ای خوشا فریادی از  …  دکتر عبدالرفیع حقیقت

ای خوشا فریادی از قصر دل بی‌تاب‌ها…

دکتر عبدالرفیع حقیقت

یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰

مقدمه:

مگر شعر، جز بیان حالت‌های بیقراری دل، چیز دیگری هم هست؟ دل که بیقرار باشد، بر کالبد تن می‌کوبد و آتشفشان کلمات از ذهن بر زبان و قلم فوران می‌کند و به صورت شعر جاری می‌شود.

اینجاست که مفهوم کلام: «سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند»، مصداق پیدا می‌کند.

در حقیقت شعری تاثیرگذار است که از دلی آتشین نشات گرفته باشد و در خواننده همان حالت شور و التهابی که شاعر هنگام سرودن داشته است را ایجاد کند. آتش به جان مخاطب افکند و او را در خود فرو برد. به ویژه اگر شاعر و سراینده با درد مردم آشنا بوده و برای آن جایگاهی در دل حساس خود ساخته باشد.

حال یک چنین کسی وقتی شعر از داخل وجودش تراوش

ادامه نوشته

معادل و مترادف فارسی  واژگان عربی در ادبیات فارسی


تعدادی از اساتید متعهد و متخصص زبان پارسی در تلاشی زیبا و درخور سپاس برای بسیاری از واژگان عربی ادغام شده در زبان زیبای پارسی برابری درست و روان را برگزیده اند تا پارسی زبانان و  ایران دوستان بتوانند به مرور آن واژگان را به جای واژه های متدوال قرار داده و بکار بندند.
 این بهترین راه برای مبارزه با هجوم گسترده ی  فرهنگ و زبان بیگانه  است ، پس به جای هر گونه توهین و دشمنی ونژاد  پرستی که از فرهنگ و آیین ایران و ایرانی به دور است بیاییم اندک اندک با بکار گیری این واژگان اصیل  کاری ریشه ای در جهت اعتلای زبان پارسی برداریم

به جای ابتدا ،بگو نخست 
به جای ابتدایی ترین، بگو ساده ترین 
به جای ابتلاء، بگو دچار 
به جای ابتکار، بگو نوآوری 
به جای ابدیت، بگو همیشگی 
به جای ابن سینا بگو پورِ سینا 
به جای اتباع ،بگو شهروندان 
به جای اتحاد، بگو همبستگی 
به جای اتفاق افتاد، بگو رخ داد 
به جای اتفاق افتادن، بگو رخ دادن 
به جای اتفاقات، بگو رویدادها 
 به جای اجتناب، بگو دوری 
به جای اجتناب ناپذیر، بگو پیشگیری ناپذیر 
به جای اجرت، بگو دستمزد 
به جای اجناس، بگو کالاها 
به جای اجیر ،بگو مزدور 
به جای احترام، بگو ارج 
به جای احتمالا، بگو شاید - چه بسا 
به جای احتیاج، بگو نیاز 
به جای احتیاط، بگو پروا 
به جای احدی، بگو هیچکسی 
به جای احسان بگو نکویی 
به جای احسنت،  بگو آفرین 
به جای احضار کردن، بگو فراخواندن 
به جای احیانا، بگو شاید 
به جای اخاذی بگو زورگیری 
به جای اخبار ،بگو تازه ها 
به جای اختراع، بگو نوآوری 
به جای اختلاط، بگو درهمی 
به جای اختناق، بگو خفگی - فشار - تنگنا 
به جای اخذ، بگو دریافت 
به جای اخطار بگو هشدار 
به جای اخلاف، بگو جانشینان 
به جای اخوت، بگو برادری 
به جای اخوی، بگو برادر 
به جای اخيرالتأسيس بگو نوبنیاد - نوساز 
به جای اخیرا، بگو به تازگی 
به جای ادوار ،بگو دوره ها 
به جای اذان بگو بانگ نماز 
به جای اذیت، بگو آزار 
به جای ارائه طریق کردن، بگو پیشنهاد کردن 
به جای ارائه کرد ،بگو رو کرد 
به جای اراضی، بگو زمین ها 
به جای ارامنه، بگو ارمنیان 
به جای اربعین ،بگو چله 
به جای ارتجاع بگو واپسگرایی 
به جای ارتعاش، بگو لرزش 
به جای ارتفاع ،بگو بلندی 
به جای ارزاق ،بگو خواروبار 
به جای ارسال کردن، بگو فرستادن 
به جای ارشد ،بگو بزرگتر 
به جای ارفاق ،بگو آسانگیری 
به جای ارکان، بگو پایه ها 
به جای اریکه بگو تخت 
به جای اریکه، فرمانروایی بگو تخت فرمانروایی 
به جای از اوایل، بگو از آغاز 
به جای از این جهت، بگو از این رو 
به جای از این طریق، بگو از این روش 
به جای از این قبیل، بگو از این دست 
به جای از این نظر، بگو از این رو 
به جای از آن جمله، بگو از آن میان 
به جای از آن روز به بعد، بگو پس از آن روز 
به جای از بین بردن، بگو از میان بردن 
به جای از جانب، بگو از سوی 
به جای از جمله، بگو از دسته - از آنگونه 
به جای از حیث، بگو از دید 
به جای از طرف دیگر، بگو از سوی دیگر 
به جای طریق، بگو  راه
  به جای از قدیم، بگو از دیر باز 
به جای ازدواج بگو، زناشویی،پیوند 
به جای اساس، بگو بنیاد 
به جای اساسنامه ،بگو بنیادنامه 
به جای اساسی بگو بنیادی - بنیادین 
به جای اسبق ،بگو پیشین 
به جای استحصال ،بگو برداشت 
به جای استحضار، بگو آگاهی 
به جای استحقاق ،بگو شایستگی - سزاواری 
به جای استحمام، بگو خودشویی 
به جای استحکامات، بگو سنگربندی ها 
به جای استدعا می کنم، بگو خواهش می کنم ، درخواست می کنم 
به جای استراحت کردن، بگو آسودن - درازکشیدن 
به جای استراق سمع، بگو شنود 
به جای استرداد، بگو واپسدهی
به جای استشمام، بگو بو کردن- بوییدن 
به جای استشهاد، بگو گواهی 
به جای استعفا ،بگو کناره گیری 
به جای استعمال، بگو کاربرد 
به جای استفاده ، بگو به کارگیری 
به جای استفاده، بگو کاربرد 
به جای استقامت بگو پایداری 
به جای استقبال، بگو پیشواز
به جای استقرار ،بگو برپایی 
به جای استقلال، بگو خودسالاری 
به جای استمرار، بگو ادامه - پیوستگی 
به جای استناد، بگو گواهمندی 
به جای استنباط، بگو برداشت 
به جای استهزاء ،بگو ریشخند 
به جای استهلاک ،بگو فرسایش 
به جای استیجاری، بگو کرایه ای 
به جای استیضاح بگو بازخواست 
به جای استیلاء، بگو چیرگی 
به جای اسرار ،بگو رازها 
به جای اسراف، بگو ریخت و پاش 
به جای اسطوره، بگو افسانه 
به جای اسقاطی، بگو ناکارآمد...
آفرین بر شما....
.....
🌹کورش الماسی
دبیرادبیات فارسی 🌹

