از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند!!!...
آنها که لال ماندهاند ؛ ميشکنند!!!...
دندانساز راست ميگفت :
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است !
من تعجب ميکنم چطور روز روشن
دو ئيدروژن با يک اکسيژن؛ ترکيب ميشوند
وآب از آب تکان نميخورد!!!...
بهزيستي نوشته بود:
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام!!!... که هميشه ميگفت: گوساله، بتمرگ!!!...
با اجازه محيط زيست
دريا، دريا دکل ميکاريم
ماهيها به جهنم!
کندوها پر از قير شدهاند
زنبورهاي کارگر به عسلويه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتي!
داريوش به پارس مينازيد
ما به پارس جنوبي!!!...
رخش ، گاري کشي ميکند
رستم ، کنار پياده رو سيگار ميفروشد
سهراب ، ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد ، از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق ميزنند
ابوالقاسم براي شبکه سه ، سريال جنگي ميسازد
وای ....
موریانه ها به اخر شاهنامه رسیده اند
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست
لختی بخند، خندهی گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتــــهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترهـا
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کــمان عشق اهورایــی
از پشت شیشهی دل تـــــو پیــداست
فریاد تـــو تــلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریـــــاست
با ما بدون فاصلــه صحبت کن
ای آن که ارتفاع تـو دور از ماست
سحرگاهان بود. شاید همان لحظه آشنای معاشقهاش، همان لحظهی خوش شاعری. درد داشت و دردش قطعا "درد مردم زمانه" بود. آخر تنها دردی که میتوانست شاعرمان را از پای درآورد، این بود. میخواست دردی بهانه کند و برود. خاطرهها اما جلوی چشمان خیس "قیصر" همچنان رژه میرفتند...
نوجوانی بود با موهای لخت، کمشباهت به بچههای جنوب. اهل گتوند بود؛ در نزدیکی دزفول. آنجا درس خواندهبود.
هنگامی که دانش آموز بود، قیصر در مسابقات ادبی و هنری در رشتهی دیگری غیر از شعر شرکت میکرد تا مهدی پوررضاییان -همبازی دوران کودکی و نوجوانی قیصر- شانس برنده شدن در این رشته را در شهر و استانشان داشتهباشد و بتواند در اردوی کشوری که در رامسر برگزار میشد، حضور داشته باشد. چرا که اگر قیصر در رشتهی شعر شرکت میکرد، مهدی هرگز به اردو راه نمییافت. ظاهراً هر دو یتیم بودهاند؛ مهدی از پدر و قیصر از مادر!

آقای کاظمینی معلم کلاس دوم دبیرستان قیصر تعریف میکند که: «او یک روز از من اجازه خواست تا شعری بخواند. شعر را که خواند، پرسیدم: این شعر از چه کسی بود؟ گفت: از خودم. با تعجب پرسیدم: واقعا از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. همان لحظه در برابر تمام شاگردان کلاس او را تشویق کردم و گفتم هرچه میتوانی بیشتر مطالعه کن و شعر بنویس. از آن پس در تمام ساعتهایی که وارد کلاس میشدم، نخست از قیصر میخواستم که قیصر! بیا و شعر جدیدت را بخوان.»
وقتی در رشتهی دامپزشکی دانشگاه تهران قبول شد و در اتوبوس نشست تا راهی پایتخت شود، نمیدانست که علاقهی مفرطش به شعر، سرنوشتش را تغییر خواهد داد. نمیدانست که راه شاعری از دانشکدهی دامپزشکی میگذرد...
در زمان تحصیل در رشتهی دامپزشکی، به صورت مستمع آزاد در کلاسهای استاد اخوان ثالث شرکت میکرد و به حدی مشتاق جلوه مینمود که استاد در پاسخ به سوالات این مستمع آزاد کنجکاو، دقایقی را اختصاص میداد.
قیصر کم کم به این نتیجه رسید که دامپزشک خوبی نخواهد شد. همین شد که در سال 58 انصراف داد و این بار جامعه شناسی را انتخاب کرد. و باز هم دانشگاه تهران! جایی که هیچگاه از آن دل نکند.
قیصر در دوران دانش آموزیاش هم انقلابی بود، چه برسد به دوران دانشجویی، آن هم دانشجویی در سالهای پر هیاهوی ابتدای انقلاب. همین شد که در حماسهی فتح لانهی جاسوسی شرکت داشت. میگویند که بیانیههای صادره توسط دانشجویان را، او ویرایش ادبی میکرده است. اما همانجا سیاستزده شد. به قول "یوسفعلی میرشکاک" معلوم نیست که آنجا چه دید که دیگر بعد از آن هرگز به سیاست نزدیک نشد.
