوین داستان‌ها را شامل می‌شوند.

همه داستان‌های کتاب 30 صفحه‌ای بامداد رفعتی تصویرسازی شده‌اند و تا پایان ماه جاری توسط انتشارات دیبایه منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:6  توسط بابایی  | 
لبخندی که زندگی ام را نجات داد!
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
 
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
 
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
 
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
 
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
 
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
 
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
 
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:33  توسط بابایی  |