📍برای همه ارسال کنیم تا از دیگران از این مطالب بهرهمند شوند‌.📍

شمس دست مولانا را گرفت و در گردش های شبانه به تماشای فقیران و دردمندان قونیه برد

گردش در خرابات 

شمس دست مولانا را گرفت و در گردش های شبانه به تماشای فقیران و دردمندان قونیه برد و به آهستگی زیر گوش او گفت: می بینی این عورتکان را؟ 
- اینان اگر گبرند، اگر مسلمان، اگر ترسایند و اگر اهل کنیسه، همه بندگان یک خدایند ، دردمندان فراموش شده این دیارند و از طایفه شکسته دلالند، اما افسوس که ما را غیرت  یاری ایشان نیست. ما بر خیال می رانیم و حکام بر سمند مراد سوارند.
از آن پس رفته رفته شمس، حکایات عارفان و شریعت را در گوش مولانا زمزمه کرد. به او گفت که مردان خدا تنها در مجالس و مساجد حضور ندارد، بلکه در خرابات هم هستند.
 به او یادآوری کرد که از جستجوی خداوند در لابلای کتابِ «معارف» پدر، اسرار نامه عطار و حدیقه سنایی چشم بپوشد و خداوند را تنها در اخبار و احادیث بازنجوید. بلکه در درون دل خود او را می یابید .  
به او گفت که خداوند، غریبه ای در یک سرزمین دور نیست ؛ او به نزدیکی وزش نسیمی است که بر روی گونه های ما احساس می شود او در همه جا هست اما برترین جایگاه واقعی او قلب انسان های واقعی و دل دلشکستگان است.
به او آموخت که خداوند در نزد عارفان ، در چهره یک دوست و دلبر آشنا تجلی می کند و برتر از آن است  که به اثبات  درآید.
 با او از خداوندی گفت که همه جا رحمت بی پایان و خوان کرمش را گسترانیده و جایی از هستی نیست که او نباشد حتا در دوزخ!
 به او آموخت که سرای خداوند، سرای خشم و کینه و درگه او درگه  نومیدی  نیست و سپس به نرمی افزود که :
 "خداوند متعلق به هیچ قوم و مذهبی نیست. "
 خداوند همسایه و معشوق دیوار به دیواری است  و از رگ گردن به او نزدیکتر است. او هم در دلق گدایان است و هم دراطلس شاهان. اما دیده ای باید که تا شناسد او را در هر لباس! 
به او آموخت که دوستان خداوند بر روی زمین تنها و ناشناسند. اساتیدی هستند در لباس مبدل و اگرچه خاموش و بی ادعایند، اما از آنچه مشیّت و اراده پروردگار است آگاهی دارند واگرچه در نزد مردمان خوار و یتیم اند، اما در آن سوی جهان از سرفرازانند و افزود که دفتر ایشان نیز سواد و حرف نیست اما دامنه دانش عظیم ایشان به پهنای جهان آفرینش است.

