اشعار شهریار صوتی

 

 برای شنیدن اشعار اسپیکر را روشن بگذارید و روی شماره مورد نظر کلیک کنید بعد از چند ثانیه بشنوید

  •  

  • اشعار شهریار

  •            شعر سوم

                   شعر دوم

                    شعر اول

    1

    2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
    17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32
    33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
    49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64
    65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80
    81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96
    97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112
    113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128
    129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144
    145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160
    161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176
    177 178 179 180 181 182 183 184 185 186  
     
  • ................................................................
  •  

    داستان زیبا وعاشقانه لیلی ومجنون به روایت دکتر الهی.


     

    Download file  1          

    Download file  2

    Download file  3

    Download file  4

    Download file  5

    Download file  6

    Download file  7

    Download file  8

    Download file  9

                                                                           Dr.best

    سيمين بهبهاني / گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم

    گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم

    گفتي كه : گر بيند كسي ؟ گفتم كه : حاشا مي كنم

     

    گفتي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟

    گفتم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم

     

    گفتي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد مرا

    گفتم كه: با نوش لبم ،آنرا گوارا مي كنم

     

    گفتي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟

    گفتم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم

     

    گفتي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند 

      گفتم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم

     

    گفتي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

    گفتم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم

     

    گفتي : اگر از كوي خود ، روزي تو را گويم برو؟ 

      گفتم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم

     

    گفتي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم

     گفتم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم        

     سيمين بهبهاني

     

    یک مسافر کش ز راهی  می گذشت / /  با سمندی زرد رنگ و توپ و مَشت

     

    یک مسافر کش ز راهی  می گذشت

    با سمندی زرد رنگ و توپ و مَشت

    پیرمردی را کنار جاده دید

    زد کنار و پیر هم بالا پرید

    پهلوی راننده جا بود و نشست

    با تمام  قدرتش در را ببست

    چتد متری آن طرف تر پیر گفت

    صحبتی دارم که می باید شنفت

    پر شده پیمانه ات  ای نازنین

    با تاسف، آخر خطی ، همین

    بنده عزراییل  هستم با مرام

    آمدم  جانت بگیرم والسلام

    بر لب راننده گلخندی شکُفت

    پیر  تا آن خنده هارا دید گفت

    جُک نگفتم . جدی است این حرف من

    بنده عزراییل هستم واقعاً

     گفت آن راننده از روی طرب

    با سه تا مردی  که بودند آن عفب:

    طفلکی  این پیرمرد از مخ رهاست

    حرفهایش خنده دار و نارواست

    مردها گفتند  کو پیر ای عمو؟

    مانمی بینیم پیری روبرو

    خسته ای، حتما خیالاتی شدی

    یا دچار یک کسالاتی شدی

    پیر مردی در سمندتت نیست نیست

    این که می گویی چرا نادیدنی است؟

    تا که آن راننده  این صحبت شنید

    شد هراسان ،رنگ  از رویش پرید

    در گشود و همچو قرقی  پر کشید

    او فقط تا صبح، یکسر می دوید

    چون که از دار و ندارش دور شد

    باز حیله  بر  خِرفتی زور شد

    پیرمرد و آن سه مرد ناقلا

    در ربودند آن سمند  مَشت را

    دستشان در دست هم بود ای عزیز

    بود باید بیش از این ، با هوش و تیز



    http://amomostafa.blogfa.com

    :" استاد محمد مرادی"  ناگهان دیدم گلستان شد کویر

    فراهان –خبرگزاری ایسکانیوز:" استاد محمد مرادی" شعر جدید خود در خصوص کویر را سرود.

    به گزارش روز یک شنبه گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران (ایسکانیوز ) ،" استاد محمد مرادی" دراین شعر به بیان ویژگی هایی انسان فریب خورده و از درگاه پروردگار دور شده می پردازد و این چنین می سراید: سرنوشت وسرگذشت آدمی تنها ،غریب وبی کس وآلوده غمها ، نه ره در پیش رو و نه پشت سردارد ،نه خود را آشنا ،نه آشنایی را به بردارد ، همیشه در پی یک راه ،رهی افتاده درصد آه ،نه آرامش نه یک آیینه ای همراه وهمیشه در هوس های عبث گونه ،فریب روزگاری چند
    وی با اشاره به نغمه های درونی خداوند برای بندگان فریب خورده می گوید: مدام در او این پند بخوان از من ،تو اینکه حمد ، ببند با من همیشه عهد ،منم در تو ،منم با تو،چرا دور از منی هردم ، بیا در بزم این همدم
    در خودت پیدا شو اینک لحظه ای // روزگارت را چه سان دریافته ای

    وی با اشاره به افرادی که در زندگی فریب هوس ها را می خورند اظهار داشت:آنهاییکه دور از شایستگی های وجود خویش جبراً ومجبوراً به سجود وعبود دیگران می پردازند هرگز فرصتی را پیدا نخواهند کرد که خود واقعی خود را بیابند واین گم شدن در غیر خدا موجب میشود که دیگران آنها را می مکند وچون قطره های حسرت وافسوس درچیزهایی می چکند که تعریف وتوصیف آنرا بهتر می دانید.

    وی با اشاره به صالحین گفت:کسانی که مسیر خود را در جهت هایی که به نصرت ونصیر خدایی مهربان وبنده نواز تغییر می دهند واز مدد وصدد های او طلب یاری می جویند سزد راهشان رابا ماه واین مثنوی کویر ،راه بازگشت انسانی را به تعریف می کشاند که پیامش را در پایان به بهترین شکل ممکن می رساند.
    این شاعر توانای استان مرکزی خاطرنشان ساخت:کوتاه سخن اینکه باید به خویشتن خویش سفری داشت واز تجربه های دردآور وگذشته ثمری کاشت ،ثمری که میوه اش محبت، شیوه اش معرفت ودیده وسینه اش ستایش گر خالقی باشد عاشق که او همیشه دوست دار است و.. در واقع باید بخود شویم تا در خدا شویم
    " استاد محمد مرادی " درمثنوی "ناگهان دیدم گلستان شد کویر" می سراید:

