تبليغاتX
باباجون ادبیات
سوزد آن شمع که پروانه بود همدم او ...... ما که پروانه نداریم چرا سوخته ایم
 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«
دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«
اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«
دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید
.
آی آقا ! سفره خالی می خرید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:29  توسط باباجون  | 
سالها پیش از این به من گفتی
که "مرا هیچ دوست میداری؟"
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری"!

باز دیروز جهد میکردی
که از عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمیدارم"

ذره های تنم فغان کردند
که "خدا را! دروغ میگوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید"

در نگاهم شکفته بود این راز
که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
بر گل رنگ رنگ قالی بود

دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زآنکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم نمیداری

از کتاب "شاید که مسیحاست..."
سیمین بهبهانی
با تلخیص

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:34  توسط باباجون  | 
 
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسي در شيراز متولد شد. او فرزند محمدعلي دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدير هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را مدرسهٔ انگليسي مهرآيين انجام داد و در امتحان نهايي ديپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس براي ادامهٔ تحصيل در رشتهٔ ادبيات فارسي به دانشکدهٔ ادبيات دانشگاه تهران رفت. وي نخستين زن ايراني است که به صورتي حرفه‌اي در زبان فارسي داستان نوشت. مهم‌ترين اثر او رمان سووشون است که نثري ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترين آثار ادبيات داستاني در ايران محسوب مي‌شود. دانشور همچنين عضو و نخستين رئيس کانون نويسندگان ايران بود.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسي، شروع به مقاله‌نويسي براي راديو تهران و روزنامهٔ ايران کرد، با نام مستعار شيرازي بي‌نام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولين مجموعهٔ داستاني است که به قلم زني ايراني چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نويسي فاطمه سياح، استاد راهنماي وي، و صادق هدايت بودند. در همين سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وي شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتري ادبيات فارسي از دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. عنوان رسالهٔ وي «علم‌الجمال و جمال در ادبيات فارسي تا قرن هفتم» بود (با راهنمايي سياح و بديع‌الزمان فروزانفر).
دکتر سيمين دانشور به سال ۱۳۲۹ زماني که در اتوبوس نشسته بود تا راهي شيراز شود با جلال آل‌احمد نويسنده و روشنفکر ايراني آشنا شد در همين سال با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دريافت بورس تحصيلي به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زيبايي‌شناسي تحصيل کرد. وي در اين دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نويسي و نزد فيل پريک نمايش‌نامه‌نويسي آموخت. در اين مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگليسي نوشته بود در ايالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ايران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهاي زيبا به تدريس پرداخت تا اين که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسي و تاريخ هنر شد. اندکي پيش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترين رمان‌هاي معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:39  توسط باباجون  | 
سلام مادرجان
از وقتی به شهر آمده ام
نمی دانی چقدر خوشحالم
تهران که خيلی بزرگ شده
سگ صاحبش را نمی شناسد
ولی صاحبش سگ را کاملا می شناسد
امروز دلم گرفته بود
با دوستم جواد به باشگاه مهرورزی رفتيم
جای خوش آب و هوايی بود
خيابان ارشاد، کوی هدايت ، بن بست اصلاحات
در آنجا ثبت نام کرديم
چقدر به جوانان بها می دهند
گفتند غصه مدرک را نخور
فقط مدرک دست کسی نده
گوش به زنگ باش، وقتی مويت را آتش زديم
سر صحنه حاضر باش
مثل ٨ تير يا ١۶ آذر
يا روزهايی که مضرب هشت است
و اوضاع هشلهفت است
از تو چه پنهان
به من چند برگ سهام عدالت دادند
وتعداد زيادی بن کتاب
که آنها را فروختم
ويک انگشتر عقيق اصل خريدم

مادر جان
اگر مرا ببينی اصلا نمی شناسی
و شايد هم من تو را ديگر نشناسم
وقتی در برابر آينه ايستادم
حسابی جا خوردم
زنجير بندگی بر گردن
حلقه عبوديت در انگشت
و محاسنم که به کلَی معايبم را پوشانده
فقط يک چيز کم دارم
روم به ديوار ، روم به ديوار
يک خواهر مهربان
که آنهم با خواندن يک خطبه صلواتی درست می شود
با اجازه شما، ذوجه اختيار می کنيم
وحلقه مهرورزی را تنگ تر می کنيم