به او گفت راههای رسیدن به خدا بی شمارند و هرکس می تواند آزادانه راه خود را بر گزیند و از او خواست تا شمع آگاهی را در میان ابلهانی که مشت های خود را به سوی یکدیگر گره کرده و بر سر نام ها به نزاع برخاسته اند، برافروزد که "در جهان هیچ چیز برتر از آگاهی نیست". درخت تنومند و پرباری که هرکس از میوه آن بخورد به آب حیات دست یافته و هرگز نخواهد مرد.  
 از حماسه جوانمردی های حلاج گفت که چگونه در برابر خلیفه زورگو و مقتدر، در حالی که بانگ انالحق سر می داد، بر سر دار رفت و در حالی که فریاد اقتلونی برآورده بود، ایشان را به کشتن خویش دعوت می کرد تا از این رهگذر او به آرامش رسد و آنها پاداش یابند.
 از شیخ مهنه گفت که هرکجا نام او برده شود دلهای مردمان خوش گردد. از رقص و سماع  و شور و وجد و ذوق و حال مجالس او سخنها گفت و از تساهل و مدارای او حکایت ها بر زبان آورد. 
از مبارزه و چالش های دائمی مردان خدا با نفس گفت. از بایزید که سراسر زندگی خود را وقف این مبارزه کرد و از سفر دور و دراز مرغان عطار که آهنگ آن کردند تا خود با گزینش سیمرغ بر سرنوشت خویش حاکم شوند. 
به او آموزاند که درباره دیگران داوری نکند و فتوا به کفر کسی ندهد. چه؛ هیچکس از عاقبت حال دیگری آگاه نیست و او را با خود به "سرای مهر" خرقانی برد. آنجا که هرکه بدآنجا در می آمد نانش می دادند و از ایمانش نمی پرسیدند.
🌹🌺🌹

خاطره‌ای از محمد حسین قانعی درباره یک شعر معروف قیصر

در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان از جمله شادروان دکتر قیصر امین پور شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و بوی رنگ و گواش و پارچه‌های خطاطی در اتاق پراکنده بود .

یکی از هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله ای به زیبایی تمام ، با رنگ قرمز ، نقاشی می شد. او پس از تکمیل نقاشی اش رو به قیصر کرد و گفت : آیا می شود برای این تصویر شعری بسرایید؟ آخر این طرح یکی از آن دو بیتی های زیبای شما را می طلبد . قیصر با همان تواضع و ادب همیشگی و با اندکی شوخی گفت : شعر و مطلب شیر آب نیست که هر موقع دلت خواست باز کنی و روان شود . باید جرقه ای در ذهن زده شود و اصولأ راز ماندگاری شعر در همین مسأله نهفته است که تا لطف و مدد الهی و الهامی صورت نگیرد ، شعر ماندگاری نیز آفریده نخواهد شد .

نقاش طرح خود را روی میز گذاشت و هر یک به کاری مشغول بودیم که ناگهان باد کاغذ نقاشی شده را بر زمین انداخت . در همان لحظه یکی از بچه ها که در حال گذر بود متوجه نشد و پایش بر روی نقاشی رفت . نقش کفش و شیارهای پر از خاک ، روی لاله و بال سیمرغ نقش بست . صاحب اثر آن را برداشت و رو به قیصر امین پور و با ناراحتی گفت : اگر شما برای این اثر ارزش قایل بودید این گونه نمی شد .

قیصر هم که از این حادثه ناراحت شده بود ، مکثی کرد و همان جا این دو بیتی معروف خود را فی البداهه بر زبان جاری ساخت که :

مبادا خویشتن را وا گذاریم

امام خویش را تنها گذاریم

ز خون هر شهیدی لاله ای رست

مبادا روی لاله پا گذاریم

خاطره ای از غزل مشترک هر کس یک بیت نوشت و حاصل کار شد یک غزل هفت بیتی

میگفت : سال 1371 با یک دستگاه مینی بوس، به همراه تنی چند از شاعران خوزستانی، از اهواز برای شرکت در کنگره شعر ویژه آزادسازی خرمشهر عازم این شهر بودیم. در راه به پیشنهاد یکی از دوستان شاعر تصمیم گرفتیم که یک غزل مشترک بسراییم.

با شور و شوق هر کس یک بیت نوشت و حاصل کار شد یک غزل هفت بیتی.

ابیات این شعر به ترتیب از این شاعران است: بهروز یاسمی – زنده یاد مهدی رستگار – هرمز فرهادی بابادی – سلیمان هرمزی – عباس گیلوری – حبیب اله بهرامی شهنی – عبدالرحیم سعیدی راد

 

سال‌ها در تب تو سوخته و ساخته‌ایم

پرچم فتح تو بر بام شب افراخته‌ایم

 

تا تو یک بار دگر در کف ما آمده‌ای

دل و جان یکسره در راه هدف باخته‌ایم

 

تیغ خورشید سحر وام ز چشم تو گرفت

که از این پهنه شب تا به افق تاخته‌ایم

 

تحفه ماست دل خویش که درویش صفت

پیش پاهای تو ای خوبتر انداخته‌ایم

 

همه شب ورد زبانم قد و بالای تو بود

گرچه هرگز دل خونین تو نشناخته‌ایم

 

هر چه بر سینه دل تیغ زدم ریشه نکرد

ما که بر ریشه دشمن همه شب تاخته‌ایم

 

ما که دلداده جامی ز سبویت بودیم

این غزل را همگی مشترکا ساخته‌ایم

اگر فردوسی نبود، امروزه ما عرب زبان بودیم

یوسفعلی میرشکاک : حافظ به خاطر گفتن مطالب عرفانی، عارف نشده است؛ چون اگر اینطوری باشد شیخ روزبهان شیرازی و لاهیجی از حافظ عارف‌تر هستند؛ حافظ نقاش خوبی نیست بلکه آیینه ساز ماهری بوده است. اگر فردوسی زبانی را که در اشعارش وجود دارد به کار نمی برد، امروزه ما عرب زبان بودیم.