در همان سال 58، با سیدحسن حسینی، سلمان هراتی، جواد محقق، محسن مخملباف، حسامالدین سراج، محمد علی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و چند نفر دیگر، حلقه "هنر و اندیشه اسلامی" حوزهی هنری را به راه انداختند؛ گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه هنری نام گرفتند. بعدها خیلیهای دیگر هم به این جمع اضافه شدند اما حوزهی هنری دیگر آن روزهای خوش را تجربه نکرد.
یار غار او در زندگی ادبیاش سید حسن حسینی بود که علاوه بر دوستی دیرینهشان، این دو مدتی در جبهههای جنگ همرزم هم و بعدها در حوزهی هنری هم همکار بودند. خود قيصر قرابت و رفاقتش با "سید" را این گونه توصیف میکرد كه "ما مراعات النظير هم هستيم..."
اما سال 63 سال مهمی برای او بود. قیصر بالاخره تصمیم مهم زندگیاش را گرفت و بعد از انصراف از رشتهی جامعه شناسی، وارد دانشکدهی ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران شد. جایی که دیگر ترکش نکرد و بعد از گرفتن دکترا، همانجا مشغول به تدریس شد.
در همین سال 63، با انتشار "در کوچهی آفتاب" به جامعهی شعرا اعلام حضور که نه، فخرفروشی کرد. بعدها استاد شفیعی کدکنی به امینپور گفته بود كه "همین جا بمان و تکان نخور که به شعر دست یافتهای."
در همین دوران، قیصر فعالیت مطبوعاتی خود را هم آغاز كرد و مجله "سروش" را به عنوان سنگری برای قلم زدن برگزید.
سلمان هراتی سومین عضو محفل عشقبازی قیصر و سید بود. اما همرزم روزهای جبهه و همبزم شعرخوانیهای این دو، خیلی زود از میان آنها پر کشید. سلمان در سال 65 با یک تصادف رانندگی رفتنی شد...
بعد از رحلت سلمان هراتي، قیصر دست به قلم شد و نوشت: «شاعران زندهترين آدمهاي روي زميناند. آيا اينها كه زندهترين موجودات روي زمين هستند، نيز ميميرند؟»
قیصر اما عشق دیگری هم داشت که حتی گاهی برایش شعر میسرود. مانند شعر زیر... امام خمینی عشق قیصر بود.
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست
لختی بخند، خندهی گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتــــهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترهـا
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کــمان عشق اهورایــی
از پشت شیشهی دل تـــــو پیــداست
فریاد تـــو تــلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریـــــاست
با ما بدون فاصلــه صحبت کن
ای آن که ارتفاع تـو دور از ماست
میگویند یک چای خور حرفهای و البته سیگاری بود. همکارانش در سروش نوجوان چنین نقل میکنند که عصرها وقتي با هم به آبدار خانهی مجلهی سروش ميرفتيم، قيصر همیشه میپرسید: «اين قوري استعداد دو ليوان چاي رو داره؟»
در دانشکدهی ادبیات و به گفته خودش در روزگاری که همه خود را به نحوی به او نشان میدادند، عاشق متفاوت بودن "زیبا اشراقی" میشود و با او ازدواج میکند. قیصر شعر زیر را در همان دوران برای همسرش میسراید:
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من وآسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازهی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
از قول حجت الاسلام اشراقي -پدر همسر قیصر- نقل شده است که وقتي عقد قيصر و خانمش را خواندند، بانگ اذان ظهر طنين انداز شد. قيصر از سر سفره عقد بلند شد و رفت تا نمازش را بخواند. و بعد تذکر دادند: «از کساني استعانت بجوييم و بخواهيم که قيصر را مدد کنند که خودشان مرد الهي باشند!» وقتی قیصر برگشت، آقای اشراقی به او گفت: «ما افتخار میکنیم شما كه اینقدر مقید و مذهبی هستید، داماد ما بشوید.»
وقتی خدا دختری به او بخشید، نامش را به نشانهی استجابت دعایش، «آیه» گذاشت. کمی بعد، وقتی میخواست با دخترش که کمتر از یک سال داشت، با زبان شعر سخن بگوید و خدا را، زندگی را، و انسان را برای او توضیح دهد، متوجه شد که چنتهاش از شعر کودک خالی است. این شد که "گلها همه آفتابگردانند" پا به عرصهی شعر کودک نهاد و بر قله قرار گرفت.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا ميخواست باغ آسمان ها
به روي ما هميشه باز باشد...