    آمدم ناگه شبی از پیش خواب
    خسته وافسرده با چشمی پرآب
    دیدیم آنشب رفته ام در دشت دور
    رفته ام دریک کویر بی عبور
    لحظه ای آرام گرفتم در کویر
    خود ندانستم چه دیدم در کویر
    هرچه گشتم ندیدم یک سحاب
    آسمان آبی تر از آهنگ خواب
    ناگهان آمد سراغم خستگی
    برلبان تازه ام پژمردگی
    بیدرنگ افتاد رهم برجوی آب
    جوی آب آنجا توگویی یک سراب
    رفتم آنجا تا بیابم یک کسی
    تابگویم چیست تب دلواپسی
    ناگهان آمد صدایی آشنا
    باکه بودی خاکی پرادعا؟
    از چه تواحساس دوری می کنی
    در اطاعتها قصوری می کنی
    هرکجا هستی من استم یاورت
    باورت باشد که هستم ساغرت
    تومپندار درکویر گم گشته ای
    بی کس وبی خسرو و خُم گشته ای
    در نفس هایت منم چون یاورت
    در قضاوتها به عالم داورت
    بی صدا فریاد برآمد سینه را
    باچه کس گویم غم دیرینه را
    من ندانستم دراین صحرای دور
    عاشقی دارم رحیم از جنس نور
    رنج دنیا برده بود از یاد من
    این درخشان گوهر فرهاد من
    زین سبب افتاد دلم برخاک او
    لحظه ای دیدم منم افلاک او
    ناگهان دیدم گلستان شد کویر
    دسته ،دسته گل برویید در مسیر
    در کویر دیدم که بستان سرزده
    سینه ام از شوق جانان پرزده
    آمدند گلها چونظمی از بهار
    عطرآن شیوا تر از هرگل عذار
    در همان دم یک گلی رویید زخس
    یک چنین گل را ندیدم من زکس
    گل پر از عطر محبت های هست
    کی شود گویم تمام آنکه هست
    گل پر از عطر اقاقیهای عود
    غیر آن دلداده آنجا که بود ؟
    در کویر رقصیدن من سرگرفت
    پایکوبی در زمینم در گرفت
    آنقدر رقصید وخندید سینه ام
    آنقد لرزید تن آیینه ام
    که ندانستم درآن صحرا چه شد
    سینه ودل را از آن غمها چه شد
    در درونم شوروحالی سرگرفت
    شوق دیدار خدایی پرگرفت
    سینه ودل مانده بودند در بیان
    از چه می باید بگویند در زبان
    هیچ نیامد وصف آن مینو سرشت
    آنکه در من این سخن را می نوشت
    می نوشت هرگز مرو از راه من
    از گه وبیگاه واز درگاه من
    می نوشت هرجا که باشی بامنی
    هرکجا باشی توبامن ایمنی
    هیچ مرو از راه من ای نازنین
    تا نیفتی در کمند آن واین
    لحظه ای آرام گرفت این سینه ام
    سینه ی خالی زبغض وکینه ام
    خواستم پرواز سازم در کویر
    تابسازم سرنوشتی جون حریر
    در کویر خواستم گلستان را به کف
    قطره ای سازم بخوابم در صدف
    قصه ام این بود شبی اندر کویر
    خواب شیرینم چو فرهاد اسیر
    یک سفر بود نیمه شب ما را بخواب
    پرشرر شد دیده از امواج ناب
    کاش بیداری نبود در پیش خواب
    تا ابد می خواندم از آن یار ناب
    یار پاکی که مرا پرورده است
    در زمینم بندگی آورده است
    من خدایا بنده زار توام
    بنده محتاج در بار توام
    لحظه ای دورم نگردانی زخود
    من دمادم شوق دیدار توام

    آدرس پست الکترونیک استاد محمد مرادی

     mohammadmoradi54@yahoo.com است./120

    http://iscanews.com/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=265253

    ضرب المثل ها و عاشورا

     

    گستردگي و ژرفاي علاقه مردم ايران و ديگر مسلمانان جهان به عاشورا و امام حسين (ع)، اهميت و ارزش پژوهش درباره عاشورا را آشکار مي سازد. با توجه به رساندن پيام عاشورا با بيان رسا و عاميانه مردم بر آن شديم تا با استمداد از کتاب «عاشورا در فرهنگ مردم» نوشته «محمدعلي عارفي راد» اين فرهنگ را مجدد زنده نمائيم تا بتوانيم به سمت تقرب به اصل خوبيها يعني حضرت اباعبدالله الحسين قلمي بزنيم و قدمي برداريم. اميد است که خوانندگان گرامي، ما را در مجالس ذکر مصيبتي که شرکت مي کنند، از دعاي خير خويش فراموش ننمايند؛

    1) آب به امام نمي دهند و آتش به يزيد:
    مثل به فرومايگي، خساست و نيز عدم گرايش فرد به حق يا باطل اشاره دارد و کنايه از آدم خسيس و تنگ چشمي است که نه عشق و ارادت به امام حسين (ع) او را وادار به انفاق مي کند و نه نفرت از يزيد و شبيه به اين مثل است: «از دستش آب نمي چکد.»

    2) آرزوي خاک مرقدش را دارم:
    اگر در مجلسي نام امام حسين (ع) را بر زبان آورند، برخي افسوس مي خورند و مي گويند: «آه، نمي داني که چقدر آرزوي خاک مرقدش را دارم.» اين عبارت - که به صورت معترضه به کار مي رود - براي بيان اشتياق باطني افراد به زيارت کربلا مورد استفاده قرار مي گيرد.

    3) امام خواني مي کند:
    اين مثل به افرادي که نقش امام حسين (ع) را در تعزيه ها بازي مي کنند، اشاره دارد و درباره کسي که مي کوشد با مظلوم نمايي ترحم ديگران را برانگيزد، به کار مي رود.

    4) اين همه لشکر براي کشتن يک تن؟!
    اين مثل به تنهايي، بي کسي، غريبي و مظلوميت اشاره دارد و زبان حال حضرت زينب در تعزيه قتل امام حسين (ع) است.

    5) باز اين چه شورش است که در خلق عالم است:
    اين مثل مصرع اول از ترکيب بند پرسوز و مشهور محتشم کاشاني است و به ماتم و مصيبت اشاره دارد. اين ترکيب بند - که يادآور محرم و عاشورا است - از سده دهم تاکنون پيوسته در روضه ها و عزاداري ها خوانده مي شود و شهرت محتشم بيشتر به سبب آن است.

    6) پامنبري مي کند:
    پامنبري از اصطلاحات مجالس روضه و عزاداري است و بيشتر به کردار جواناني که در مجالس سوگواري روي پله هاي پايين منبر مي نشينند و پيش از واعظ نوحه خواني مي کنند، اطلاق مي شود. مثل به دنبال سخن کسي را گرفتن، همراهي به سود يا زيان مخاطب، توضيح دادن يا تفسير کردن سخن افراد، مداخله در حرف ديگران و پرحرفي اشاره دارد.

    7) تعزيه گردان است:
    در فارسي امروز کسي را که در امور همگاني حادثه آفريني يا ميدان داري کرده، از آن حوادث به سود خود بهره برداري مي کند يا واسطه به هم بستن و اصلاح و انجام امري شمرده مي شود، تعزيه گردان مي خوانند. اين واژه به طنز براي اشاره به اداره کننده يک کار نيز به کار مي رود.

