آخرين گلايه‌هاي «احترامي»؛ يك روز قبل از مرگ

آخرين گلايه‌هاي «احترامي»؛ يك روز قبل از مرگ
وي نقد را شليك به نويسنده توصيف كرد و افزود: منتقدان تنها معايب كار را مي‌بينند و به نويسنده شليك مي‌كنند، معيار و ميزان نقد آنها نيز نه ايراني است و نه بومي بنابراين طبيعي است كه اين قبيل نقدها نمي‌توانند مفيد باشند و نويسنده را به سوي خلق آثار بهتر سوق دهند.
 
«منوچهر احترامي» يك روز پيش از درگذشتش، آخرين اظهارات خود را درباره وضعيت ادبيات كودك در دوران معاصر بيان داشت و با گلايه از منتقدان ادبي گفت: منتقدان تنها معايب كار را مي‌بينند و به نويسنده شليك مي‌كنند.

احترامي كه در زمينه طنزپردازي نيز زبردست بود، اين اظهارات را در قالب گفت‌وگويي با خبرگزاري فارس و تحت عنوان «‌بررسي ادبيات كودك در 30 سالگي انقلاب» مطرح كرد.

وي  گفت: ادبيات كودك قبل از انقلاب يا جنبه لوكس و اسباب‌بازي‌گونه داشت و يا قصه‌هاي نماديني بود كه در واقع براي كودكان نوشته نمي‌شد، اما پس از انقلاب كتاب كودك در فرهنگ ما جايگاه ويژه‌اي پيدا كرد و بچه‌ها كه تفريح ديگري نداشتند به كتاب رو آوردند و كم‌كم كتاب جزو لوازم آنها شد.

احترامي درباره تفاوت ادبيات قبل و پس از انقلاب تأكيد كرد: فرهنگ امري مستمر است و اينطور نيست كه از يك ساعت مشخصي تصميم بگيريم و شكل ديگري از فرهنگ و ادبيات را بسازيم، بنابراين تفاوت شاخصي ميان ادبيات كودك پس از انقلاب و قبل از آن قابل بازشناسي نيست.

احترامي در ادامه با اشاره به ادبيات تعليمي كودكان تصريح كرد: به طور كلي در تمام هنرها دو هدف توأمان پي‌گيري مي‌شود: جنبه تفريحي اثر و جنبه تعليمي و آموزشي آن. آموزش و تعليم در حوزه ادبيات كودك نيز وجود دارد و گريزي هم از آن نيست، اما همه مي‌دانيم كه تعليم مستقيم كاربرد و كارآمدي كمتري دارد و تعليم غيرمستقيم اثرگذارتر و مؤثرتر است.

وي بيان نويسنده را در ارايه ادبيات آموزشي بسيار مهم دانست و ادامه داد: همه چيز بستگي به مهارت نويسنده دارد و اينكه چطور بحث خود را در لايه‌هاي هنري و جذاب مطرح مي كند. در ادبيات كودك با زبان و دنياي كودكانه سر و كار داريم و اين دنيا پيام صريح و دشوار را بر نمي‌تابد.

احترامي با تأكيد بر اهميت استفاده از قصه‌هاي متون كهن، يادآور شد: قصه‌هاي كهن، منابع بسيار مهم و جذابي هستند و اگر خوب تعريف شوند همه از آنها لذت مي‌برند. قصه حيوانات براي تمامي قشرهاي اجتماع در همه دنيا جالب است و اشكالي ندارد كه براي بچه‌ها هم بيان شود.

سراينده «حسني نگو يه دسته گل» بخش مهم ادبيات كودكان را قصه‌هاي شفاهي دانست و گفت: بهترين شيوه بيان قصه براي كودكان همان شيوه‌اي است كه در ادبيات شفاهي و فولكلور بوده است. شيوه حفظ و اشاعه اين قصه‌ها نيز بايد شفاهي باشد.

وي ادامه داد: بسياري از اشعار فولكلور، لالايي‌ها، ترانه‌هاي دسته جمعي و ضرب‌المثل‌ها شايد به نظر بي‌معني بيايند اما جذاب و قشنگ هستند و به دل مي‌نشينند. گستردگي اين گونه‌هاي ادبي مديون شيوه ارايه آن است. مخاطب بسته به نوع سليقه و زمان خود آنها را عوض و به هر سو كه مي‌خواهد سوق مي‌دهد اما زمينه داستان هميشه ثابت است مثل قصه «عمو سبزي‌فروش» و يا «عمو زنجيرباف» كه بسته به زمانه تغييراتي مي‌كند.

احترامي تصريح كرد: اين قصه‌ها و اشعار شفاهي هنوز هم توليد مي‌شود و توسط بچه‌ها و مردم مورد استفاده قرار مي‌گيرد. لازم نيست قصه سابقه‌اي در هفت قرن پيش از خود داشته باشد. همين امروز هم مي‌توانيد شعرها و قصه‌هاي شفاهي زيادي را در فرهنگ عامه بشنويد كه محصول روز جامعه است.

وي نقد را شليك به نويسنده توصيف كرد و افزود: منتقدان تنها معايب كار را مي‌بينند و به نويسنده شليك مي‌كنند، معيار و ميزان نقد آنها نيز نه ايراني است و نه بومي بنابراين طبيعي است كه اين قبيل نقدها نمي‌توانند مفيد باشند و نويسنده را به سوي خلق آثار بهتر سوق دهند.

وي پژوهش در زمينه ادبيات كودكان را مفيد دانست و اضافه كرد: بايد جرياني ايجاد شود كه مجموعه فعاليت‌ها بررسي و پژوهش شود و اگر نقد و نظري هم صورت مي‌گيرد بايد راهگشاي مردم باشد.
http://tabnak.ir/pages/?cid=36640

ربود چشم و رخ و زلف آن بت رعنا / یکی قرار و دوم طاقت و سوم پروا

یک جایی این شعر را خواندم  دوست داشتم نگهش دارم متاسفانه نمیدانم از کیست صاحب وبلاگ شاعر شعر را مولانا معرفی کرده بود اما هرچه در اشعار مولانا حستجو کردم نیافتم

ربود چشم و رخ و زلف آن بت رعنا

یکی قرار و دوم طاقت و سوم پروا

قرار و طاقت و پروای من سه چیز ربود

یکی جمال و دوم چهره و سوم سیما

جمال و چهره و سیماش در جهان افکند

یکی بلا و دوم فتنه و سوم غوغا

بلا و فتنه و غوغای من ز فرقت اوست

یکی مدام و دوم بیحد و سوم هرجا

مدام و بی حد و هرجای عشق او شدم

یکی غریب و دوم عاشق و سوم رسوا

غریب و عاشق و رسوا چنان شدم که شدند

یکی چو بشر و دوم وامق و سوم عذرا

چو بشر و وامق و عذرا ز من بیاموزند

یکی فغان و دوم ناله و سوم سودا

..................

http://bootimar2.blogfa.com/

مجتبی صحی :با من من تو که ما ما نمی شویم افسوس که یک گوشه نشسته و برپا نمی شویم

 

با من من تو
که ما
ما
نمیشویم

دیگر اسیر شاید و
اما نمیشویم

باید که رفت
به کجا ها؟
به شهر عشق

افسوس
که یک گوشه نشسته و
پا نمیشویم

دیگر تمام شده حرفم
ولی درد هایم چه؟

ما با همیم و دگر
تنها نمیشویم

شاعر:مجتبی صحی

 

فریدون مشیری : خواهم که مگر ز مرگ بگریزم / می خندد و می کشد در آغوشم

 

فریدون مشیری

 خواهم که مگر ز مرگ بگریزم / می خندد و می کشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ می گیرم / می لرزم و با هراس می نوشم

moshiri.jpg


در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت. منبع: ویکی پدیا


 آفتاب پرست


در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز


 آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم



در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار



روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا



سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد



ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد



ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است



از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم



من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم


 


کدام غبار


با حوانه ها نوید زندگی است
زندگی شکفتن جوانه هاست
هر بهار
 از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه میشود
هر جوانه ای شکوفه میکند
شاخه چلچراغ می شود
هر درخت پر شکوفه باغ
کودکی که تازه دیده باز میکند
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش
 چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون میان گاهواره ناز میکند
ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی
این شکوفه های عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار میشوند؟
این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند ؟

http://lmehdi1356.blogfa.com/

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟


شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
.


تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو


بسان قایق، سرگشته، روی گردابم
!


تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟


تو را كدام خدا؟


تو از كدام جهان؟


تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟


تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟


تو از كدام سبو؟


من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه
!


چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه
!


مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه
!


كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟


كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،


سرود میخوانند
!


چه آرزوی محالی است زیستن با تو


مرا همین بگذارند یك سخن با تو
:


به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر
!


به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر
!


بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف
!


ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟


ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند


هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه
.


كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست
!


تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه


تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
.


همه وجود تو مهر است و جان من محروم


چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
.

////////////////////////////////

بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

تو آسمان آبی و روشنی
من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب
بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

فروغی بسطامی /غزل زیبای  ( پیکی مرا به سوی تو غیر از نسیم نیست )

 

پیکی مرا به سوی تو غیر از نسیم نیست

     

 

آن هم ز بخت تیره‌ی من مستقیم نیست

کس دل ز غمزه‌ات به سلامت نمی‌برد       الا کسی که صاحب ذوق سلیم نیست
لعل تو نرخ بوسه مگر نقد جان کند       ور نه به قدر سنگ تو در کیسه سیم نیست
بیگانه را به کوی خود ای آشنا مخوان       که اهل جحیم در خور باغ نعیم نیست
چندان به لطف دوست دلم شد امیدوار       کز خصمی رقیب مرا هیچ بیم نیست
گر بر من آن نگار پری چهره بگذرد       تشویشم از عقوبت دیو رجیم نیست
گر بنده با خبر شود از بحر رحمتش       با عفو خواجه هیچ گناهی عظیم نیست
طومار جرم ما همه از جام باده شست       یارب که گفت ساقی مستان کریم نیست
فارغ فروغی از غم روی تو کی شود       غافل شدن ز مساله کار حکیم نیست

 

 

ادامه نوشته