بهروز مدرسی -خلبانی که بعد از بازنشستگی دست به قلم شد و در سروش فرصت همکاری با قیصر را یافت- خاطرهای با این مضمون از قیصر تعریف کرده است: «روزی كه گروهي از جوانان براي ديدار با آيت الله خامنهاي رفته بودند، يكي از جوانان كه از شهرستان آمده بود، قبل از شروع سخنرانی براي ایشان قطعه شعري را خواند. آیتالله خامنه اي بلافاصله گفتند "به به ... آيا شعر از قيصر امين پور است؟" جوان شهرستاني تصديق كرد. وقتي روز بعد به دفتر مجله رفتم، جريان را براي قيصر تعريف كردم. قيصر ميگفت "تو را خدا اين نوار را به من برسان تا به اين مخالفانم نشان بدهم كه رهبر انقلاب، اسمي از من آورده است..."»
میگفت: «سرودن یـک فعل مجهول اسـت؛ نه از آن روی کـه فاعـل آن معلوم نیست، بلکه از آن روی که فـاعل حقیقی آن معلوم نیست. شاید به همین دلــیـل، قــدمـا آن را بـه سـحـر و مـعـجـزه مانند کردهاند. حکایت کسی که شاعر را فاعل سرودن گرفت، حکایت همان موری است که بر کاغذ میرفت، نبشتن قلم را دید و قلم را ستودن گرفت. نوشتن چنان که گفتهاند، فعل لازم است، نه متعدی.»
با رسانهها میانهی خوبی نداشت. خود در مورد انزوای رسانهایاش چنین میگوید: «هيچ وقت به صورت رسمی در هيچ برنامهی تلويزيونی شرکت نکردم، خوشبختــانه يا متاسفانه از اين سعادت محرومم!»
همسرش معلم ادبیات بود و دلش پرمیکشید برای آنکه سر کلاس، شعرهای قیصر را بخواند. اما... قیصر او را از خواندن اشعارش در مدرسه نهي ميكرد. ميگفت معرفي شعر من به وسيلهی تو كه همسرم هستي تبليغ است و درست نيست.
نوروز 77، بر خلاف همهی نوروزها که به شیراز سفر میکرد، قصد شمال كرد و راهی گیلان شد؛ غافل از آنکه سرنوشت برای قیصر خواب دیگری دیده بود...
باز هم تصادف رانندگی... لعنت بر این تصادف!
حادثه به قدری شدید بود که كبد و لگن خاصرهاش به شدت آسيب ديد و مدتها غريبانه در كنج بيمارستاني در شهر رشت بستري شد. این غربت و بیتفاوتی مسئولان ادامه داشت تا اینکه كه نهاد رياست جمهوري وقت بعد از مدتها بیتوجهی، ترتيب انتقال او را با هليكوپتر به تهران ميدهد. در تهران، دو جراحی سنگین را پشت سر گذاشت. جراحی قلب و پیوند کلیه...
جراحات بعد از تصادف و جراحیهای سنگین، قیصر را زودتر از آنکه باید، پیر كرد. در این سالها، شکستگی در چهرهی او بهگونهای نمایان شده بود که در دیدار شعرا با مقام معظم رهبری ایشان ابتدا قیصر را نشناختند، اما وقتی بهجا آوردند، دستور دادند که صندلی بیاورند تا او روی زمین ننشیند اما قیصر متواضعانه نپذیرفت.
در فروردین 1384 به همان معلم دوست داشتنی ایام دبیرستانش گفته بود: «متأسفانه حالم خوب نیست و گیج میشوم و گویا مشکل خونی دارم. مثلا همین دیروز که در منزل بودم و همسرم مقداری ماش به من داد تا آنها را پاک کنم، پرسیدم چرا ماشها این رنگی هستند، چرا سبز نیستند! نمیدانم شما که در برابرم نشستهاید، همان کسی هستید که قبلا دیدهام یا نه.»
همسرش میگوید: «همين بيماري آزارش ميداد. ميگفت چرا پيش از اين هرچه از خدا خواستم به من داد، اما حالا ديگر سلامتي را به من باز نمي گرداند؟! آيه" را خواستم خدا داد؛ زندگي خوب، ازدواج خوب و موفقيت را ميخواستم كه خدا از سر لطفش داد. پس چرا...»
شاید به خاطر همین گلایههای مودبانهاش از خدا و حال روحی نامساعدش بود که کتاب آخرش تا این حد تلخ مینمود. "دستور زبان عشق" حکایت از روزگار تلخ قیصر داشت...
این وضع بد جسمی ادامه داشت تا سحرگاه 8 آبان 86 و روز مرگ جسمش!