    8) طوغ به پا شده است؟
    در ايام محرم هنگامي که طوغ را از مسجدها و تکيه ها بيرون مي آوردند و جمعيتي انبوه در پي آن راه مي افتادند و ازدحام بسيار مي شد، به همين جهت، امروزه اگر جايي شلوغ يا پر سر و صدا باشد، مي پرسند مگر طوغ به پا شده؟ به عبارت ديگر، اين مثل براي بيان کثرت ازدحام و شلوغي به کار مي رود.

    9) حسين را تا جايي دوست داري که رگ نبرد:
    در فرهنگ جبهه چنين مي خوانيم: روز عاشورا بود، ده - دوازده روزي مي شد که خانواده از من خبر نداشت. وقتي از اهواز به همسرم تلفن کردم، با غيظ گفت: حلالت نمي کنم. من هم در جواب گفتم: آن که ما را به هم حلال کرده بايد حلال کند که مي کند. آن روزها هنوز پدرم در قيد حيات بود و هيچ مخالفتي با جبهه رفتن من نداشت. بعدها که خانه آمدم، متوجه شدم در غياب من وقتي خانمم خيلي بي تابي مي کرده، پدر خدابيامرزم به او گفته: شما حسين (ع) را تا آنجا دوست داري که رگ نبرد.

    10) حق به جانب يزيد است!!!
    از کسي پرسيدند در همدان روضه الشهدا مي خوانند؟ گفت: آري، اما آن چنان که حق به جانب يزيد است. مثل از اين حکايت برگرفته شده است و به دوستان ناداني که جز زيان، چيزي به ارمغان نمي آورند، اشاره دارد. سعدي در اين باره مي گويد: گر تو قرآن بدين نمط خواني / ببري رونق مسلماني

    11) خنجر شمر در خانه اوست!
    اين مثل به خشونت و ديکتاتوري و سنگدلي فرد اشاره دارد. هنگامي که از جنايت کاري سخن به ميان مي آيد، در پاسخ گفته مي شود: خنجر شمر در خانه اوست؛ يعني قابل اعتماد نيست و فرصت طلب است.

    12) دم گرفته است:
    خواندن دسته جمعي سينه زنان يا زنجيرزنان را دم گرفتن گويند که معمولا همنوا با مرثيه خوان بيتي از مرثيه را تکرار مي کنند. مثل درباره کسي است که به طور کامل سرگرم سخن گفتن است و مورد توجه مخاطب يا مخاطبان نيز قرار گرفته به کار مي رود.

    13) ديگر حالا شمر جلودارش نمي شود:
    گروهي وقتي به مقامي مي رسند و يا ضعفي در کسي مي بينند، خود و خدا را فراموش مي کنند و مغرورانه به قدرت نمايي مي پردازند. مثل به آنان اشاره دارد. گونه هاي ديگر آن چنين است: الف - شمر جلودارش نيست. ب - شمر جلودارش نمي شود. ج - خيلي بد رکاب است، شمر جلودارش نمي شود.

    14) روضه رفتن و گريه کردن هم حوصله مي خواهد:
    شرکت در مجالس روضه و بهره مندي از آن به عشق، قلب مهربان و روحيه توسل نياز دارد. از سوي ديگر اين مجالس اغلب به طول مي انجامد. به طور معمول گروهي به سبب عدم آمادگي يا ناآشنايي با اين محافل به شکوه مي پردازند. اين مثل به عدم بردباري اشاره دارد.

    15) روغن ريخته نذر حضرت عباس (ع:)
    در گذشته روغن ناياب و ارزشمند بود. وقتي مقداري روغن مي ريخت، بي درنگ مي گفتند: حيف شد. آنگاه ادامه مي دادند: ايراد ندارد، نذر ابوالفضل. مثل در آن عصر ريشه دارد و به گذشتن وقت، از دست رفتن قطعي موقعيت و جبران ناپذير بودن آنچه از کف رفته است، اشاره دارد. روغن ريخته نذر امامزاده، گونه ديگر اين مثل است.

    16) سنگ و سفال بر سر آنها، خاک کربلا بر سر ما:
    در استان گيلان، در پايان قصه ها اين جمله را براي کودکان تکرار مي کنند و بدين وسيله ارادت خود به اهل بيت (ع) را آشکار مي سازند. به زبان گيلکي مثل چنين است: «سنگ و سفال اوشاني سر / خاک کربلا امي سر.»

    17) قسم حضرت عباس (ع) تو را باور کنم يا دم خروس را؟
    يکي دزدي را گريبان گرفته بود که خروسم را ربوده اي. دزد در حالي که دم خروس از شکاف قبايش پديدار بود به خدا و ائمه سوگند مي خورد که خروس نديده است. مرد گفت: اي مردم، اين همه سوگندي که ياد مي کند چنان نيست که باور نتوان کرد، اما سخت حيرانم سوگند حضرت عباس (ع) را باور کنم يا دم خروس را؟ مثل براي اشاره به دروغ، تظاهر به دين داري، ريا و نفاق به کار مي رود و «دم خروسو ببينم يا قسم حضرت عباستو؟» گونه ديگر آن است.

    18) هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!
    اين مصرع - که در چاوش خواني هاي مسافران کربلا خوانده مي شد - از خطبه امام حسين (ع) هنگام خروج از مکه برگرفته شده است. حضرت در آن موقعيت فرمود: هر که مي خواهد خون خود را در راه ما نثار کند و آماده حرکت است، همراه ما در مسير کوچ گام نهد. اين مثل به زيارت، ايثار، جانبازي و آمادگي اشاره دارد.

    19) هروقت پاي علامت يکي سينه مي زند:
    اين مثل مانند «هم طبال يزيد است و هم علمدار حسين (ع)» درباره منافقان و دودلان به کار مي رود.

    20) ما اهل کوفه نيستيم، امام تنها بماند:
    تناقض در رفتار، نيرنگ و تزلزل، سرکشي در برابر فرمانروايان، فرصت طلبي، اخلاق ناپسند، آزمندي و شايعه پذيري بخشي از ويژگي هاي مردم کوفه است. امام علي (ع)، امام مجتبي (ع)، مسلم بن عقيل (ع) و سيدالشهدا (ع) هر يک به گونه اي بي وفايي و سست عهدي کوفيان را تجربه کردند. اين عبارت در انقلاب اسلامي ايران و جنگ تحميلي شعار مردم شمرده مي شد.
    نويسنده: محمدرضاغلامي    http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=70627
     

    شعر غزه

    شعرغزه؛ محدث خراسانی
    سایت «فردا» در نظر دارد تا با همکاری شاعران متعهد ایران زمین درباره فاجعه حملات وحشیانه رژیم اسرائیل به عدد شهدای غزه شعر مرتبط تولید نماید. در این خصوص مصطفی محدث خراسانی تازه ترین سروده خود را در اختیار سایت «فردا» قرار داده است.... گلستان پرپر
     
