قالب وبلاگ
بابا ادبیات
سوزد آن شمع که پروانه بود همدم او ...... ما که پروانه نداریم چرا سوخته ایم 
 

                     

      ای پادشه خوبان داداز غم تنهایی              دل بی تو به جان امد وقتست که بازآیی

دایـــم گل این بستان شاداب نمیماند             دریاب ضعیفان رادروقت توانائی

دیشب گله زلفش باباد همی کردم                گفتاغلطی بگذرزین فکرت سودائی

صدباد صبا اینجاباسلسله میرقصند             اینست حریف ای دل تا بادنپیمایی

مشتاقی ومهجوری دور از توچنانم کرد            کز دست بخواهدشدپایاب شکیبائی

یارب به که شایدگفت این نکته که در عالم        رخساره به کس ننمود ان شاهدهرجایی

ساقی چمن گل رابی روی تو رنگی نیست              شمشاد خرامان کن تاباغ بیارائی

ای دردتوام درمان دربسترناکامی                    وی یاد توام مونس درگوشه تنهایی

دردایره قسمت مانقطه تسلیمیم                          لطف انچه تواندیشی حکم انچه تو فرمائی

فکرخودورای خود درعالم رندی نیست                  کفر است در این مذهب خودبینی وخودرائی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده                  تا حل کنم این مشکل در ساغرمینائی

      حافظ شب هجران شدبوی خوش وصل اید

          شادیت مبارک بادای عاشق شیدائی

////////////////////////////////

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی
اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
 خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
 در وهـم می‌نگـنـجد کاندر تـصور عقـل
 آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
 شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
 هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
 آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
 وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
 چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
 کز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
 رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
 شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
 حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
 زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی

دسـت از طـلـب ندارم تا کام مـن برآید
یا تـن رسد بـه جانان یا جان ز تـن برآید
بگـشای تربـتـم را بـعد از وفات و بنگر
کز آتـش درونـم دود از کـفـن برآید
بـنـمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگـشای لـب کـه فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نـگرفـتـه هیچ کامی جان از بدن برآید
از حـسرت دهانـش آمد به تنـگ جانـم
خود کام تنـگدسـتان کی زان دهـن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عـشـقـبازان
هر جا کـه نام حافظ در انـجـمـن برآید

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمـع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع*
*روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بـس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع*
*رشتـه صـبرم به مقراض غمت ببریده شد
همـچـنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع*
*گر کـمیت اشـک گلگونم نـبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع*
*در میان آب و آتش همچنان سرگرم توسـت
این دل زار نزار اشـک بارانـم چو شـمـع*
*در شـب هجران مرا پروانه وصلی فرسـت
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمـع*
*بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمـع*
*کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمـت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شـمـع*
*همـچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چـهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع*
*سرفرازم کن شبی از وصـل خود ای نازنین
تا مـنور گردد از دیدارت ایوانم چو شـمـع*
*آتـش مـهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتـش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع*

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
 چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
 آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
 آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
 اشـک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
 طالـع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
 برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
 وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
 ساقیا جام می‌ام ده کـه نـگارنده غیب
 نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
 آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
 کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
 فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
 یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد!*

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها 
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و احملـها

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
 چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند*

 *مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
 توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنـند*
 *گوییا باور نـمی‌دارند روز داوری
 کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنـند*
 *یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان
 کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنـند*
 *ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان 
 می‌دهـند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند*
 *حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
 زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند*
 *بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی
 کاندر آن جا طینت آدم مخـمر می‌کـنـند*
**صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
 قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند**

مرحـبا ای پیک مـشـتاقان بده پیغام دوسـت
تا کـنـم جان از سر رغبـت فدای نام دوسـت

والـه و شیداسـت دایم همچو بلبل در قـفـس
طوطی طبـعـم ز عشـق شکر و بادام دوسـت
زلـف او دام است و خالش دانـه آن دام و مـن
بر امید دانـه‌ای افـتاده‌ام در دام دوسـت
سر ز مسـتی برنـگیرد تا به صبـح روز حـشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بـس نـگویم شمـه‌ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نـمودن بیش از این ابرام دوسـت
گر دهد دستـم کشـم در دیده هـمـچون توتیا
خاک راهی کان مـشرف گردد از اقدام دوسـت
میل مـن سوی وصال و قـصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفـتـم تا برآید کام دوسـت
حافـظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بـساز
زان کـه درمانی ندارد درد بی‌آرام دوسـت

عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت    کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش       هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست   همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تـسـلیم مـن و خـشـت در میکده‌ها  مدعی گر نکـند فهم سخن گو سر و خـشـت
ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل      تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس    پدرم نیز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آری جامی    یک سر از کوی خرابات برندت بـه بـهـشـت

هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد
خداش در همـه حال از بلا نـگـه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
کـه آشـنا سخـن آشـنا نگـه دارد
دلا مـعاش چنان کن که گر بلـغزد پای
فرشتـه‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسـلد پیمان
نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد
صـبا بر آن سر زلـف ار دل مرا بینی
ز روی لطـف بگویش که جا نـگـه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
ز دسـت بنده چه خیزد خدا نگـه دارد
سر و زر و دل و جانـم فدای آن یاری
کـه حـق صحبـت مهر و وفا نگه دارد
غـبار راه راهگذارت کجاست تا حافـظ
بـه یادگار نـسیم صـبا نـگـه دارد

آن پیک نامور که رسید از دیار دوسـت             آورد حرز جان ز خط مشکـبار دوسـت
خوش می‌دهد نشان جلال و جـمال یار           خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت هـمی‌برم           زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شـکر خدا کـه از مدد بخـت کارساز                بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپـهر و دور قمر را چه اخـتیار                در گردشـند بر حسب اختیار دوسـت
گر باد فتنه هر دو جهان را به هـم زند              ما و چراغ چشم و ره انتـظار دوسـت
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح          زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستانـه عـشـق و سر نیاز                  تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
                    دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک  
                     منت خدای را که نیم شرمسار دوست

ساقیا آمدن عید مبارک بادت              وان مواعید که کردی مرود از یادت

در شگفتم که دراین مدت ایام فراق      بگرفتی زحریفان دل ودل میدادت

برسان بندگی دختر رز  گو بدرآی          که دم همت ما کرد ز بند  آزادت

شکرایزد که ازین باد خزان رخنه نیافت    بوستان سمن وسرو وگل و شمشادت

شادی مجلسیان درقدم ومقدم توست   جای غم باددرآن دل که نخواهد شادت

چشم بد دور کزآن تفرقه ات باز آورد        طالع نامور و دولت مادر زادت

                        حافظ از دست مده صحبت ان کشتی نوح

                             ورنه  طوفان  حوادث  ببرد بنیادت 

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ] [ 19:24 ] [ بابایی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم

گفتي كه : گر بيند كسي ؟ گفتم كه : حاشا مي كنم

گفتي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟

گفتم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم

گفتي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد مرا

گفتم كه: با نوش لبم ،آنرا گوارا مي كنم

گفتي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟

گفتم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم

گفتي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند

گفتم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم

گفتي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم

گفتي : اگر از كوي خود ، روزي تو را گويم برو؟

گفتم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم

گفتي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم

گفتم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم

سيمين بهبهاني
///////////////////

خداوندا ...
اگر روزی بشر گردی
ز حالم باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سر شار است.
دکتر شریعتی
///////////////////
لینک دوستان
امکانات وب