و حالا بعد از تو...
بعد از رحلتش، حضرت آقا در فراقش این چنین فرمودند:
«او شاعری خلاق و برجسته بود و همچنان به سمت قلههای این هنر بزرگ پیش میرفت. درگذشت او آرزوهایی را خاك كرد ولی راه فتح قلهها را، امید است دوستان و یاران نزدیك و شاگردان این عزیز ادامه دهند.»
«از رفتنش دهان همه باز/ و یا گفته بودند/ پرواز / پرواز».
بسیاری از شاعران به یاد او بعدها شعر سرودند. از جمله «ابوالفضل زرویی نصرآباد»
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد
آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
دير ماندهام در اين سرا... ولي شما، عزيز
ناگهان چه قدر زود...
منابع:
مقالهی "شعرِ بی دروغ" نويسنده: سید مجتبی مجاهدیان (سایت راسخون به نقل از ماهنامهی آموزشی اطلاع رسانی معارف)
مقالهی "خاطراتي كه با قيصر امين پور در سروش داشتم" نوشتهی بهروز مدرسی (سایت یادداشتهای یک خبرنگار)
مقالهی "بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست" نویسنده: نعیمه دوستدار (همشهری آنلاین)
مصاحبهی آقای سید حبیب حبیب پور با آقای کاظمینی معلم دبیرستان قیصر امین پور (تابناک)
مصاحبه ماهنامه تجربی فرهنگی- ادبی کرک با استاد قیصر امینپور (مجله اینترنتی هفت سنگ)
مصاحبه ماهنامهی "سپیدهی دانایی" با خانم زیبا اشراقی همسر قیصر امینپور (forum.persiantools.com)
کد خبر:106292 -
rajanews.com
توماس ترانسترومر متولد 15 آوریل 1931 در استکهلم سوئد است. او نویسنده، شاعر و مترجم است. شعرهای او در سوئد و سراسر دنیا بسیار تاثیرگذار بودهاند.
ترانسترومر دوران راهنمایی را در مدرسه لاتین سودرا در استکهلم گذراند و سال 1956 در رشته روانشناسی از دانشگاه استکهلم فارغالتحصیل شد.
او نوشتن را از 13 سالگی شروع کرد و اولین مجموع شعرش با عنوان «17 شعر» را سال 1954 به چاپ رساند. ترجمه مجموعه اشعار او به انگلیسی سال 1997 به ترجمه روبین فالتن چاپ شد. چاپ مجدد این مجموعه شعر با نام «معمای بزرگ» سال 2006 منتشر شد.
ترانسترومر سال 1993 خودزندگینامه کوتاهی با عنوان «خاطرات نگاه به خودم» را منتشر شد.
دیگر شاعران همدوره ترانسترومر به ویژه در دهه 1970 که همه چیز سیاسی بود او را متهم به به جدا بودن از ریشههایش و فقدان مسائل سیاسی در شعرها و رمانهایش کردند. آثار او ترکیبی از مدرنیسم و اکسپرسیونیسم/سوررئالیسم شعر قرن بیستم است.
تصاویر او از نزدگی روزمره و طبیعت واضح و ساده هستند، اما درکی معنوی از جنبههای مختلف هستی و ذهن بشر در خود دارند.
ترانسترومر سال 1990 سکته کرد و از همان زمان تکلمش دچار مشکل شد، اما این مسئله موجب نشد از نوشتن دست بکشد. او یکی از بزرگترین شاعران تاریخ ادبیات سوئد است و بسیاری سالها بود او را بخت بردن نوبل ادبیات میدانستند و این اتفاق بالاخره امسال رخ داد و ترانسترومر بنده نوبل ادبیات 2011 شد.
این شاعر جوایز ادبی مختلفی به خانه برده است؛ جایزه بونیر شعر، جایزه پتراش از آلمان، جایزه بلمان، 1979 جایزه دونیو، جایزه پترارکا، جایزه پیشگامان ادبی، جایزه پیلوت، جایزه داوران شمال، جایزه آگوست، جایزه شعر استروگای مقدونیه و جایزه سوئدی هیئت بینالمللی شعر برخی از این جوایز هستند.
اشعار ترانسترومر به 50 زبان دنیا (از جمله فارسی) ترجمه شدهاند. سال 2007 این شاعر جایزه یک عمر فعالیت ادبی را از سازمان گریفین برای «تعالی شعر»هایش دریافت کرد. جایزه شعر گریفین سالانه به شاعری برجسته اعطا میشود.