    گلستان پرپر
     
     اگرچه گلستان تو پرپر است
    جهان ،از نگاه تو زيباتر است

    جهان، از نگاه تو صبحي زلال
    كه پاشيده از حنجر اصغر است

    بهار است هرسو نظر ميكني
    بهاري كه از زخم بارآور است

    پس از تو نگارينه حسن را
    شكوه د گر، شوكت د يگر است

    مرامت، همه ظاهر و باطن است
    كلامت ،همه اول وآخر است

    ولاي تو در اين شب سوت وكور
    همان آتش زير خاكستر است

    ولايي كه فردا ،چنان آفتاب
    بر امواج دلها، جهان گستر است
     
                                                  مصطفی محدث خراسانی
    جنگ باور می‌کنم
     
    به کسی که پرچم کشورش را در چمدانش گذاشته و از فرودگاهی به فرود گاهی آواره است

    به کسی که در کتابخانه های عمومی اروپا خوابیده است بر روی نقشه جهان در حالی که اشکهایش از قاره ای به قاره
    ای سفر می کند

    به مردمی که پایمالشان می کنند اما نمی توانند انکارشان کنند . به دخترکان آوار و مشق های نا تمام .


    بغضُ باور میکنم، وقتی که خنده زخمیه
    جنگُ باور می کنم ، وقتی پرنده زخمیه

    بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا
    رنگِ خاکستریِ مرگِ تموم ِ آدما

    اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره
    یه نبرد بی امون ، یه جنگ نا برابره

    آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم
    می میریم، آتیش به چشمای تماشا می زنیم

    گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها
    دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها

    نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه
    طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه
                                                           عبدالجبار کاکایی

    پرنده شكل گرفت و پريد سمت بهار

    پريد سمت فلش‌هاي رو به زيتون‌زار

    پريد در كلماتي كه آفريده شدند

    پرنده‌اي كه خودش را پرنده ديد اين‌بار

    ولي كدام بهار و پرنده و پرواز

    كدام وسعت آبي، كدام گشت و گذار

    ولي پرنده در اين‌جا پرنده نيست، كه او

    به هيأت شبح كودكي‌ست توي غبار

    و كودكي كه در اين شعر آفريده شده تويي

    غريبه‌اي از لفظ زندگي بيزار

    تويي كه گم‌ شده‌اي در خرابه‌هاي خودت

    تويي كه گم شده‌اي خشت‌خشت در آوار

    كجاي نقشه به دنبال خويش مي‌گردي

    كجاي غربت دنيا كجاي خاك ديار

    چه بوده نقش تو در بازي سياست يا

    كجاست سهم تو جز مرگ و چند سنگ مزار

    چقدر كودكي‌ات را سياه بنويسد

    چقدر بغض كند متن روزنامه‌نگار

    شنيدن تو غم‌انگيز و ديدنت تلخ است

    چقدر رد تو تكراري است در اخبار

    هنوز كودكي و تشنه مثل زيتون‌ها

    خودت براي خودت ابر باش و گريه ببار

    عباس رضايي

    ***

    گلگون شده سرزمين زيتون، مادر

    آغشته به خون، دست صهيون مادر

    آوار و گلوله بال پروازش شد

    اين كودك توست، غرق در خون، مادر

    ابراهيم يوسفي

    ***

    نه وطن ماند و نه مردم نه جهان پيدا بود

    نه نگاهي كه پر از غربت زيتون‌ها بود

    آهن و خون شبي از مرگ فراهم كردند

    كوچه‌ها شعله‌ور اين شب بي‌فردا بود

    *

    آسمان خشك و زمين خشك و دقايق همه خشك

    خشك‌تر چشم تو در هروله‌ي دريا بود

    خاك و خاكستر و باروت تفاهم كردند

    باز هم نوبت آتش‌ زدن قانا بود

    *

    غزه كل مي‌زد با حنجره‌اي بيروتي

    كوچه‌ها ملتهب از كوچ پرستوها بود

    سينه‌ها از نفس گرم سواران سرشار

    دست‌ها از خون دريا دريا دريا بود

    *

    كودكاني همه از نسل شتيلا ديدند

    كه دل‌آزرده‌ترين پيغمبر موسي بود

    محمدحسين صفارزاده

    ***

    در اين خاك مقدس دفن كردي باغ زيتون را

    تو با چشم خودت ديدي لبالب غزه در خون را

    تو با چشم خودت ديدي كه روح عشق را كشتند

    الهي هيچ ليلايي نبيند داغ مجنون را

    چه فرقي بود بين روز روشن با شب تاريك

    كه زير شعله‌ي خورشيد حس كردي شبيخون را

    ميان تلي از باروت و آتش طاقت آوردي

    طبيبي نيست تا درمان كند اين زخم گلگون را

    چنان وابسته‌ات هستم كه در پاي تو مي‌ريزم

    شكوه كوه الوند و سروش شط كارون را

    من از ويرانه‌هاي دولت فرعون فهميدم

    كه دست غيب ياري مي‌كند موسي و هارون را

    دوباره در پناه آسمان‌ها خانه مي‌سازيم

    دوباره روي ايوان مي‌نشاني ماه گردون را

    سارا جلوداريان

    ***

    پرنده‌ها پر مي‌كشند

    بادكنك‌ها مي‌تركند

    و كودكان مي‌ميرند

    كاشكي تفنگ‌ها هم مي‌مردند.

    علي‌محمد مؤدب

    ***

    يك گوشه ميان اشك‌ها، مادرها

    يك گوشه، وداع دختران با سرها

    اي غزه تكان مخور كه در آغوشت

    خواب‌اند تمامي علي اصغرها

    ***

    هر چند به جاي آب، آتش بدهيد

    هرگز نتوانيد به بادش بدهيد

    در خاك، هزار لاله دارد غزه

    چشمش نزنيد! و ان يكادش بدهيد

    عارفه دهقاني
     
    شعر: چقدر بدم مي‌آيد از اين همه محكوم كردن‌هاي مجازي
     
    سيد مصطفي رحماني
    چقدر بدم مي آيد!
    بدم مي آيد از ادا و اصولهاي غير واقعي
    چقدر بدم مي آيد
    از نطقهاي مزخرف رئيس جمهورها در جمع هم
    چقدر بدم مي آيد
    از تحصنهاي جلو دفاتر سازمان ملل
    از طومارهاي پر امضا
    از ...
    ادامه نوشته

    لالایی های دلنشین مادر بزرگ و مامان و بابا ها برای عزیز دردانه هاشون

    ای گل من ای گل من 

    ای پسر خوشگل من

    عزیز و دردونه من

    ای گل گلخونه من

    تو پسر ناز منی

    خوشگل و طناز منی

    قربون خنده هات برم

    تو پر پرواز منی

    دل من و برده چشات

    دلم اسیر خنده هات

    عروسک قشنگ من

    قربون اشک بی صدات

    همه دنیا یه طرف

    پسر نازم یه طرف

    ..................

