معادل و مترادف فارسی  واژگان عربی در ادبیات فارسی


تعدادی از اساتید متعهد و متخصص زبان پارسی در تلاشی زیبا و درخور سپاس برای بسیاری از واژگان عربی ادغام شده در زبان زیبای پارسی برابری درست و روان را برگزیده اند تا پارسی زبانان و  ایران دوستان بتوانند به مرور آن واژگان را به جای واژه های متدوال قرار داده و بکار بندند.
 این بهترین راه برای مبارزه با هجوم گسترده ی  فرهنگ و زبان بیگانه  است ، پس به جای هر گونه توهین و دشمنی ونژاد  پرستی که از فرهنگ و آیین ایران و ایرانی به دور است بیاییم اندک اندک با بکار گیری این واژگان اصیل  کاری ریشه ای در جهت اعتلای زبان پارسی برداریم

به جای ابتدا ،بگو نخست 
به جای ابتدایی ترین، بگو ساده ترین 
به جای ابتلاء، بگو دچار 
به جای ابتکار، بگو نوآوری 
به جای ابدیت، بگو همیشگی 
به جای ابن سینا بگو پورِ سینا 
به جای اتباع ،بگو شهروندان 
به جای اتحاد، بگو همبستگی 
به جای اتفاق افتاد، بگو رخ داد 
به جای اتفاق افتادن، بگو رخ دادن 
به جای اتفاقات، بگو رویدادها 
 به جای اجتناب، بگو دوری 
به جای اجتناب ناپذیر، بگو پیشگیری ناپذیر 
به جای اجرت، بگو دستمزد 
به جای اجناس، بگو کالاها 
به جای اجیر ،بگو مزدور 
به جای احترام، بگو ارج 
به جای احتمالا، بگو شاید - چه بسا 
به جای احتیاج، بگو نیاز 
به جای احتیاط، بگو پروا 
به جای احدی، بگو هیچکسی 
به جای احسان بگو نکویی 
به جای احسنت،  بگو آفرین 
به جای احضار کردن، بگو فراخواندن 
به جای احیانا، بگو شاید 
به جای اخاذی بگو زورگیری 
به جای اخبار ،بگو تازه ها 
به جای اختراع، بگو نوآوری 
به جای اختلاط، بگو درهمی 
به جای اختناق، بگو خفگی - فشار - تنگنا 
به جای اخذ، بگو دریافت 
به جای اخطار بگو هشدار 
به جای اخلاف، بگو جانشینان 
به جای اخوت، بگو برادری 
به جای اخوی، بگو برادر 
به جای اخيرالتأسيس بگو نوبنیاد - نوساز 
به جای اخیرا، بگو به تازگی 
به جای ادوار ،بگو دوره ها 
به جای اذان بگو بانگ نماز 
به جای اذیت، بگو آزار 
به جای ارائه طریق کردن، بگو پیشنهاد کردن 
به جای ارائه کرد ،بگو رو کرد 
به جای اراضی، بگو زمین ها 
به جای ارامنه، بگو ارمنیان 
به جای اربعین ،بگو چله 
به جای ارتجاع بگو واپسگرایی 
به جای ارتعاش، بگو لرزش 
به جای ارتفاع ،بگو بلندی 
به جای ارزاق ،بگو خواروبار 
به جای ارسال کردن، بگو فرستادن 
به جای ارشد ،بگو بزرگتر 
به جای ارفاق ،بگو آسانگیری 
به جای ارکان، بگو پایه ها 
به جای اریکه بگو تخت 
به جای اریکه، فرمانروایی بگو تخت فرمانروایی 
به جای از اوایل، بگو از آغاز 
به جای از این جهت، بگو از این رو 
به جای از این طریق، بگو از این روش 
به جای از این قبیل، بگو از این دست 
به جای از این نظر، بگو از این رو 
به جای از آن جمله، بگو از آن میان 
به جای از آن روز به بعد، بگو پس از آن روز 
به جای از بین بردن، بگو از میان بردن 
به جای از جانب، بگو از سوی 
به جای از جمله، بگو از دسته - از آنگونه 
به جای از حیث، بگو از دید 
به جای از طرف دیگر، بگو از سوی دیگر 
به جای طریق، بگو  راه
  به جای از قدیم، بگو از دیر باز 
به جای ازدواج بگو، زناشویی،پیوند 
به جای اساس، بگو بنیاد 
به جای اساسنامه ،بگو بنیادنامه 
به جای اساسی بگو بنیادی - بنیادین 
به جای اسبق ،بگو پیشین 
به جای استحصال ،بگو برداشت 
به جای استحضار، بگو آگاهی 
به جای استحقاق ،بگو شایستگی - سزاواری 
به جای استحمام، بگو خودشویی 
به جای استحکامات، بگو سنگربندی ها 
به جای استدعا می کنم، بگو خواهش می کنم ، درخواست می کنم 
به جای استراحت کردن، بگو آسودن - درازکشیدن 
به جای استراق سمع، بگو شنود 
به جای استرداد، بگو واپسدهی
به جای استشمام، بگو بو کردن- بوییدن 
به جای استشهاد، بگو گواهی 
به جای استعفا ،بگو کناره گیری 
به جای استعمال، بگو کاربرد 
به جای استفاده ، بگو به کارگیری 
به جای استفاده، بگو کاربرد 
به جای استقامت بگو پایداری 
به جای استقبال، بگو پیشواز
به جای استقرار ،بگو برپایی 
به جای استقلال، بگو خودسالاری 
به جای استمرار، بگو ادامه - پیوستگی 
به جای استناد، بگو گواهمندی 
به جای استنباط، بگو برداشت 
به جای استهزاء ،بگو ریشخند 
به جای استهلاک ،بگو فرسایش 
به جای استیجاری، بگو کرایه ای 
به جای استیضاح بگو بازخواست 
به جای استیلاء، بگو چیرگی 
به جای اسرار ،بگو رازها 
به جای اسراف، بگو ریخت و پاش 
به جای اسطوره، بگو افسانه 
به جای اسقاطی، بگو ناکارآمد...
آفرین بر شما....
.....
🌹کورش الماسی
دبیرادبیات فارسی 🌹

📍برای همه ارسال کنیم تا از دیگران از این مطالب بهرهمند شوند‌.📍

شمس دست مولانا را گرفت و در گردش های شبانه به تماشای فقیران و دردمندان قونیه برد

گردش در خرابات 

شمس دست مولانا را گرفت و در گردش های شبانه به تماشای فقیران و دردمندان قونیه برد و به آهستگی زیر گوش او گفت: می بینی این عورتکان را؟ 
- اینان اگر گبرند، اگر مسلمان، اگر ترسایند و اگر اهل کنیسه، همه بندگان یک خدایند ، دردمندان فراموش شده این دیارند و از طایفه شکسته دلالند، اما افسوس که ما را غیرت  یاری ایشان نیست. ما بر خیال می رانیم و حکام بر سمند مراد سوارند.
از آن پس رفته رفته شمس، حکایات عارفان و شریعت را در گوش مولانا زمزمه کرد. به او گفت که مردان خدا تنها در مجالس و مساجد حضور ندارد، بلکه در خرابات هم هستند.
 به او یادآوری کرد که از جستجوی خداوند در لابلای کتابِ «معارف» پدر، اسرار نامه عطار و حدیقه سنایی چشم بپوشد و خداوند را تنها در اخبار و احادیث بازنجوید. بلکه در درون دل خود او را می یابید .  
به او گفت که خداوند، غریبه ای در یک سرزمین دور نیست ؛ او به نزدیکی وزش نسیمی است که بر روی گونه های ما احساس می شود او در همه جا هست اما برترین جایگاه واقعی او قلب انسان های واقعی و دل دلشکستگان است.
به او آموخت که خداوند در نزد عارفان ، در چهره یک دوست و دلبر آشنا تجلی می کند و برتر از آن است  که به اثبات  درآید.
 با او از خداوندی گفت که همه جا رحمت بی پایان و خوان کرمش را گسترانیده و جایی از هستی نیست که او نباشد حتا در دوزخ!
 به او آموخت که سرای خداوند، سرای خشم و کینه و درگه او درگه  نومیدی  نیست و سپس به نرمی افزود که :
 "خداوند متعلق به هیچ قوم و مذهبی نیست. "
 خداوند همسایه و معشوق دیوار به دیواری است  و از رگ گردن به او نزدیکتر است. او هم در دلق گدایان است و هم دراطلس شاهان. اما دیده ای باید که تا شناسد او را در هر لباس! 
به او آموخت که دوستان خداوند بر روی زمین تنها و ناشناسند. اساتیدی هستند در لباس مبدل و اگرچه خاموش و بی ادعایند، اما از آنچه مشیّت و اراده پروردگار است آگاهی دارند واگرچه در نزد مردمان خوار و یتیم اند، اما در آن سوی جهان از سرفرازانند و افزود که دفتر ایشان نیز سواد و حرف نیست اما دامنه دانش عظیم ایشان به پهنای جهان آفرینش است.

به او گفت راههای رسیدن به خدا بی شمارند و هرکس می تواند آزادانه راه خود را بر گزیند و از او خواست تا شمع آگاهی را در میان ابلهانی که مشت های خود را به سوی یکدیگر گره کرده و بر سر نام ها به نزاع برخاسته اند، برافروزد که "در جهان هیچ چیز برتر از آگاهی نیست". درخت تنومند و پرباری که هرکس از میوه آن بخورد به آب حیات دست یافته و هرگز نخواهد مرد.  
 از حماسه جوانمردی های حلاج گفت که چگونه در برابر خلیفه زورگو و مقتدر، در حالی که بانگ انالحق سر می داد، بر سر دار رفت و در حالی که فریاد اقتلونی برآورده بود، ایشان را به کشتن خویش دعوت می کرد تا از این رهگذر او به آرامش رسد و آنها پاداش یابند.
 از شیخ مهنه گفت که هرکجا نام او برده شود دلهای مردمان خوش گردد. از رقص و سماع  و شور و وجد و ذوق و حال مجالس او سخنها گفت و از تساهل و مدارای او حکایت ها بر زبان آورد. 
از مبارزه و چالش های دائمی مردان خدا با نفس گفت. از بایزید که سراسر زندگی خود را وقف این مبارزه کرد و از سفر دور و دراز مرغان عطار که آهنگ آن کردند تا خود با گزینش سیمرغ بر سرنوشت خویش حاکم شوند. 
به او آموزاند که درباره دیگران داوری نکند و فتوا به کفر کسی ندهد. چه؛ هیچکس از عاقبت حال دیگری آگاه نیست و او را با خود به "سرای مهر" خرقانی برد. آنجا که هرکه بدآنجا در می آمد نانش می دادند و از ایمانش نمی پرسیدند.
🌹🌺🌹