مادر جان
چقدر گفتی نرو
همين جا بمان و روی زمين به پدر پيرت کمک کن
ولی من جهاد کشاورزی را دوست ندارم
جهاد که فقط با بيل و کلنگ نيست
تازه فهميده ام عدالت چند بخش است
و هر بخش آن در کجاست
و توسط چه کسانی اجرا می شود
تازه فهميده ام
اگر صابون را با سين هم بنويسی کف می کند
بمن چه که قرمه سبزی با قاف است يا با غين
من فقط گوشت هايش را می خورم
همين و بس
بايد توکل کرد
بعد همه چيز درست می شود

راستی مادر جان
قضيه دختر همسايه را بکلی فراموش کن
فعلا برای اجرای عدالت
وقت سرخاراندن ندارم
تا چه رسد به مابقی قضايا
اين بار داماد رفته گل بکاره
قربانت - عادل مهرگستر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:25  توسط باباجون  | 
نا گفته هايي از زبان فارسي

 آیا می دانستید برخی ها واژه های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می دانند ؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه های دیگر.

 آیا می دانستید که بسیاری از واژه های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن ها را به معنایی که خود می دانند در ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط باباجون  | 

دیوان شمس (مولانا جلال الدین محمد بلخی) تحت فرمت جاوا برای تمامی گوشی های موبایل

 

 

دانلود نرم افزار

 

پسورد: www.mobsara.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط باباجون  | 
نادر ابراهیمی درگذشت
وی اضافه کرد: بیماری او از فروردین امسال شدت گرفته بود. او امروز در منزل جان به جان آفرین تسلیم کرد.
مهر:نادر ابراهیمی نویسنده ، فیلمساز و فیلمنامه نویس بعد از سالها تحمل بیماری و رنج، بعدازظهر امروز جان به جان آفرین تسلیم کرد.

دختر مرحوم نادر ابراهیمی گفت: نادر ابراهیمی 73 ساله که سالها از بیماری تومور رنج می برد بعدازظهر امروز حدود ساعت 15 از دنیا رفت.

وی اضافه کرد: بیماری او از فروردین امسال شدت گرفته بود. او امروز در منزل جان به جان آفرین تسلیم کرد.

به گفته وی، مراسم تشییع پیکر نادر ابراهیمی احتمالا روز یکشنبه یا دوشنبه انجام خواهد شد.

نادر ابراهیمی در 14 فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده‌ حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته‌ زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ لیسانس رسید. او از ١٣ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.

او در سال ١٣۴٢ نخستین کتاب خود را با عنوان ” خانه‌ای برای شب” به‌چاپ رسانید که داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله‌ تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده است که دربرگیرنده‌ داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌که چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده است.

ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه‌ غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تاسیس کند؛ که هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آن‌ها صرف کرد ولی چنان‌که باید، شناخته و به‌کار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعالیت حرفه‌ای خود را در زمینه‌ ادبیات کودکان، با تاسیس ”مؤسسه‌ همگام با کودکان و نوجوانان” ـ با همکاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال کرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیده‌ی آسیا” و ”ناشر برگزیده‌ نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.

ابراهیمی در زمینه‌ ادبیات کودکان، جایزه‌ نخست براتیلاوا، جایزه‌ نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزه‌ کتاب برگزیده‌ سال ایران و چندین جایزه‌ دیگر را هم دریافت کرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده‌ برگزیده‌ ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی ”آتش بدون دود” به‌دست آورده است.

پایگاه خبری - تحلیلی «فردا»، درگذشت این اندیشمند و فرهیخته معاصر را به خانواده آن مرحوم و جامعه فرهنگی ایران تسلیت عرض می نماید.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط باباجون  | 
 

                      چند غزل بسیار زیبا از شاعر ارجمند محمد حسین قائدی

آنكه گيسو ندهد در بر هر باد كجاست؟

 

آنكه مهرش به شبي بر دلم افتاد كجاست؟

 

آنكه قصدش دل من بود دلش چاره ي من

 

چاره از من ستد و هجر به من داد كجاست؟

 

آنكه آتش زده برجان من از غمزه ي خويش

 

آن عزيز دل ديوانه ي فرهاد كجاست؟

 

آنكه لب بر خُم مِي مي نهد و گوش به من

 

جان طلب مي كند و باده ي آباد كجاست؟

 

خسته ام، خسته زيك عالمه دلبستگي ام

 

خسته از شعر من و شاعري اي داد، كجاست؟

 

گفته اند آخر خرداد دهد كام دلي

 

اول حرف بگو آخر خرداد كجاست؟؟!!!