ما بالاتر از حافظ  شاعری نداریم. واژه هایی در دیوان حافظ وجود دارد که در شاعرانه ترین جایگاه قرار گرفته اند و رنگ و بوی شاعرانه پیدا کرده اند. فضایی که واژه در آن قرار می گیرد، می تواند گوشخراش ترین واژه ها را به یک صورت شاعرانه تبدیل کند. ما ایرانی ها روبه روی صفحه سفید کاغذ منتظر الهام هستیم؛ در حالی که بعضی افراد فضای الهام را بازسازی می کنند.

در شعر به کار بردن ترکیب هایی که به شاعر کمک می کند تا مخاطب را تحت اختیار خود بگیرد، بسیار مهم است؛ به طور مثال نیما در شعری واژه روز شیرین را به کار می برد در حالی که شیرین برای حس چشایی و روز برای حس بینایی است و استفاده از این ترکیب قدرت تصرف در مخاطب را به شاعر می دهد.

اگر ذهن کسی موزون است و می داند که در فضای موزون می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد، ضرورتی برای ورود به شعر آزاد ندارد. شعر آزاد از حیث نقد باید باستان گرایانه باشد و وزن در آن ...

ادامه نوشته

واژه ها و کلمات فارسی که در اصل فرانسوی هستند

ادامه نوشته

نقد و بررسی کتاب چامه‌های هوراس با ترجمه میرجلال‌الدین کزازی،

نشست نقد و بررسی کتاب چامه‌های هوراس با ترجمه میرجلال‌الدین کزازی، عصر سه‌شنبه 20 فروردین با حضور میرجلال‌الدین کزازی و انتوره برونی در موسسه فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

کزازی در ابتدای این مراسم گفت:‌ وقتی هوراس در سرزمین خود ناشناخته است، پیداست که در سرزمین‌های دیگر نیز چندان شناخته‌شده نخواهد بود، اما ما ایرانی‌ها که شیفته سخنیم، کم و بیش با هوراس آشناییم و ادیبان جهان نیز با هوراس آشنایی دارند. سه‌تیغ مورد نظر ایرانیان سخن است؛ به ویژه سخن درپیوسته آهنگین برترین هنر در ایران‌زمین بوده و است. ادوارد براون که سالیان دراز از زندگانی خود را در شناختن و شناساندن سخن پارسی گذرانده است، گفته که من به هیچ ایرانی بازنخورده‌ام که در زندگی‌اش سروده‌ای نگفته باشد.

وی افزود: از سالیان دور، از روزگار نوجوانی با نام هوراس آشنا بودم. شاید ساختار آوایی این نام به گونه‌ای بود که همیشه بازتابی دلنشین در نهاد من داشت. از این روی شاید هنگامی که توانستم سروده‌های او را به پارسی برگردانم و کتاب چامه‌های او به دست من افتاد، بی‌درنگ بازگردانی‌اش را آغاز کردم. گاهی سخنواران آن‌چنان سترگ‌اند، آن‌چنان بالایند که دور از دسترس می‌نمایند؛ مانند سه‌تیغ کوهساران بلند که در مه سپهر نادیده می‌مانند. هوراس هم ناشناخته مانده است چون شاعری سترگ است. اما همواره این‌طور نیست. سخنواران به سه‌تیغ کوه‌اند، اما از دامنه کوه مي‌توان آنها را دید. فردوسی بزرگ‌ترین رزمنامه‌سرای جهان است، اما بسیار سرشناس است و بسیاری از ایرانیانی هم که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، او را می‌شناسند.

مولف کتاب «سراچه آوا و رنگ» ادامه داد: به هر روی، یکی از ویژگی‌های سخنوران بزرگ این است که کمتر شناخته می‌شوند. از این روی می‌توانیم هوراس را با خاقانی بسنجیم. خاقانی سخنوری است که برای ایرانیان و پارسی‌زبانان ناشناخته است. زیرا هرکس توان آن ندارد که کوه بلند را تا سه‌تیغ آن بپیماید. اندکی می‌توانند راه به چکاد و سه‌تیغ ببرند. شاید سخنی بر گزاف نباشد، اگر بگوییم هوراس یکی از دو سخنور بزرگ روم باستان است. یکی از این دو سخنور ویرژیل است که به سخنی، شاهنامه رومی را که «انه‌اید» نام دارد، سروده است.

این محقق گفت: من بر آنم که هوراس کم از ویرژیل نیست، اما شاید از آن روی ویرژیل شناخته‌تر است که داستان روم را درپیوسته است و از این جهت با فردوسی قابل مقایسه است. اگر هوراس داستان روم را می‌سرود شاید آوازه‌ای بلندتر از ویرژیل می‌یافت. به هر روی او نزدیک‌ترین و دوست یک‌دله ویرژیل بود.