تراسنترومر علاوه بر فعالیت ادبی به عنوان یک روانشناس ماهر نیز شناخته میشود و تا قبل از سکته به طبابت میپرداخت. او به نوجوانان زندانی، معتادان، معلولان و محکومان زندانی مشاوره میداد.
ترانسترومر نوازنده پیانو ماهری هم هست و از زمانی که سکته کرد باز هم به نواختن ادامه میدهد، منتها با یک دست.
آکادمی نوبل دلیل اهدای نوبل به ترانسترومر را «تصویر تازهای از واقعیت» خواند که او «از طریق ایماژهای پرمغز و گویای اشعارش» به خواننده القا میکند.
شعر «نیمه زمستان» از ترانسترومر:
درخششی آبی رنگ
از تاروپود لباسم میگذرد.
نیمه زمستان.
نبضنگار یخی جلنگجلنگ میکند.
چشمانم را میبندم.
جایی دنیایی خاموش میبینم
و دروازهای
که در آن مردگان را
قاچاقی از مرز رد میکنند.
×خبرآنلاین
محمدعلی گلریز خواننده انقلابی در عیادت از احمد عزیزی قطعهای را برای او اجرا کرد که عزیزی به وجد آمد.
به گزارش فارس، محمدعلی گلریز به همراه امیرنیا مشاور معاون هنری وزیر ارشاد، میرزمانی و حجتالاسلام آفتابی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمانشاه به دیدار احمد عزیزی در بیمارستان امام رضای کرمانشاه رفتند.
گلریز در این دیدار به اجرای کوتاه برای احمد عزیزی پرداخت و شعری از مویدی را برای او خواند.
همراه خود نسیم صبا میبرد مرا / یارب چو بوی گل به کجا میبرد مرا
با بال شوق ظهر به خورشید میرسد/ پرواز دل به سوی خدا میبرد مرا
گفتم که بوی عشق چرا میبرد چرا/ مستانه گفت دل که مرا میبرد مرا
احمد عزیزی با شنیدن صدای گلریز آنقدر به وجد آمد که چشمانش را چرخاند و دستانش را باز کرد.
«خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم – زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست...»
///////////////////
|
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست |
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست | |
|
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم |
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست | |
|
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم |
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست | |
|
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا |
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست | |
|
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما |
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست | |
|
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت |
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست | |
|
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست |
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست | |
|
در دل ما درنگر هر دم شق قمر |
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست | |
|
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان |
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست | |
|
بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم |
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست | |
|
آمد موج الست کشتی قالب ببست |
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست |
محمدحسین جعفریان، از شاعران امروز خراسان است؛از نسلی که جنگ را تجربه کرده است. او پس از جنگ و در سالها همکاری با «روایت فتح»، مستندهای بسیاری نیز از مناطق بحرانی جهان ساخته و در عین اینکه دستی بر آتش روزنامه نگاری دارد، مدتی نیز رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان بوده است.
به گزارش «تابناک»، وی همچنین در بیش از دو دههای که محفل ماه رمضان شاعران نزد رهبر انقلاب برگزار شده، از چهرههای ثابت این نشستها بوده و بارها در محفل مذکور، شعرخوانی داشته و تقریبا هر بار شعرش به طور ویژهای مورد تشویق رهبر انقلاب قرار گرفته است، چندان که سال پیش، پس از خواندن شعر «عاشقانههای یک کلمن» رهبر انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوشنویسی کنند و در بنیاد شهدا و ایثارگران آویزان کنند»؛ شعری که جعفریان بر این باور است، اگر پیشتر، مسئولان جلسه را از آن آگاه میکرد، مانع خواندن آن میشدند!
بنابر این گزارش، امسال اما شنیدیم که جعفریان به چهرهای معترض در این جلسه تبدیل شده و گفته است که مسئولان پیش از جلسه، با انتخاب اشعار، آنها را پاستوریزه میکنند. سایتهای گوناگون نیز اخبار ضد و نقیضی از این ماجرا منتشر کردند.
جعفریان اما از ماجرا این گونه روایت می کند که شعری داشته که مسئولان جلسه و حوزه هنری، تنها دو بیت آن را که به جریان انحرافی باز میگشت، شنیده بودند و بدون شنیدن مابقی آن گفتند صلاح نیست این شعر خوانده شود و...