 

دل دگر رفت زكف در پي روي چو مهش

 

آن كه ياري بكند خسته ي بيداد كجاست؟

 

آن عزيزي كه فلك نادره پرداخت رُخَش

 

قائدهر شب ببرد كوچه ي بهزاد كجاست؟

8مي2006

http://ghaedi1.blogfa.com/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط باباجون  | 
 

برنا: صفار هرندي با اشاره به دوراني که گرد غفلت و بي خردي در بعضي از ساحت هاي اجتماعي رسوخ کرده بود، افزود: کساني بودند که تا امام (ره) زنده بود به مثابه نائب امام زمان به ايشان مي نگريستند. اما با دور شدن از زمان، امام (ره) را فقط براي قاب کردن در موزه هاي هاي تاريخ خواستند...آقاسي واهمه اي از اينکه به او برچسب زده شود نداشت او براساس اقتضاي موقعيتش شعر مي سرود که قوت و استغناي اصيلي داشت و اين بهاي مردانگي و دفاع از حريم اعتقاداتش بود که بر پيشاني اش مهر شاعر سفارشي بنشيند.او همواره مرز بندي بچه هاي بسيجي و ولايي را با مخالفان پرگو کم بهره مشخص کرد

گرچه از خاکيم و مشتي خاک زير انداز ماست

آسمان کوچکترين بازيچه پرواز ماست

 گوشواره گوش گردون حلقه آواز ماست

مدعي هرگز نداند مرگ ما آغاز ماست...

به گزارش برنا، در پايان اين مراسم غلامرضا آقاسي، فرزند محمد رضا آقاسي در پرسش به سوال خبرنگار برنا در خصوص ويژگي هاي ديوان آقاسي با نام "بر مدار عشق" گفت: اين کتاب حدود 4-3 هزار بيت از اشعار پدرم را در بر مي گيرد که البته تمام اشعارش نيست اين اشعار از دست نوشته ها، سي دي ها، نوارها و ... جمع آوري شده است و چينش آن ها با کمک آقايان بابايي، گلدسته کرمي و خود من انجام شده است.

بنابر اين گزارش غلامرضا آقاسي فرزند محمدرضا آقاسي بعد از ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط باباجون  | 
 

شاهنامه فردوسی تحت فرمت جاوا

  لينک دانلود مستقيم

رمز فايل: www.mobin-group. com

روي لينک بالا کليک سمت راست کرده و Save Target As را بزنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:32  توسط باباجون  | 

سال ۲۰۰۸ میلادی
 سال بزرگداشت ملا نصر الدین

ترکیه پس از بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی، که در سال گذشته برگزار شد سال ۲۰۰۸ میلادی را به بزرگداشت از ملا نصر الدین اختصاص داده است.
ملا نصرالدین در کشورهای افغانستان، ایران، ترکیه، ازبکستان و جمهوری آذربایجان از شخصیت های مهم بذله گویی و فکاهی شناخته می شود و این کشورها در مورد انتساب این شخصیت با یکدیگر اختلاف نظر دارند.
اما ملا نصرالدین در افغانستان چه جایگاهی دارد و مردم او را چگونه می شناسند؟ کمتر کسی در افغانستان پیدا می شود که نام ملا نصرالدین و فکاهه های او برایش آشنا نباشد. مردم این کشور در زندگی روزمره خود بارها از این نام و فکاهی های متعلق و یا منسوب به او، برای خنداندن همدیگر استفاده می کنند.

شخصیت حقیقی؟
ملا نصرالدین واقعا کی بود؟ آیا او دارای شخصیت حقیقی است و یا این که با گذشت زمان، مردم چنین شخصیتی را از خود ساخته و پرداخته اند؟
دکتر عبدالغفور آرزو، محقق ادبی و نویسنده کتاب "سیاه سپید اندرون" بر این نظر است که ملا نصرالدین ممکن است شخصیتی حقیقی بوده باشد ولی در طول زمانها و در مناطق مختلفی از جهان از یک شخصیت واحد، چندین شخصیت ساخته شده است. به گفته آقای آرزو، دلیل چنین امری موجودیت استبداد و نظام های اقتدارگرا در جوامعی بوده است که مردم نمی توانستند خواست های مشروع خود را به گوش مسئولان برسانند.
او می گوید: "این روایتگری و انتساب همه دردهای ناگفته به راویان ناشناخته، نتیجه استبداد است. یکی از ویژگی های جوامع استبدادی چنین است: "من نمی گویم، دیگران گفته اند."