کزازی درباره چامه‌های هوراس گفت: چامه‌ها به راستی دیوان است. دیوان واژه‌ای پارسی و ایرانی است که با دبستان و دبیرستان هم‌ریشه است؛ به معنی جایی که نویسندگان در آن گرد می‌آیند. اما دیوان به دفتر فراگیر شعر گفته می‌شود. هنگامی که همه سروده‌های سخنوری را در دفتری گرد می‌آورند، آن دفتر را دیوان می‌نامند. این واژه از زبان پارسی به زبان‌های دیگر رفته است. هنگامی که هوراس هنوز در جهان می‌زیست، سروده‌های وی در 4 دفتر گردآورده شد. چون جامه‌ها دیوان هوراس است، زمینه‌ای یگانه و یکنواخت ندارد و سروده‌های گوناگون او در آن گردآورده شده است. یعنی می‌توان در آن از سروده‌های شورانگیز میهنی یافت تا چامه‌هایی که اگر هوراس به زیبارویی دل می‌باخته یا در میخانه‌ای رخدادی دل و اندیشه‌اش را به خود مشغول می‌کرده، آن را می‌سروده است. از این رو می‌توان زمینه‌های مختلف را در چامه‌های او یافت.

مولف کتاب «پرنیان پندار»‌ در ادامه گفت: یکی از دشواری‌های برگردانی چامه‌های هوراس این است که اشعار زمینه‌های مختلف دارند. دیگر این‌که چون این سروده‌ها ساختار داستانی ندارند، آکنده از اشارات، چشم‌زدها و تلمیحات گوناگون‌اند. بسیاری از آنها برمی‌گردد به افسانه‌های یونان و روم باستان. بنابراین کسی که چامه‌ها را به زبانی دیگر برمی‌گرداند، به ناچار باید آگاهی و دانشی بسنده داشته باشد تا بتواند اشارات را آن‌چنان که می‌سزد به زبان دیگر برگرداند.

وی گفت: دشواری و تنگنای دیگر بازگردانی چامه‌های هوراس همان است که ادب‌دانان و پژوهندگان ایرانی بسیار با آن رویارو و دست به گریبان‌اند؛ نسخه بدلی و پچین‌شناسی. برنویسان پسین دگرگونی‌هایی بر نوشته‌های هوراس روا داشته‌اند  و هوراس‌شناسان با این مشکل رو با رویند. دشواری دیگر، زبان کهن و دور هوراس است. از همین روی چون من به کاری دست نمی‌یازم؛ مگر آن‌که بدانم می‌توانم آن را به سامان و سرانجامی شایسته برسانم. در برگردان چامه‌های هوراس از دو برگردان از دو برگرداننده چیره‌دست بهره جسته‌ام. زیرا دیدم با بررسی یک برگردان، کار من چاره نخواهد شد. البته این دو برگردان هم بسیار از هم دور بودند. یک برگردان ریخت‌گرایانه بود و برگردان دیگر بیشتر معنی‌گرایانه بود. متن این از دیگری روشن‌تر می‌نمود. من در برگردان فارسی، این دو شیوه را در هم آمیختم و معنا را در پای ریخت، قربانی نگردیده‌ام.

کزازی در بخشی از سخنانش درباره ترجمه گفت: ترجمه آزاد به راستی ترجمه نیست مگر در ترجمه شعر. وقتی می‌خواهیم سروده‌ای را به زبان دیگر برگردانیم، چاره‌ای نداریم جز این‌که به راه برویم. چون هر سروده، جهانی ادبی است. برگردان ِ به آیین شعر هم پایبند به پیکر است هم در اندیشه پیام. اگر بتوان این دو را به گونه‌ای در برگردان پاس داشت که گزندی بنیادین به هیچ یک از این دو نرسد، در برگردان کامکار خواهیم بود.

سراینده مجموعه شعر «دستان مست» گفت: این‌که چند سالی است به سراغ بازگردانی اشعار باستانی می‌روم، دو دلیل دارد. اول اینکه زمینه پیام‌شناختی آن‌ها برای من دلپذیر و گرامی است. بانوی من همواره به من می‌گوید تو در سده پنجم مانده‌ای. من می‌انگارم مردی کهن‌تر از آن سده هستم. من این را پوست درآورده بر شما می‌گویم که به گونه‌ای زودرنجی، آسیب‌پذیری و حساسیت یافته‌ام در مقابل واژه نوگرایانه، مدرن و مدرنیسم. نیک است یا نیست، به سود من است یا نیست، داوری نمی‌کنم و داوری را به شما وامی‌گذارم. دلیل دو دیگر این است که با زبان من بیشتر می‌سازد؛ زبانی که باستان‌گونه است. چامه‌های هوراس هم سرشار از این دو ویژگی بود.

کلید واژه های مطلب:
میرجلال‌الدین کزازی
|
چامه‌های هوراس
|
موسسه فرهنگی شهر کتاب
|

در جیب کودکان یتیم قمر و زهره و زحل می ریخت

زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی که تا سحر امشب
روی لبهای من غزل می ریخت

شب شعر مرا چه شیرین کرد
بین هر واژه ای عسل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله دست
هر چه می ریخت لم یزل می ریخت

از هر آن کوچه ای که رد می شد
حُسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خشمش ولی به وقت نبرد
رنگ از چهره اجل می ریخت

شتر سرخ را به خون غلتاند
لرزه بر لشگر جمل می ریخت

آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت


.::.سید حمیدرضا برقعی.::. 