    لالا لالا گل لاله

    چی میگن دایی و خاله؟!

    میگن: نی نی کوچولومون

    هنوز یه میوه کاله

    بگو این غوره کوچیک

    اگه کاله اگه نی نی

    تو باغ زندگی کم کم

    می شه انگور شیرینی

    ........................

    لالا لالا گل چایی

    تو نی نی خوشگل مایی

    چه شیرینی! عزیز من

    مگه قند و مربایی

    به زنبور عسل گفتم

    نیاد اینجا گلم خوابه

    اگه ویز ویز کنه امشب

    گلم راحت نمی خوابه

    ...........................

    لالا لالا گل بادوم

    لالا میگم بخواب آروم

    اگه بالش برات سفته

    بذار سر روی این زانوم

    اگه جات سرده یا تنگه

    به روی سینه ام جا هست

    اگه من هم کم اوردم

    دو تا دستهای بابا هست

    ..........................

    لالا لالا نی نی لالا

    که وقته خوابته حالا

    ببین پلکهات چه سنگینه

    نمی تونه بیاد بالا

    خوابهای خوب و خوش دارن

    میان از اون ور دنیا

    خواباتو خوب تماشا کن

    بگو فردا برای ما

    ........................

    لالا لالا گل رعنا

    بخند ای غنچه زیبا

    بدون رنگ و بوی گل

    نداره زندگی معنا

    گل مامان و بابا باش

    که ما پروانه ات باشیم

    بگردیم دور تو هر روز

    هوای خانه ات باشیم

    ............

    لالا لالا گل گلدون

    لالا کن با لب خندون

    الهی خالی از لبخند

    نشه یک لحظه لب هامون

    شبها وقتی می خوابی

    میاد بالا سرت بابا

    می چینه از گل رویت

    یه دونه غنچه زیبا

    ....................

    لالا لالا گل ساعت

    مامان دور باشه از آفت

    بیا کاری کنیم این گل

    نشه یک لحظه ناراحت

    مامان خوشبو و شیرینه

    تو این خونه برای ما

    مامانو با گل و شبنم

    درست کرده خدای ما

    اشعار سعدی  : گویند تمنایی از دوست بکن سعدی  /  جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی

    هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی
    ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

    یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌دارد
    هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

    دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
    کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

    گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
    گویم که سری دارم، درباخته در پایی

    امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
    سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

    زنهار نمی‌خواهم کز قتل امانم ده
    تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

    دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
    کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

    من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
    گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

    گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
    جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی

    متن کامل شعر  محتشم کاشانی  :باز این چه شورش است که در خلق عالم است  

     

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است

    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

    گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

    کاشوب در تمامی ذرات عالم است

    گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

    این رستخیز عام که نامش محرم است

    در بارگاه قدس که جای ملال نیست

    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

    جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

    گویا عزای اشرف اولاد آدم است

    خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

    پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

    در خاک و خون طپیده میدان کربلا

    گر چشم روزگار به رو زار می گریست

    خون می گذشت از سر ایوان کربلا

    نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

    از آب هم مضایقه کردندکوفیان

    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

    فریاد العطش ز بیابان کربلا

    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

    کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

    کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

    جان جهانیان همه از تن برون شدی

    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

    عالم تمام غرقه دریای خون شدی

    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

    با این عمل معامله ی دهر چون شدی

    آل نبی چو دست تظلم  برآورند

    ارکان عرش را به تلاطم درآورند

    بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

    آن در که جبرئیل امین بود خادمش

    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

    بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

    افروختند و در حسن مجتبی زدند

    وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

    کندند از مدینه و در کربلا زدند

    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

    فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

    طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

    از انبیا به حضرت روح الامین رسید

    کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

    تا دامن جلال جهان آفرین رسید

    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

    دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

    دست عتاب حق به در آید ز آستین

    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

    جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

    از صاحب حرم چه توقع کنند باز

    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

    خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

    افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

    روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

    هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

    شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

    هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

    بر پیکر شریف امام زمان فتاد

    بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

    سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

    این ماهی فتاده به دریای خون که هست

    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

    این غرقه محیط شهادت که روی دشت

    از موج خون او شده گلگون حسین توست

    این خشک لب فتاده دور از لب فرات

    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

    این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

    کای مونس شکسته دلان حال ماببین

    ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

    اولاد خویش را که شفیعان محشرند

    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

    نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

    طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

    سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

    آن تن که بود پرورشش در کنار تو

    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

    خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

    بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

    در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

    وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

    بر طعنت این بس است که با عترت رسول

    بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

    ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

    نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

    کام یزید داده ای از کشتن حسین

    بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

    بهر خسی که بار درخت شقاوتست

    درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

    با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

    با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

    حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

    ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

    از آتش تو دود به محشردرآورند

     

    .::: محتشم کاشانی :::.

     

    گستردگي و ژرفاي علاقه مردم ايران و ديگر مسلمانان جهان به عاشورا و امام حسين (ع)، اهميت و ارزش پژوهش درباره عاشورا را آشکار مي سازد. با توجه به رساندن پيام عاشورا با بيان رسا و عاميانه مردم بر آن شديم تا با استمداد از کتاب «عاشورا در فرهنگ مردم» نوشته «محمدعلي عارفي راد» اين فرهنگ را مجدد زنده نمائيم تا بتوانيم به سمت تقرب به اصل خوبيها يعني حضرت اباعبدالله الحسين قلمي بزنيم و قدمي برداريم. اميد است که خوانندگان گرامي، ما را در مجالس ذکر مصيبتي که شرکت مي کنند، از دعاي خير خويش فراموش ننمايند؛

    1) آب به امام نمي دهند و آتش به يزيد:
    مثل به فرومايگي، خساست و نيز عدم گرايش فرد به حق يا باطل اشاره دارد و کنايه از آدم خسيس و تنگ چشمي است که نه عشق و ارادت به امام حسين (ع) او را وادار به انفاق مي کند و نه نفرت از يزيد و شبيه به اين مثل است: «از دستش آب نمي چکد.»

    2) آرزوي خاک مرقدش را دارم:
    اگر در مجلسي نام امام حسين (ع) را بر زبان آورند، برخي افسوس مي خورند و مي گويند: «آه، نمي داني که چقدر آرزوي خاک مرقدش را دارم.» اين عبارت - که به صورت معترضه به کار مي رود - براي بيان اشتياق باطني افراد به زيارت کربلا مورد استفاده قرار مي گيرد.

    3) امام خواني مي کند:
    اين مثل به افرادي که نقش امام حسين (ع) را در تعزيه ها بازي مي کنند، اشاره دارد و درباره کسي که مي کوشد با مظلوم نمايي ترحم ديگران را برانگيزد، به کار مي رود.