ملا نصر دین
این محقق افغان به این باور است که نام ملا نصرالدین هم با چنین ترکیبی (ملا نصر دین) به شکل تصادفی مطرح نشده است.آقای آرزو می گوید: "ملا نصرالدین هم ملا است، یعنی فهم فقاهتی دینی دارد به صورت متعادل و اندک و هم نشاندهنده واژه نصر، یعنی پیروزی است."
ملا نصرالدین بنا به روایتی در سال ۱۲۰۸ در خراسان و در زمان حکومت سلجوقیان متولد شد. برخی منابع او را هم عصر تیمور دانسته ‌اند.

ملا نصرالدین؛ از شرق تا غرب
در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند که قبر ملانصرالدین در آنجاست.
مجسمه منسوب به ملا نصرالدین در شهر بخارا در ازبکستان امروز قرار دارد (تصویر فوق) ضمن اینکه در مسکو نیز مجسمه ای از او ساخته شده که در محوطه مقابل ایستگاه مترو "مالادوژنایا" واقع در غرب مسکو نصب شده است.
ملا نصرالدین را برخی پژوهشگران به عنوان عارف و صوفی شوریده حال نیز معرفی کرده اند ولی این جنبه از شخصیت او کمتر شناخته شده و معروف است.
صداها کتاب از فکاهه های ملانصرالدین به زبان های مختلف جهان از جمله انگلیسی، روسی، آلمانی، عربی و چینیی تا حالا منتشر شده است. از این شخصیت مهم طنز و بذله گویی، چندین فیلم و نمایشنامه نیز در آمریکا، چین و هند ساخته شده است.
یک روانشناس آمریکایی در دانشگاه برکلی بر اساس داستانی از ملا نصرالدین، نظریه جدیدی را در روانشاسی مطرح کرده که به نام "تئوری ملانصرالدین در مورد نارسیسم" شهرت جهانی یافته است.
ملا نصرالدین را در کشورهای مختلف به نام های خاصی می شناسند، در ترکیه به نام "هوجا نصرتین" معروف است و در میان عرب زبانان به "حجا" و یا "خواجه" شهرت دارد.
ترکیه که در نظر دارد امسال به مناسبت هشتصدمین سال تولد ملا نصرالدین مراسم ویژه ای را در مورد این شخصیت نماد طنز و فکاهی برگزار کند، نشان ویژه ای را نیز به این مناسبت تهیه کرده است.

 مجله الکترونيکي روزانه :: شماره 937 :: يکشنبه 29 ارديبهشت 1387

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط باباجون  | 
خدا و خمپاره

شعری دلنشین از وبلاگ  هنرجنگ        http://honarejang.blogfa.com/

........................

زندگي چهره نجيبي داشت

 "منطقه" حالت عجيبي داشت

 جنگ بود و خدا و خمپاره

 جبهه بود و "اوركتي " پاره

 قمقمه تشنه لب كنارم بود

 كوله پشتي، هميشه يارم بود

 تيربارم صداي خوبي داشت

 لهجه ي ساده ي جنوبي داشت

 لحظه ها تَقّ تَقّ صدا مي كرد

 "كاتيوشا" خدا خدا مي كرد

 خط اول صف شلوغي داشت

 شب حمله عجب فروغي داشت

 شبِ حمله خدا و خوبانش

 جمع بودند در ............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط باباجون  | 
عبدالعلى دستغيب:
اشعار خيام از گرانبهاترين مجموعه شعرهاى جهان است