دوستت دارم به زبان های مختلف دنیا

۱افغانی ………..صدقه تو شونوم!………….!Sadghe to shonom
2- انگلیسی ……………..آی لاو یو!……………………!I love you
3- ایتالیایی …………………تی آمو!……………………..!Ti amo
4- اسپانیایی …………….ته کویرو !………………………!Te quiro
5- آلمانی ………….ایش لیبه دیش!………………!Isch liebe dich
6- آلبانی ……………………..ته دوه!……………………....!Te dua
7- ترکی …………….سنی سویوروم!……………..!Seni seviyurom
8- پرتغالی ………………….او ته آمو!………………….!Eu te amo
9- چینی ………………….وو آی نی!………………………!Wo ai ni
10- چکی …………………میلوجی ته!…………………….!Miluji te
11- روسی ………………یا تبیا لیوبلیو!………………!Ya tebya liub liu
12- ژاپنی ……………………آیشیتریو !………………………!Aishiteru
13- سویدی …………یاگ السکار دای!……………….!Yag Elskar dai
14- صربستانی ……………….ولیم ته!……………………!Volim te
15- عربی …………………..انا بحیبک!……………….!Ana Behibbek
16- فارسی …………….دوست دارم!…………………..!Dooset daram
17- فرانسوی ……………….ژ ت آیمه!…………………….….!Je t aime
18- فیلیپینی ……………..ماهال کیتا!……………………..!Mahal kita
19- کره ای ……………..سارانگ هیو!…………………….!Sarang heyo
20- لهستانی ………………کوهام چو!……………………!Koham chew
21- مجارستانی ……………..سرتلک!…. ……………………..!Szeretlek
22- ویتنامی ……………….آن یه و ام!……………………..!An ye u em
23- یونانی …………………….سغه پو!………………………!Sagha paw
24- یوگسلاوی …………….یا ته وولیم!…………………….!Ya te vol

واژه های اخیر مصوب فرهنگستان زبان در حوزه حقوق زمین شناسی و شیمی

فرهنگستان زبان و ادب فارسی بخشی از مجموعه‌ی واژه‌های حوزه‌ی زمین‌شناسی، حقوق و شیمی را که مهر و آبان در شورای واژه‌گزینی به تصویب رسیده، معرفی کرد که تعدادی از آن‌ها به این شرح است:
 
واژه‌های مصوب حوزه‌ی حقوق: «کرایم» (crime): «جرم»، «های کرایم» (high crime): «جرم سنگین»، «کورپریت کرایم» (corporate crime): «جرم شخص حقوقی»،‌ «وایس کرایمز» (vice crimes): «جرایم اخلاقی»، «کرایم آو پشن» (crime of passion): «جرم جنون آنی»، «استیجد کرایم» (staged crime): «جرم صحنه‌ساختی»، «وار کرایمز» (war crimes): «جنایات جنگی»، «وایولیشن» (violation): «نقض قانون».
 
واژه‌های مصوب حوزه‌ی شیمی: «والِتایل» (volatile):«فرُار»، «اینوِِرشن تمپریچر» (inversion temperature): « دمای وارونگی»، «دراپینگ پوینت» (dropping point): «نقطه‌ی قطرگی».
 
واژه‌های مصوب حوزه‌ی زمین‌شناسی: «کران» (chron): «گاه»، «اِرا» (era): «دوران»، «پریود» (period): «دوره»، «ایج» (age): «عصر».
 

محمد هادی پورابراهیم: همين جا اتراق مي كنيم/روي خط افق/فردا حركت مي كنيم

كاش می توانس/نـِس تی ام را بيا/ بياوری به ياد/كودكی
دَ كی گوشه حياط/ ايي / ايی نمی ايستد/ چه كارش كنم
يا آن كُو / كُو / دِ بـچه سرت را نكن بيرون ، مگر اين جا پدر را/ را /تماشا كند ديوار
كاش/كا/كا/ يا برادر
می توانستی
كودكی ام را ببينم .
به ياد/ياد/ يادش بخير
دلم برای پدر
تنگ /تنگ /تنگ
نزن/ مگر بُـكس است كه سيگار/سيگار می كشد پدر

پدر كه پهلوان بود ، و حتی برادری ام را كه ثابت كنم ، نمی توانست او را بزند
حتی اگر بوكسور هم كه می بود / باز/باز نمی توانست حتی يك مشت/مشت/مشت
هنوز نمونه خروار است .
بزن/بزن/ به چپ/ به چپ
به راست/T/ چرا می زنی مگر چه كرده است ؟
هيچ كسی نمی توانست او را بزند ، حتی اگر با كتِ طوسی اش می چسبيد به ديوار
دلم برای موهای خاكستری اش تنگ شده
كاش من هم آن موقع بزرگ بودم و با او بُـكس
بُـكس
سيگار می خريدم و برايش می بردم بيمارستان .
كاش/ هيچ كس نمی توانست/ حتی يك مشت/مشت/مشت/مشت/مگر اين جا تظاهرات است آقا
برويد توی خانه
حياط/مرگ/زندگی/مگر دست خداست/هر چه باشد اين پسر است .
كاش می توانستم كودكی ام را به ياد بيا از اين جا برويم
كاش خانه ی ما حياط
نداشت يك كيسه بكس/سی كه ايي آقا چه می كنه ايـجا/سي كه چهل/پنجاه/شص
بزن دكتر مگر مونيتور بالاي تخت را نمي بيني
كه/ك/ك/ك كوهای سبز ش صاف مي شوند
بزن
با مشت هاي برقي ات بزن دكتر
بزن تا خط هاي صاف بروند روي قله
بروند تا زاگرس/دماوند/ارس
و بر دامن هاشان گل برويد . شير بدوشند
بزهايشان صداي ناقوس كليسا را زير گلويشان تقسيم كنند
و مسيح را با خودشان ببرند
بزن دكتر
بزن
كه بوق می زند همين طور ممتد/بزن/بزن/بزن/بزن دُهل امشب
همين جا اتراق مي كنيم/روي خط افق/كوهستان سرد است/فردا حركت مي كنيم
راس ساعت نوزده و چهل و پنج دقيقه
ضمنا مجلس زنانه نيز در همين مكان برگزار می شود .

شعر عاشورایی آب را گل نکنید

 

آب را گِل نکُنید  شاید از دور علمدارِ حسین

مشکِ طفلان بر دوش
 زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم
تا علی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از اینست که من می گویم:
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید . .

شعر عاشورایی نبضم امشب سخت دل دل مي‌زند قلـبم اللهم عجل مي‌زنـد...حامد شیخ پور


... بشنويد اي عاشقان اين باب را
داستــانِ خـوابِ نـابِ آب را:

خواب ديدم خواب هستم، خوابِ خواب
خواب ديـــدم: آب هسـتم؛ آب؛ آب...

خواب ديدم آبم اما تشنه ام
مثلِ کامِ مـردِ سـقا تشنه‌ام

آب مي‌خواهم ولي از دســت او
مستِ اويم، مستِ اويم، مستِ او

خواب ديدم: ماه، مهمانم شده
مهــرِ او آميــزه جــانم شـده

خواب ديدم ماه را در خويشتن
عکسِ او در من .....

ادامه نوشته

صادق هدايت را بهتر بشناسيد

م.ف. فرزانه يكي از دوستان صادق هدایت دراينباره از قول هدايت نوشته است: «می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده شور ببرند! عقم می‌نشیند كه دست به قلم ببرم، به زبان این ر‌َج‍ّاله‌ها چیز بنویسم... یك مشت بی‌شرف!... یك خط هم نباید بماند... تازه داشتم بلد می‌شدم. اول كارم بود. اما این اراذل‌ لیاقت ندارند كه كسی برایشان كاری بكند! یك مشت دزد قالتاق ...»
اينها عباراتي است كه هدايت وطن پرست و مردم دوست درباره مردم كشورش بكار برده است! جالب است كه برخي افراد لعنت كردن را غير مودبانه و دور از ساحت هنر ميدانند هرچند اگر لعنت شونده اهانات بي‌شرمانه‌اي به اهل بيت(ع) كرده باشد. اما اينها تنها بخش كوچكي از ادبيات مودبانه هدايت است.

گروه فرهنگي: «اگر به او هم مثل نویسندهای که در زمان خودش قابل توجه بود نگاه می‌شد، اگر بعضی اندیشه‌ها مثل "نیست انگاری" در آثار هدایت تبلیغ نمی‌شد و اگر رادیو استعمارگر پیر سعی نمی‌کرد بعد از گذشت حدود 50 سال از مرگش او را دوباره احیاء کند، ما هرگز وارد این مقوله نمی‌شدیم، زیرا ارزش این کار را نداشت. وقت و زمانی که می‌تواند باعث تولید آثار خلاقه شود، حیف است صرف ...

ادامه نوشته

موسوی گرمارودی : باید هدایت را لعنت کرد زیرا در کتاب توپ مرواری به امام حسین (ع) توهین کرده

سیدعلی موسوی گرمارودی در پی واکنش‌های هتاکانه نسبت به اظهارات اخیرش درباره کتاب «توپ مرواری» گفت: شک ندارم که حرف زدن درباره فردی مثل صادق هدایت و کتاب توهین‌آمیز‌ او نسبت به عاشورا هزینه‌ دارد و من هم پای آن و اعتقادم ایستاده‌ام.

اظهارات سیدعلی موسوی گرمارودی در نشست رونمایی از رمان «سه کاهن» که شنبه 27 فروردین ماه در محل سرای داستان بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان برگزار شد با واکنش‌های گسترده‌ای در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.

گرمارودی در این نشست با اشاره به کتاب «توپ مرواری» صادق هدایت عنوان داشته بود که هدایت شرف ندارد و باید او را لعنت کرد که در کتابش آشکارا به امام حسین (ع) توهین کرده است.

این سخنان با واکنش‌هایی که به طور عمده در فضای مجازی و به صورت فحاشی به گرمارودی بود، همراه شد.

خبرنگار مهر در تماس با گرمارودی نظر او را درمورد این واکنش‌ها جویا شد. وی دراین زمینه اظهار کرد: شکی ندارم که این گونه حرف زدن هزینه ‌دارد و من هم پای آن و اعتقادم ایستاده‌ام و جواب این افراد را به خود امام حسین (ع) واگذار می‌کنم.

وی افزود: کسانی که به اظهارات من واکنش نشان می‌دهند و به حرف‌های هدایت در این اثر بی‌اعتنا هستند، بالاخره یا مسلمان هستند و یا نیستند. اگر مسلمانند و حرف‌های هدایت درباره امام حسین (ع) را می‌توانند تحمل کنند، من هم توهین‌های آنها را برای اظهاراتم به جان می‌خرم. اگر هم مسلمان نیستند که اصلا راه ما جداست و حرف دیگری نمی‌ماند.

گرمارودی افزود: شک ندارم که کتاب هدایت (توپ مرواری)، توهین به عاشورا و امام حسین (ع) است، بنابراین هرکه هر چه می‌خواهد بگوید اما من راه خودم را می‌روم و پای اعتقادم ایستاده‌ام.

وی ادامه داد: من با تاج سر بشریت معامله کردم. قسمت این را نداشتم که در دوران حیات امام (ع) زنده باشم و در کربلا در رکابش بجنگم، اما امروز با این روشنگری، در رکابش شمشیر می‌زنم.

گرمارودی تاکید کرد: من حرف خودم را زدم و روی آن هم ایستاده‌ام. توهین و هتاکی به من هم خللی در عقیده‌ام ایجاد نمی‌کند.

شعر بحر طویل حضرت رقیه(س) و امام زمان(عج)

بحر طویل حضرت رقیه(س) و امام زمان(عج)

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه باران نرسیده است؟ به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است، چرا کلبة احزان به گلستان نرسیده است، دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، زمین مُرد خداوند گواه است، دلم چشم به راه است که در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است تویی آیینه، روی من بیچاره سیاه است و جا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس؟ به فدای، نفس های غریب تو که آغشته به حزن است ز جنس غم و ماتم زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته دست روی کدامین غم عظما به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم که به جای غم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت، نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای رُخت ای صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله عزیز دو جهان یوسف در چاه کنون شعله آه تو شود حس تو کجایی گل نرگس؟
دل ما سوخته از آه نفس های غریبت، دلمان بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس، گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی به همان صحن و سرایی که شما زائر آنید و خلاصه شود ایا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب وبلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزلی تاب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچارة دلدادة دلسوخته ارباب ندارد؟
گریه کن گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان است کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است. بگذار که قبلش بنویسم که ببخشید مرا یوسف زهرا، در این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج زن آب فرات است ، به ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است، ولی حیف که ارباب قتیل العبرات است، ولی حیف که ارباب اسیر الکربات است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنة آب است و زنی محو تماشاست ز بالای بلند الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال سپس آه که الشمر ... نه نه خدایا چه بگویم که دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرد از تپش روضه که خود غرق عزایی تو خودت کرب وبلایی قَسَمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی تو کجایی تو کجایی
شب سوم شده باید که گریزی بزنم آه به یک مجلس پر شور که این کار صواب است، صواب است و نفس در نفس سینه هر مستمعش مثل عذاب است، دلِ تک تکشان وای کباب است، ببین روضه عجب ساده و ناب است که بر پا شده در بین خرابه است، بیا گوش کن آری سخن از قحطی آب است، ولی یک نفر آنجاست که بی تاب تر از باقی آنهاست، ببینید ببینید درست است رباب است، ببینید گلم رنگ ندارد سر جنگ ندارد، چه بزمی است چه شوری است چه حالی است فقط روضه و ناله است و مداح پر از عاطفه اش طفل سه ساله است که در دست ظریفش، که در دست نحیفش سر باباست سلام ای شه زیبا سر بابا چه کسی کرده به ویرانه مقیمم چه کسی کرده یتیمم.

کد خبر:143120 - http://rajanews.com/detail.asp?id=143120

حال علیرضا قزوه در سوگ قیصر

 

گرچه من می‌شکنم در خود یکسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال

تا خدا پل زده‌ای مثل کبوتر، قیصر!

.........................................

مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است

داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!

راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟

چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟

نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!

شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!

جامة خاک به تن کردی و یادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!

شعرهای تو همه معنی قرآن بودند

«آیه»ای داری چون سورة کوثر، قیصر!

تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم

در دلم هلهلة حیدر حیدر، ‌قیصر!

پیش‌تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر

ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!

هرگز هرگز هرگز بی تو نمیخندم

هرگز هرگز هرگز بی تو نمیخندم

هرگز بی تو بر دل عشقی نمی بندم

خدا خدا خدایا اگر به کام من

جهان نگردانی جهان بسوزانم

خدا خدا خدایا مرا بگریانی

من آسمانت را ز غم بگریانم

منم که در دل ز نامرادی

ترانــــــــــــــه ها دارم

منم که چون باد گذشته از جان

فـــــــــــــــــتانه ها دارم

تویی آن فروغ آرزوها

که درد جست و جو را پایان تویی

تو بیا که بی تو آه سردم

که بی تو موج دردم درمان تویی تو

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم !

هرگز هرگز هرگز بی تو بر دل عشقی نمی بندم

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله / الله اکبر و انا فی کل واد مست /الله هوالذی اخذالعهد فی الست

 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته ی اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد مست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هوالذی اخذالعهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشم

او فکر می کند در این پرده مانده است

سارا سلام ، اشهدالا اله تو

با چشمهای سرمه ای ، الا اله مست

دل می بری که حی علی های های های

هرجا که هست ، پرتوی روی حبیب هست

ادامه نوشته