    4) اين همه لشکر براي کشتن يک تن؟!
    اين مثل به تنهايي، بي کسي، غريبي و مظلوميت اشاره دارد و زبان حال حضرت زينب در تعزيه قتل امام حسين (ع) است.

    5) باز اين چه شورش است که در خلق عالم است:
    اين مثل مصرع اول از ترکيب بند پرسوز و مشهور محتشم کاشاني است و به ماتم و مصيبت اشاره دارد. اين ترکيب بند - که يادآور محرم و عاشورا است - از سده دهم تاکنون پيوسته در روضه ها و عزاداري ها خوانده مي شود و شهرت محتشم بيشتر به سبب آن است.

    6) پامنبري مي کند:
    پامنبري از اصطلاحات مجالس روضه و عزاداري است و بيشتر به کردار جواناني که در مجالس سوگواري روي پله هاي پايين منبر مي نشينند و پيش از واعظ نوحه خواني مي کنند، اطلاق مي شود. مثل به دنبال سخن کسي را گرفتن، همراهي به سود يا زيان مخاطب، توضيح دادن يا تفسير کردن سخن افراد، مداخله در حرف ديگران و پرحرفي اشاره دارد.

    7) تعزيه گردان است:
    در فارسي امروز کسي را که در امور همگاني حادثه آفريني يا ميدان داري کرده، از آن حوادث به سود خود بهره برداري مي کند يا واسطه به هم بستن و اصلاح و انجام امري شمرده مي شود، تعزيه گردان مي خوانند. اين واژه به طنز براي اشاره به اداره کننده يک کار نيز به کار مي رود.

    8) طوغ به پا شده است؟
    در ايام محرم هنگامي که طوغ را از مسجدها و تکيه ها بيرون مي آوردند و جمعيتي انبوه در پي آن راه مي افتادند و ازدحام بسيار مي شد، به همين جهت، امروزه اگر جايي شلوغ يا پر سر و صدا باشد، مي پرسند مگر طوغ به پا شده؟ به عبارت ديگر، اين مثل براي بيان کثرت ازدحام و شلوغي به کار مي رود.

    9) حسين را تا جايي دوست داري که رگ نبرد:
    در فرهنگ جبهه چنين مي خوانيم: روز عاشورا بود، ده - دوازده روزي مي شد که خانواده از من خبر نداشت. وقتي از اهواز به همسرم تلفن کردم، با غيظ گفت: حلالت نمي کنم. من هم در جواب گفتم: آن که ما را به هم حلال کرده بايد حلال کند که مي کند. آن روزها هنوز پدرم در قيد حيات بود و هيچ مخالفتي با جبهه رفتن من نداشت. بعدها که خانه آمدم، متوجه شدم در غياب من وقتي خانمم خيلي بي تابي مي کرده، پدر خدابيامرزم به او گفته: شما حسين (ع) را تا آنجا دوست داري که رگ نبرد.

    10) حق به جانب يزيد است!!!
    از کسي پرسيدند در همدان روضه الشهدا مي خوانند؟ گفت: آري، اما آن چنان که حق به جانب يزيد است. مثل از اين حکايت برگرفته شده است و به دوستان ناداني که جز زيان، چيزي به ارمغان نمي آورند، اشاره دارد. سعدي در اين باره مي گويد: گر تو قرآن بدين نمط خواني / ببري رونق مسلماني

    11) خنجر شمر در خانه اوست!
    اين مثل به خشونت و ديکتاتوري و سنگدلي فرد اشاره دارد. هنگامي که از جنايت کاري سخن به ميان مي آيد، در پاسخ گفته مي شود: خنجر شمر در خانه اوست؛ يعني قابل اعتماد نيست و فرصت طلب است.

    12) دم گرفته است:
    خواندن دسته جمعي سينه زنان يا زنجيرزنان را دم گرفتن گويند که معمولا همنوا با مرثيه خوان بيتي از مرثيه را تکرار مي کنند. مثل درباره کسي است که به طور کامل سرگرم سخن گفتن است و مورد توجه مخاطب يا مخاطبان نيز قرار گرفته به کار مي رود.

    13) ديگر حالا شمر جلودارش نمي شود:
    گروهي وقتي به مقامي مي رسند و يا ضعفي در کسي مي بينند، خود و خدا را فراموش مي کنند و مغرورانه به قدرت نمايي مي پردازند. مثل به آنان اشاره دارد. گونه هاي ديگر آن چنين است: الف - شمر جلودارش نيست. ب - شمر جلودارش نمي شود. ج - خيلي بد رکاب است، شمر جلودارش نمي شود.

    14) روضه رفتن و گريه کردن هم حوصله مي خواهد:
    شرکت در مجالس روضه و بهره مندي از آن به عشق، قلب مهربان و روحيه توسل نياز دارد. از سوي ديگر اين مجالس اغلب به طول مي انجامد. به طور معمول گروهي به سبب عدم آمادگي يا ناآشنايي با اين محافل به شکوه مي پردازند. اين مثل به عدم بردباري اشاره دارد.

    15) روغن ريخته نذر حضرت عباس (ع:)
    در گذشته روغن ناياب و ارزشمند بود. وقتي مقداري روغن مي ريخت، بي درنگ مي گفتند: حيف شد. آنگاه ادامه مي دادند: ايراد ندارد، نذر ابوالفضل. مثل در آن عصر ريشه دارد و به گذشتن وقت، از دست رفتن قطعي موقعيت و جبران ناپذير بودن آنچه از کف رفته است، اشاره دارد. روغن ريخته نذر امامزاده، گونه ديگر اين مثل است.

    16) سنگ و سفال بر سر آنها، خاک کربلا بر سر ما:
    در استان گيلان، در پايان قصه ها اين جمله را براي کودکان تکرار مي کنند و بدين وسيله ارادت خود به اهل بيت (ع) را آشکار مي سازند. به زبان گيلکي مثل چنين است: «سنگ و سفال اوشاني سر / خاک کربلا امي سر.»

    17) قسم حضرت عباس (ع) تو را باور کنم يا دم خروس را؟
    يکي دزدي را گريبان گرفته بود که خروسم را ربوده اي. دزد در حالي که دم خروس از شکاف قبايش پديدار بود به خدا و ائمه سوگند مي خورد که خروس نديده است. مرد گفت: اي مردم، اين همه سوگندي که ياد مي کند چنان نيست که باور نتوان کرد، اما سخت حيرانم سوگند حضرت عباس (ع) را باور کنم يا دم خروس را؟ مثل براي اشاره به دروغ، تظاهر به دين داري، ريا و نفاق به کار مي رود و «دم خروسو ببينم يا قسم حضرت عباستو؟» گونه ديگر آن است.