090639.jpg

عبدالعلى دستغيب معتقد است كه مردم ايران زياد به  خيام نزديك نيستند. اين منتقد ادبى به مناسبت روز بزرگداشت خيام، عنوان كرد: «آن چيزى كه غرب از ترجمه فيتز جرالد از خيام فهميده و منعكس شده، بيشتر از آنچه ما از خيام مى فهميم، به واقعيت نزديك است؛ چون در ايران، خيام بيشتر به عنوان رياضيدان مشهور است؛ تا به عنوان شاعر.» او ميراث  خيام را گرانبها دانست و به ايسنا گفت: «ميراث خيام خيلى گرانبها ست؛ زيرا وى در نجوم، تقويم، رياضيات و فلسفه استاد بوده است. معادلات جبرى را پيش از دكارت مطرح مى كند و از شاگردان مستقيم ابن  سينا بوده و همچنين به طور غيرمستقيم، شاگرد دموكريتوس يونانى بوده است. خيام فردى دانشمند بوده كه كتاب هاى تأثيرگذارى نوشته كه در مجامع علمى جهان درباره آن ها بحث مى شود.» اين نويسنده خاطرنشان كرد: «چيزى كه خيام را در پايه اى بزرگ نمايان كرد، كارهايى بود كه فيتز جرالد به انجام رساند كه تمام عمرش را به ساختن منظومه اى از شعرهاى خيام گذاشت.» عبدالعلى دستغيب رباعيات خيام را يكى از بهترين مجموعه هاى شعر فارسى دانست و از آن ها به عنوان گرانبهاترين مجموعه هاى شعرى جهان ياد كرد و افزود: «اين اثر نزد غربيان آنقدر مهم است كه اگر در كتابخانه هاى مردم اروپا دو كتاب باشد، يكى كتاب مقدس است و ديگرى، كتاب خيام. اما در ايران اين طور نيست. وقتى از شاعران بزرگ صحبت مى كنيم، يا مردم ايران چنانچه بخواهند شعرى بخوانند، بيشتر از سعدى، فردوسى، حافظ و مولانا شعر مى خوانند؛ تا خيام.» او همچنين تأكيد كرد: «خيام به خاطر اين كه شعرش، شعر انديشه  است و به تعبيرى شعر احساس و عواطف نيست و همچنين به دليل اين كه درباره معشوق و چيزهاى عاشقانه مطالب برانگيزاننده ننوشته، كم تر مورد توجه است و مردم ايران زياد به خيام نزديك نيستند؛ زيرا خيام مانند شاعران غنايى و عرفانى نيست.» وى در ادامه يادآور شد: «خيام چكيده زندگانى و تصورات بشر از هستى را در يك رباعى بيان مى كند و مانند نظامى گنجوى نيست كه صحنه مغازله هاى عاشقانه را بيان كند.» دستغيب در پايان خاطرنشان كرد: «خيام به لحاظ شعر، در رده شاعرانى قرار مى گيرد كه شعر انديشه گفته اند. در هر رباعى خيام، يك پرسش جدى درباره انسان ديده مى شود.»
 
بيست و هشتم ارد‌يبهشت، روز بزرگد‌اشت حكيم عمر خيام است. خيام از د‌انشمند‌ان تيزبين و كاوشگر فرهنگ ايران است كه د‌ر علوم گوناگون تبحر د‌اشته و از اشتياق وي د‌ر ابد‌اع راه‌هاي تازه و طرح مسائل جد‌يد‌ تا پايان عمر كاسته نشد‌ه است. به اين مناسبت، نوشتار كوتاهي د‌رباره زند‌گي و آثار وي مي‌خوانيم:



زند‌گي سراسر كاوشگري خيام

حکيم عمر خيام د‌ر سال 439 هجري (1048 ميلاد‌ي) د‌ر ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:36  توسط باباجون  | 
 

فردوسي براي سرودن شاهنامه حدود پانزده سال و با هزينه كردن تمان سرمايه خود با ملاك قرار دادن شاهنامه ابومنصوري وقت صرف كرد. با اين حال از آنجا كه هيچ پادشاهي را سزاوار هديه كردن كتابش نمي‌ديد مدتي آن را مخفي نگه داشت و بخش‌هاي ديگري نيز به آن افزود.

پس از حدود ده سال در سن 65 سالگي و به دنبال تنگدستي، تصميم گرفت كتابش را به سلطان محمود تقديم كند. فردوسي آن را در شش يا هفت جلد براي سلطان محمود فرستاد.

به گفته خود فردوسي، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نكرد و پاداشي را كه مورد انتظار فردوسي بود برايش نفرستاد.

جنازه فردوسي پس از مرگش، اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نيافت و در باغ خود وي يا دخترش در طوس دفن شد.

 

http://babajoonshirazi.blogfa.com/post-261.aspx


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط باباجون  | 
 

من ماندم و ارثیه مادربزرگم
مادربزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست
دشت بیکران بود
مهریه اش یک سکه ماه
چندین قواره آسمان بود

**
دور و برش
فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و
قفل این سنگ

**
یک عمر آن پیراهن خط خط
تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گل های روی دامنش بود

**

مادربزرگم
با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچکس بود


***

مادربزرگم ...
مادربزرگم ماده ببری بود

عرفان نظرآهاری
5 فروردین 1387

http://www.nooronar.com/besmellah

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط باباجون  |