وی اینگونه ادامه می دهد که؛ «پس از جلسه مرا صدا کردند و رفتم نزد آقا. آقا پرسیدند: چه شده آقای جعفریان؟ گفتم: حضرت آقا، ما سالهای پیش شعرهایی که حتی در روزنامهها نتوانستیم منتشر کنیم، اینجا توانستیم بخوانیم. آقا فرمودند: همین طور است و من گفتم: خب امسال دوستان جای شما تصمیم گرفتند، چه چیز صلاح است و چه چیز نه. شعرها را گزینش کردند. این خوب نیست. ما که شهره به شاعر انقلابیم و به قول مرتضی سرهنگی در سیراب شیردان نظام بزرگ شدیم، اگر صلاح ندانیم که میداند؟»
جعفریان میگوید: «اینجا آقا مرا در آغوش گرفتند و سرم را بوسیدند که هم خودم و هم اطرافیان به شدت متأثر شدیم. آقا دست بر سر و شانههایم کشیدند و گفتند: شما صبور باش آقای جعفریان. من در جریان انتخاب و شکل برگزاری جلسه نبودم. چند بار گفتند: صبور باش.»
به هر تقدیر، آن شعر را که امروز در روزنامه خراسان نیز منتشر شده، محمد حسین جعفریان در اختیار «تابناک»، قرار داد؛ شعری که جز عشق به انقلاب و آرمان های امام، نکتهای نداشت.
بر این اساس، برای رفع این سوءتفاهم و مهمتر از آن، رسیدن این شعر پرشور و شعور، آن را برای نخستین بار منتشر میکنیم:
رأی و بیعت
مدتی این مثنوی تأخیر شد
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد
شد رها سگ، باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است، جنگ
سالکان بی خرد! بیپیرها!
ساحران! رمالها! جنگیرها!
مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست
عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید
وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی
پس زند خاک از کدورتهایتان
صورتکها را ز صورتهایتان
بانگ بردارد ز اعماق وجود
فاش گوید آنچه را بود و نبود
تشتتان چون از سر بام اوفتاد
کلههاتان چون که خالی شد ز باد
هان! گمان کردید ما واماندهایم؟!
ما کنار دام بر جا ماندهایم
منتظر با تیغها و داسها
پیشتر آیید ای خناسها
هر طرف کردیم دامی را رها
پیشتر آیید ای بدکاره ها
تیغ کج آریم و گردانیم صاف
هر که ره گیرد به سوی انحراف
چون هلاهل مغز بادام شما
مانده فرزین گرچه در دام شما
ای دلیل داعیان دین ما
تاج سر، ای مرد، ای فرزین ما!
این سخن را بشنو از اهل تمیز
رأی و بیعت فرقها دارد عزیز
نیک میدانیم از برهان و نقل
این که بیعت عشق باشد رأی عقل
گرچه عقل ما ملاک خوبی است
یادمان باشد که پایش چوبی است
عقل آخر هم بماند در نود
عشق اما ختم کار و هست صد
هر چه رمل آرید و سحر و جفر و راز
عشق اسطرلاب اسرار است باز
چون رجز خوانند مردان نود؟
چون؟ که جاري در رگان ماست صد؟
***
ماه سنگي سرد و بي مقدار بود
گرمي خورشيد بر حسنش فزود
رو بگرداند چو خورشيدي ز ماه
در محاق افتد قمر، گردد تباه
جملگي دانند، حتي خار و خس!
آبروي ماه از شمس است و بس
پس راوی تصمیم میگیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود گذاشته و تریاک بکشد. راوی بر اثر استعمال تریاک، به حالت خلسه میرود و در عالم رویا به سدههای قبل باز میگردد و خود را در محیطی جدید مییابد که علیرغم جدید بودن برایش کاملاً آشنا است.
ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست
فخری به داریوش و به اسفندیار نیست
مرده است دور رستم و سیروس و کیقباد
ما را به جاهلیت آن دوره کار نیست
در سایه محمد و آل محمدیم
برتر از این برای بشر افتخار نیست
ابنای دین و سوره توحید و کوثریم
بر دل ز کفر و شرک و شرارت غبار نیست
اسلام، اعتقاد و نظام و هویت است
هر کس نداشت در دو جهان رستگار نیست
اندر دژ ولایت و حصن امامتیم
مانند این حصار به گیتی حصار نیست
ما امت عدالت و صلح و اخوتیم
در ما نفاق و شیطنتِ دیو سار نیست
از جاهلیت مجوس نگیریم رسم و راه
ما را به جز ولایت مهدی (ع) شعار نیست
اعلام «ان اکرمکم» باشد این پیام
در کیش ما به رنگ و نژاد اعتبار نیست
گر مدعی تلاش به توهین ما کند
با او بگو که از تو جز این انتظار نیست
تو باش و هفت خوان و خرافات و ترّهات
راهی که می روی ره پروردگار نیست
زنده است دین احمد (ص) و قرآن و اهل بیت (ع)
اکمل از آن طریق سوی کردگار نیست
یارب رسان امام زمان منجی جهان
فرّخ، زمان او که در آن، کار عار نیست
پر می کند ز عدل به امر خدا زمین
بهتر ز عصر دولت او روزگار نیست
آئین دین مداری و تقوی شود رواج
رسم فساد و شرب مدام و قمار نیست
مؤمن عزیز گردد و کافر شود ذلیل
مرد خدا به دوره او خوار و زار نیست
۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه ۱
۵- آسمان: آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس
* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.
۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.
*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.
۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.
* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.
۸- البرز : هر( کوه) + برز( بلند) = کوه بلند
۹- بیستون: این واژه در اصل بغستان به معنای محل پرستش خدا بود که تشکیل یافته از دو جزء بغ( خدا) + ستان ( پسوند مکان) می باشد و در سیر تحول واجی ابتدا به بیستان(یای مکسور) و سپس به بیستون (یای مفتوح)و سرانجام به بیستون تغییر یافت.
* ظاهراً چون ایرانیان کوه ها و اماکن بلند را برای مناجات مناسب می دیدند این کوه بلند را جایگاه نیایش خدا نامیدند۲
۱۰- دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت
* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه dipi است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت duppu و tuppu ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل dup درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.۳
۱۱- دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان
*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.
۱۲- تابستان: تاب( بن مضارع تابیدن) + ستان (پسوند)
۱۳- کوچه: کوی( محله) + چه ( پسوند تصغیر)
۱۴ -داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) = کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.
۱۵- حقه باز: حقه ( جعبه مخصوص نگهداری اشیای قیمتی که سر باز بود) + باز: فرد متخصص در بازی و جابه جایی حقه ها.
* در قدیم افرادی به عنوان تردستی چند حقه را با رنگ های مختلف، واژگون بر زمین می گذاشتند و مهره ای در زیر یکی از آنها می نهادند سپس با جابه جایی حقه، مهره را ازحقه ای به حقه ی دیگر منتقل می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه مترادف با واژهای نیرنگ باز و فریبکار می باشد.
۱۶- پاسخ: پات(ضد- مقابل) + سخون یا سخن = جواب سخن
*این واژه بعدها با کاهش واج در دو جز خود به صورت پاسخ درآمد.
۱۷- کهربا: کاه+ ربا (بن مضارع ربودن)= رباینده کاه
* کهربا در حقیقت نوعی صمغ مترشح از درختان است که اگر به پارچه ابریشمی مالش داده شود خاصیت الکتریسته پیدا می کند و ذرات کاه و خرده های کاغذ را جذب می کند.۴ بعد ها که ادیسون جریان برق را اختراع کرد این واژه در زبان عربی به الکتریسته اطلاق شد. جالب این جاست در برابر این کلمه فارسی که در زبان عربی رایج است کلمه عربی(برق) درزبان زبان فارسی به کار می رود.
۱۸- زمهریر: زم ( سرما) + هریر( موجب )= موجب و دلیل سرما -بادسرد۵
۱۹- فردوس:از دو جزء ترکیب یافته است: Pairi ( پیرامون ) + ( Daeza) ( معنی انباشتن و دیوارکشیدن )= درختکاری و گل کاری پیرامون ساختمان
* اصل این واژه که به صورت پردیس می باشد با معرب شدن به شکل فردوس در آمد و به زبان عربی راه یافت.۶
۲۰- پیژامه: پای + جامه = جامه ی پا
* این واژه از زبان فارسی وارد هندوستان شد و از آنجا به زبان انگلیسی راه یافت سپس با تغییر شکل به صورت پیژامه به کشور مصدر بازگشت.
۲۱- شلوار : شل (ران ) + وار (پسوند شباهت) = جامه ای که شبیه ران است.۱
۲۲- آدینه : این واژه در ایران باستان: ati-ayanaka بوده است که به معنای به سویی رفتن، به سویی حرکت کردن، جمع شدن، اجتماع کردن می باشد.۷
*در عربی هم روز جمعه معنای روز جماعت و روز گردهمایی را میدهد.
۲۳- آفرین : afri( افسون، دعای خیر) + vana:( آروز، خواست)۷
* ریشه لغت آفرین از fri به معنی توجه کردن و خشنود کردن میآید. لغت نفرین همان (نه +آفرین) است.
۲۴-هندوانه: هندوان + ه (نسبت) = میوه ای که از هند می آید.۱
۲۵- یخچال: یخ+ چال ( گودال)= گودالی که در آن یخ نگهداری می شد.۱
۲۶-آبشار : آب + شار (بن مضارع شاریدن به معنی ریختن) = ریزش آب ۱
۲۷- بوستان = بوی (رایحه) + ستان = جایی که گل های خوشبو بسیار باشد.۱
۲۸-بیابان : بی + آب + ان = مناطقی که بی آبند.
۲۹- پاکیزه : پاک + ایزه یا ایچه (پسوند)= پاک۱
۳۰- پایین : پای+ ین (پسوند نسبت) ۱
۳۱- پیغمبر : پیغم(مخفف پیغام) + بر (بن مضارع بردن) = کسی که پیام می برد.۱
۳۲- کنیز: کن( زن) + یز( پسوند صغیر) = زن کوچک
۳۳- الکی:
الک ابزاری است که از سيمهاي باريک بافته مي شود، مانند غربال، ولي سوراخهاي آن کوچکتر است. به همين جهت بيخته آن بسيار نرم است. سابقاً که الک سيمي معمول نبود و يا در مناطقي که الک سيمي نداشته اند، پارچه هاي بسيار نازک پنبه اي را مانند الک سيمي به چوب وصل مي کردند و آرد و ساير چيزهاي نرم را به منظور بيختن از آن عبور مي دادند. این نوع الک مانند سیمی آن داری دوام نبوده و پس ازمدتی از بین می رفت. بعدها با توجه به این عدم استحکام آن، نماد سستی و کم دوامی شد و واژه «الکی»شکل کنایه به خود گرفت۸
۳۴- گاوبندی:
تا چندی پیش که تراکتور و سایر ابزارآلات موتوری وجود نداشت شخم زدن به وسیله گاو صورت می گرفت به مرور زمان واژه « گاوبندی »با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد.
اما معنای مجازی آن که « تبانی »و « شرکت در منافع نامشروع » از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر تقسیم می کردند.بدین گونه که زمان دریافت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد مباشر مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود .
استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع استناد و تمثیل کنند . ۸
(کپی و استفاده از مطلب با ذکر منبع مجاز می باشد.)
منابع :
۱- برهان قاطع ، محمد حسن خلف تبریزی، به اهتمام دکتر محمد معین، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۲.
۲- تاریخ زبان فارسی، دکتر مهری باقری، انتشارات قطره، چ نهم، ۱۳۸۳.
۳- برگزیده اشعار ناصرخسرو، به اهتمام دکتر محمد غلامرضایی، انتشارات جامی ،چ اول، ۱۳۷۵.
۴- فرهنگ معین، محمد معین، انتشارات امیرکبیر، چ نهم، ۱۳۷۵.
۵- سایت تبیان (کلمات فارسی در قران مجید)
۷-فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی،دکتر محمد حسن دوست، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، ۱۳۸۳.
واژههای دارای ریشه فرانسوی که در زبان فارسی معمول شدهاند و بصورت وامواژه هایی درآمدهاند، به فراوان یافت میشوند. دلیل آن شاید به دوران قاجار برگردد که عمدهی روابط ایران و غرب، با فرانسویان بودهاست. برخی از این کلمات و معادل فرانسوی آن در زیر فهرست شدهاند:
اکیپ (équipe)
هراس و دلهره خواهد رفت همان شبي كه تو ميآيي
همان شب آمنه ميبيند درون چشم تو دنيايي
همين كه آمدهاي از راه، قريش محو تو شد اي ماه!
يتيم كوچك عبدالله! ببين نيامده، آقايي!
گل قشنگ بنيهاشم، سلام بر تو ابوالقاسم
دلم كنار تو شد مُحرم، نديده خوشتر از اين جايي
چنان كنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را يثرب
كه وحي شد به دل راهب همان ستوده عيسايي
به هيچ آينه جز حيدر، نه پادشاه و نه پيغمبر
شكوه و حُسن تو را ديگر، خدا نداده به تنهايي
به دختران نهان در گل، ببار ساقي نازك دل
ببار تا بشود نازل به قلب پاك تو زهرايي
به آرزوي نگين تو درآمدهست به دين تو
مسيح من! به كمين تو نشسته است يهودايي
قسم به «ليل» و به گيسويت، به ذكر «ياحق» و «ياهو»يت
به آيه، آيهي ابرويت به آن دو چشم تماشايي
در اين هزاره ظلماني از آن ستاره كه ميداني
براي اين شب توفاني كمي بخوان دل دريايي!
بخوان كه در عرفاتم من، كنار آب حياتم من
طنين يك صلواتم من به شوق اين همه زيبايي