    18) هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!
    اين مصرع - که در چاوش خواني هاي مسافران کربلا خوانده مي شد - از خطبه امام حسين (ع) هنگام خروج از مکه برگرفته شده است. حضرت در آن موقعيت فرمود: هر که مي خواهد خون خود را در راه ما نثار کند و آماده حرکت است، همراه ما در مسير کوچ گام نهد. اين مثل به زيارت، ايثار، جانبازي و آمادگي اشاره دارد.

    19) هروقت پاي علامت يکي سينه مي زند:
    اين مثل مانند «هم طبال يزيد است و هم علمدار حسين (ع)» درباره منافقان و دودلان به کار مي رود.

    20) ما اهل کوفه نيستيم، امام تنها بماند:
    تناقض در رفتار، نيرنگ و تزلزل، سرکشي در برابر فرمانروايان، فرصت طلبي، اخلاق ناپسند، آزمندي و شايعه پذيري بخشي از ويژگي هاي مردم کوفه است. امام علي (ع)، امام مجتبي (ع)، مسلم بن عقيل (ع) و سيدالشهدا (ع) هر يک به گونه اي بي وفايي و سست عهدي کوفيان را تجربه کردند. اين عبارت در انقلاب اسلامي ايران و جنگ تحميلي شعار مردم شمرده مي شد.
    نويسنده: محمدرضاغلامي   
     
     

    عرفی شیرازی ( قرن دهم) و طالب آملی ( قرن یازدهم) از سرآمدان  سبک هندی(= اصفهانی)

     

    "تخیل" دیرک اصلی عمارت تاریخی شعراست  و درمیان سبک های شعر فارسی،شاعران  سبک شکوهمند  هندی(= اصفهانی)به این عنصرهنری توجه ویژه ای داشته اند.بازگشتی ها، اگر کار را خراب نمی کردند و به قول نیمای بزرگ، به نشخوار نپرداخته،گامی فرا می گذاشتند، دیگر آن دوره ی فترت را نداشتیم واین چنین  سبک هندی و شاعرانش در میان مردم - حتا در میان خواص -غریب و ناشناخته نمی ماند.استادان دانشگاه نیز میانه ی چندان خوبی بااین شیوه  ندارند و بیش ترینشان از درک ژرفای  هنری این سبک عاجزند و نمی توانند مرواریدی از محیط مواج آن صید کنند.این سخن به معنای آن نیست که چشم بر عیوب این مکتب شعری ببندیم و عیب ها را هم هنر به حساب آوریم.

    تأثیر گذاری این شیوه بر شعر معاصر، به خصوص غزل امروزانکار ناشدنی است.(پیش از این ها،در مقاله ای  کوتاه به این مسأله پر داخته ام .) شماری از شیواترین و زیبا ترین غزل های نئوکلاسیک،فرزند خلف همین سبک اند.

    عرفی شیرازی (شاعر قرن دهم) و طالب آملی (شاعر قرن یازدهم) از سرآمدان این شیوه ی شاعری اند.دو غزل ذیل  از این شاعران دانشور و خیال بند ،می تواند تا حدود قابل قبولی نمایانگر تغزل وتخیل این مکتب هنری باشد:

     

    یکم:

     

    گر نخل وفا بر ندهد ،چشم تری هست

    تا ریشه در آب است،امید ثمری هست

     

    هر چند رسد ایت یأس از در و دیوار

    بر بام ودر دوست ،پریشان نظری هست

     

    چندین به پریشانی آن طرّه چه نازی

    در زلف تو از زلف تو آشفته تری هست

     

    منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق

    این نشأه مرا گر نبود با دگری هست

     

    آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل

    در دامنش آویز که با وی خبری هست

     

    هر گز قدری غم زدلم دور نبوده است

    شادی ست که او را سر وبرگ سفری هست

     

    تا گفت خموشی به تو راز دل « عرفی »

    دانست که در ناصیه غمّازتری هست.

     

    دوم:

     

    ز گریه شام و سحر،دیده چند در ماند

    دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند

     

    به غارت چمنت بر بهار منت هاست

    که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند

     

    دو زلف یار به هم آن قدر نمی ماند

    که روز ما و شب ما به یکدگر ماند

     

    نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم

    جگر نماند و این داغ بر جگر ماند

     

    کنید داخل اجزای نوشداروی ما

    هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند

     

    برای عزت مکتوب او به دست آرید

    فرشته ای که به مرغان نامه بر ماند

     

    زبس فتاده به هر گوشه پاره های دلم

    فضای دهر به دکـّان شیشه گر ماند

     

    زشهد خامه ی « طالب » چو لب کنم شیرین

    دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند.

     

     

    این غزل ها را از "هزار سال شعر فارسی "نقل شده،شاید دردیوان خود شاعران ابیاتی افزون بر این ها هم داشته باشند.می توانستیم غزل های بهتر از این ها هم از این شاعران برگزینیم

    گزینه ای به نسبت خوب ازآثار شاعران سبک هندی را،با مقدمه و تعلیقات و تو ضیحاتی کوتاه چند سالی است که آماده کرده ام که اگر ناشرخوبی به چاپ و نشر آن دل دهد،منتشر خواهم کرد.َ

    غزل امروز، بدون هیچ شک و شبهه ای وامدارمنوچهر نیستانی است .دگر گونی هایی که در صورت غزل این روزها می بینیم، در غزل او ریشه دارد.چرخش  محتوایی و مفهومی غزل نیزبه سمت و سویی نو  که  بیش تر وامدار حسین منزوی است ،وامدار نیستانی هم هست.خود حسین بارها از نیستانی با احترام خاصی یاد می کرد و کارش را می ستود...

    غزل ذیل،از آثار نوجوانی های نیستانی (18 سالگی ) است .اگرچه، چهره ی غزل نوین او را در آن مشاهده نمی کنیم،اما جرقه هایی در آن به چشم می آید که خبر از آتشفشانی در راه می دهد:

     

    طلوع تنبل خورشید و باز آغاز ماتم ها

    و در گهواره ی گلبرگ دیدن مرگ شبنم ها

    چه گلگشتی؟ که هر لاله زداغی کهنه افسرده

    نشسته گردی از غم ها به رخسار سپرغم ها

    چو پاییزم نشستی بی سخن در پیش و می دیدم

    که یک عالم سخن داری و چشمان تو عالم ها

    به فردا دل سپردن های ما طفلانه بود آری

    مگر ما مردن هم را نمی دیدیم با هم !...ها؟

    دمی گفتیم خوش باشیم اما در جوار ما

    مصیبت آن که می مردند یک یک بی صدا، دم ها

    خدا را دختران ای سیب های سرخ در معبر

    در این دوزخ شما هستید و شیطان هست و آدم ها

    چرا زیبا نباشد عشق  ما و جلوه نفروشد

    که یک لاله است او تنها کنار کوهی از غم ها

    جوابم را که گفتم کی؟ تو گفتی صبر کن! کم کم

    مرا کم کم توان فرسود این هر روزه کم کم ها 

     

     ب:معرفی کتاب       

     

    داستان نویسی جریان سیال ذهن

    حسین بیات

     چاپ نخست : 1387

    شمارگان: 2000نسخه

    322صفحه ،6000تومان

    شرکت انتشارات علمی و فرهنگی  

    "شیوه ی جریان سیال ذهن که در اوایل قرن بیستم در داستان نویسی غرب شکل گرفت ،تحولات مهمی در فرم و ساختمان و شیوه ی روایت داستان ایجاد کرد.بهره گیری از تکنیک های روایتی چون تک گویی درونی،حدیث نفس ودیدگاه دانای کل معطوف به ذهن شخصییت ها،وانهادن زمان خطی داستان های سنتی و جابه جایی مداوم کانون روایت داستان میان لایه های ذهن و میان زمان عینی وذهنی،استفاده از ترفند های زبانی برای نزدیک کردن زبان داستان به زبان ذهن ،دشواری یافتن معناو مصداقی قطعی در داستان برخلاف داستان های سنتی،شباهت زبان داستان به شعر ناب ،تغییر جایگاه نویسنده نسبت به موقعیت سنتی خود وحتا کنار رفتن نویسنده از صحنه و مشارکت خواننده در تجربیات ذهنی شخصیت ها و فرایند آفرینش داستان ،ازمهم ترین ویژگی های داستان های جریان سیال ذهن است."

     

    غزل نیستانی را شاعر عزیز و هم دیارم عباس بابایی در مورخه ی 30فروردین 1374هنگامی که با یکی دو شاعر دیگر به کنگره ای در تهران رفته بودیم، در دفترم نگاشته اند.سلامت و پایداری ارزانیشان باد....

     هادی وحیدی،http://hadivahidi.blogfa.com/

    فاضل نظري : يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست / از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

     
    از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
    تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

    پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
    تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند

    يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
    اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

    اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
    شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

    يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
    از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

    آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
    گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند
     
    ***

    مجتبی کاشانی  عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...

     

    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست

    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...
    كه‌ گلي‌ با چشمي‌
    بلبلي‌ با گوشي‌
    رنگ‌ زيباي‌ خزان‌ با روحي‌
    نيش‌ زنبور عسل‌ بانوشي‌

    كار همواره‌ باران‌ با دشت‌
    برف‌ با قله‌ كوه‌
    رود با ريشه‌ بيد
    باد با شاخه‌ و برگ‌
    ابر عابر با ماه‌
    چشمه‌اي‌ با آهو
    بركه‌اي‌ با مهتاب‌
    و نسيمي‌ با زلف‌
    دو كبوتر با هم‌
    و شب‌ و روز و طبيعت‌ با ما

    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...
    شاعري‌ با كلماتي‌ شيرين‌
    دست‌ آرام‌ و نوازش‌ بخش‌ بر روي‌ سري‌
    پرسشي‌ از اشكي‌
    و چراغ‌ شب‌ يلداي‌ كسي‌ با شمعي‌
    و دل‌ آرام‌ و تسلا‌
    و مسيحاي‌ كسي‌ يا جمعي‌

    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...
    كه‌ دلي‌ را بخري‌
    بفروشي‌ مهري‌
    شادماني‌ را حر‌اج‌ كني‌
    رنجها را تخفيف‌ دهي‌
    مهرباني‌ را ارزاني‌ عالم‌ بكني‌
    و بپيچي‌ همه‌ را لاي‌ حرير احساس‌
    گره‌ عشق‌ به‌ آنها بزني‌
    مشتري‌هايت‌ را با خود ببري‌ تا لبخند

    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...
    هركه‌ با پيش‌سلامي‌ در اول‌ صبح‌
    هركه‌ با پوزش‌ و پيغامي‌ با رهگذري‌
    هركه‌ باخواندن‌ شعري‌ كوتاه‌ با لحن‌ خوشي‌
    نمك‌ خنده‌ بر چهره‌ در لحظه‌ كار
    عرضه‌ سالم‌ كالايي‌ ارزان‌ به‌ همه‌
    لقمه‌ نان‌ گوارايي‌ از راه‌ حلال‌
    و خداحافظي‌ شادي‌ در آخر روز
    و نگهداري‌ يك‌ خاطر خوش‌ تا فردا
    در ركوعي‌ و سجودي‌ با نيت‌ شكر
    عشقبازي‌ به‌ همين‌ آساني‌ست...

    (از مجتبی کاشانی).....

    وحشی بافقی : دوستان شرح پریشانی من گوش کنید/داستان غم پنهانی من گوش کنید

    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید       داستان غم پنهانی من گوش کنید

    قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید       گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

    شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

    روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم       ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

    عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم        بسته سلسله سلسله مویی بودیم

    کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

    نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت     سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

    این همه مشتری و گرمی بازارنداشت       یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

    اول آن کس که خریدارشدش من بودم

    باعث گرمی بازار شدش من بودم

    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او      داد رسوایی من شهرت زیبایی او

    بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او       شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

    کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

    چاره این است وندارم به ازاین رای دگر       که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر      برکف پای دگربوسه زنم جای دگر

    بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود

    من براین هستم والبته چنین خواهد بود

    پیش او یارِ نو و یار کهن هردو یکی است      حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

    قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است      نغمه  بلبل وغوغای  زغن هر دو یکی است

    این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود

    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

    چون چنین است پی یاردگرباشم به      چند روزی  پی  دلدارِ دگر باشم به

    عندلیب گل  رخسارِ دگر باشم به        مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به

    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

    سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش

    آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست       مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست

    از من و بندگي من اگرش عاري هست      بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

    به وفاداري من نيست دراين شهر كسي

    بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي

    مدتي در ره عشق تو دويديم بس است      راه صد باديه درد بريديم بس است

    قدم از راه  طلب باز کشیدیم بس است       اول وآخراین مرحله دیدیم بس است

    بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر

    با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

    تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود     آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

    وین محبت به صد افسانه و افسون نرود     چه گمان غلط است این، برود چون نرود

    چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود

    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

    ای پسر چند به کام دگرانت بینم     سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

    مایه عیش مدام دگرانت بینم      ساقی مجلس  عام دگرانت بینم

    تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

    چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

    یار این  طایفه ی  خانه  برانداز مباش     ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش

    میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش     غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

    به که مشغول به این شغل نسازی خود را

    این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

    درکمین تو بسی عیب شماران هستند       سینه  پر درد  ز تو  کینه گذاران هستند

    داغ  بر سینه  ز تو سینه فکاران هستند      غرض این است که درقصد تویاران هستند

    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

    واقف دور و برت باش که پایی نخوری

    گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت        وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

    شد دل آزرده  و آزرده دل از کوی  تو رفت         با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

    حاش لله که وفای تو فراموش کند

    سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند