آئـیـنـۀ عـبــرت : خاقانی / هان ای دل عـبـرت بین از دیـده نظـر کن هان /   ایــوان  مــدائــن  را ...

آئـیـنـۀ عـبــرت : خاقانی

آئـیـنـۀ عـبــرت

 

هان ای دل عـبـرت بین از دیـده نظـر کن هان

              ایــوان  مــدائــن  را  آیـیـنــۀ  عـبــــــرت  دان

یـک ره ز ره دجـلـه مـنـــزل  بــه مــدائـن کـن

              وز دیـــده  دوم دجـلـه بــــر خـاک مــدائـن ران

خـود دجـله چـنان گـرید صد دجله‌ی خون گویی

              کـز گـرمـی خـونــابـش آتـش چـکــد از مـژگـان

بـیـنـی کـه لـب دجـلـه کـف چـون بـه دهـان آرد

              گــوئــی  ز تـَف  آهـش لـب آبـلـــه زد چـنـــدان

از آتـش حـســرت بـیـن بــریــان جـگـــر دجـلـه

              خــود آب شـنـیـدسـتـی کـاتـش کـنــدش بــریــان

بــر دجـلـه‌گــری نــونــو وز دیـــده زکـاتـش ده

              گـرچه لب دریا هست از دجـلـه زکـات اسـتـان

گــــر دجـلــه درآمـــوزد بـاد لـب و ســوز ِ دل

              نـیــمـی شــود افـســرده ، نـیـمی شـود آتـش‌دان

تــا  سـلـسـلــۀ  ایــوان ..........................

ادامه نوشته

وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده

مورخان ادبیات ایران، میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال» را نیز یکی از بزرگترین شعرای عهد فتحعلی شاه و پسرش محمد شاه می شمارند. وصال در زمان سلطنت کریم خان زند، به سال 1192 یا 1193 (و به روایتی 1197 ه ق) در یک خانواده محترم شیراز از پدری به نام محمد اسماعیل پا به عرصه وجود نهاد و علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی، فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص «مهجور» تنظیم کرد.

هنگامی که فتحعلی شاه برای بازدید خطه فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید و وی را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده¬ای نیز خواند که چند بیت آن چنین است.

گویند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دو هزار تومان صله داد و سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس مستمری برای وی تعیین کرد.

وصال مردی مهربان و خوش محضر و درویش بوده و در میان اهل عرفان و ادب دوستان بسیار داشته و به خصوص با قاآنی طرح روابط نزدیک ریخته است و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده است غالباً با هم گذرانده اند. در اواخر عمر نابینا شد و در سال 1262 ه ق، زمان سلطنت محمد شاه قاجار، به سن 69 سالگی در شیراز درگذشت.

وصال اطواق الذهب زمخشری را به فارسی برگردانده و رسالاتی نیز به نظم و نثر و حکومت و کلام موسیقی و عروض و تفسیر احادیث تألیف کرده و نیز کتابی به نام صبح وصال به طرز گلستان نوشته است.

دیوان وصال در مجلد بزرگی در تهران چاپ سنگی شد و مشتمل است بر مدایح و مرائی و مثنویها و غزلها و آثار دیگر او.

ای عشق مدد کن به سامان برسیم /چون مزرعه تشنه به باران برسیم

ای عشق مدد کن به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

 یا من برسم به یار یا یار به من

 یا هر دو بمیریم به پایان برسیم   

خاطره عجيب يدالله رويايي از احمد شاملو

خاطره عجيب يدالله رويايي از احمد شاملو
روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها و یا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب. و یا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین.
به گزارش خبرنگار «جهان»، راديو زمانه اخيرا اقدام به انتشار نامه اي از يدالله رويايي از شعراي معاصر به عباس معروفي كرده است كه در متن اين نامه خاطره‌اي با احمد شاملو شاعر نوپرداز ايراني نقل شده است.
در قسمت از اين نامه كه با عنوان « تو چرا عباس هستي؟» و از وبلاگ رويايي برگفته شده است، آمده است:
« یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد از اتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها و یا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب. و یا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روز بعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پر از تحمل و تلخی:
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هر روز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هر روز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هر روز با گاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

آرزوهای ویکتور هوگو /امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی

 
آرزوهای ویکتور هوگو
**********************************
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
****
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

****
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

پرواز چو می کردم، تو بال و پرم بودی

هرجا که سفر کردم، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم
بر هر که نظر کردم، تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابید، هر صبح که سرزد شمس
در گردش روز و شب، شمس و قمرم بودی
در خنده من چون گل، در کنج لبم خفتی
در گریه من چون اشک، در چشم ترم بودی
در صبحگه عشرت، همدوش تو می رفتم
در شامگه غربت، بالین سرم بودی
چون طرح غزل کردم، بیت الغزلم گشتی
چون عرض هنر کردم، زیب هنرم بودی
آواز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو می کردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من برتو، یار دگری نگزید
گر خواست که بگزیند، یار دگرم بودی
سرمد به  دیار خود، از ره نرسیده گفت
هرجا که سفر کردم، تو همسفرم بودی

 سعدي مگر به سايه لطف خدا رود / كز او كرم بر ايد و از ما خطا رود

 شاعر بزرگ پارسی گو سعدی شیرازی

 

             سعدي  

 

  بسيار سال ها به سر خاك ما رود

  كاين اب چشمه ايد و باد صبا رود

  اين پنج روزه مهلت ايام ادمي

  بر خاك ديگران به تكبر چرا رود

  دامن كشان كه مي رود امروز بر زمين

  فردا غبار كالبدش در هوا رود

  اي دوست بر جنازه دشمن چو بگذري

  شادي مكن كه با تو همين ماجرا رود

  خاكت در استخوان رود اي نفس شوخ چشم

  مانند سرمه دان كه درو توتيا رود

  دنيا حريف سفله و معشوق بي وفاست

  چون مي رود هر اينه بگذار تا رود

  اينست حال تن كه تو بيني به زير خاك

  تا جان نازنين كه بر ايد كجا رود

  بر سايبان حسن عمل اعتماد نيست

  سعدي مگر به سايه لطف خدا رود

  يا رب مگير بنده مسكين و دست گير

  كز تو كرم بر ايد و از ما خطا رود

 

ادامه نوشته

یک پژوهش جالب درباره ی ریشه فارسی واژه عشق

درباره ی ریشه فارسی واژه عشق
یک پژوهش جالب

زیباترین واژه ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند و درشعر و ادبیات فارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است.

واژه ی "عشق" از  -iška  اوستایی  به معنی خواست، خواهش، میل ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی  -iš   به معنای  "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد

اما  لغت‌نامه نویسان سنتی ما  واژه‌ی عشق را به واژه ی  عَشَق عربی (ašaq')  به معنای "چسبیدن" (منتهی‌الا‌رب)، "التصاق به چیزی" (اقرب‌الموارد) مربوط کرده اند. نویسنده‌ی "غیاث‌اللغات" می‌کوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق"  رابطه بر قرار کند و می نویسد:

« مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».

از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانواده‌ی زبان های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژه‌ی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq)  است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).

بنا بر نظر  استاد اسکات نوگل : واژه‌ی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمی‌آمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و بر‌عکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد.

همچنین، استاد ورنر آرنولد تأکید می‌کند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمی‌شود.

نکته‌ی دیگر این که "عشق" در قر‌آن نیامده است و واژه‌ی به‌کار ‌رفته در آن  همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) .

در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق ......

ادامه نوشته

مناجات

 
الهي اي روان تيره را نور ......ز درگاهت مكن اين خسته را دور
نصيبش كن بهشت جاودانه....براه عزتش بنما روانه
اميد او خداوندا توئي تو....صفاي جان جهان دارا توئي تو
در رحمت برويم باز فرما....مرا با مغفرت دمساز فرما
دلم از نور عشقت كن فروزان....قبولم كن به جمع پاك بازان
قسم بر تو ز عشقت مست مستم....بولله فقيري حق پرستم
گرفتارم به بند بي نوائي....دل تاريك من را ده صفائي
ندارم چاره اي اي چاره من....نظر كن بر دل بيچاره ي من
تجلي كن تو بر اين خانه دل....عمارت كن همي كاشانه دل
ببخش اين رو سياه بي نوا را....مكن محروم لطفت اين گدا را
ال اي مرهم اين قلب مجروح....در رحمت برويم كن تو مفتوح
دل آگاه و جان روشنم بخش....ز گلخن وارهان و گلشنم بخش
ز عصيان يا ربم آزاد گردان....دل پر غصه ام را شاد گردان
ز مسكين در گذر اي حي داور....مرا امروز و فردا اي تو ياور
برگرفته از كتاب مناجات عارفان اثر حسين انصاريان

ماهی بیچاره اما مُرده بود ...

ماهی مُرده ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دوسال از عُمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار ، او هم خسته بود

ادامه نوشته

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو  یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

 

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

باش با دست خود آیینه را پاک بکن

                                      نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

                                     خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                                    باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو

دل شکسته من گفت شهریارا بس/ استاد شهریار

دلم جواب بلی میدهد صلای ترا

صلا بزن که بجان می خرم بلای ترا

 

بزلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا

 

کشم جفای تو تا عمر باشدم، هرچند

و فا نمیکند این عمرها وفای ترا

 

که من به خانه خود یا فتم خدای ترا

مگر نه در دل من تنگ کرده جای ترا

 

تو از دریچه دل می روی و می آیی

ولی نمی شنود کس صدای پای ترا

 

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن

که خضر راه شوم چشمه بقای ترا

 

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح

که داده با دل من وعده  لقای  ترا

 

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی

که بنگرم به گل و سر کنم ثنای ترا

 

به آب و آیینه ام ناز میکند صورت

که صوفیانه بخود بسته ام صفای ترا

 

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد

بپا که برنخورد گوشه  قبای ترا

 

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه

بگو که با که برم شرح ماجرای ترا

 

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند

بدر نمی کند ازسر دلم هوای ترا

 

شبانیم هوس است و طواف کعبه طور

مگر بگوش دلی بشنوم صدای ترا

 

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند

من اختیار کنم ز آن میان رضای ترا

 

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور

ستاره سحری چشم سرمه سای ترا

 

بر آستان خود این دلشکستگان در یاب

که آستین بفشاندند ما سوای ترا

 

دل شکسته من گفت شهریارا بس

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

 

شهریار      

                                

ادامه نوشته

آخرین اخبار و نوشته های درمورد قیصر امین پور - استاد زبان عشق

مرداد ۱۳۸۶

آخرین اخبار و نوشته های درمورد قیصر امین پور - استاد زبان عشق

 

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

" به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ ،

                 که بر جنگ"

 

 از این شاعر:

معنای زندگی

طرحی برای صلح(3)

شعر ناگفته

همزاد عاشقان جهان(3)

سفر ایستگاه

خاطرات خیس

ادامه نوشته

20 بیت آغازین مخزن الاسرار جکیم نظامی گنجوی

 

 

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

هست کلید در گنج حکیم

فاتحه فکرت و ختم سخن

 

نام خدایست بر او ختم کن

پیش وجود همه آیندگان

 

بیش بقای همه پایندگان

سابقه سالار جهان قدم

 

مرسله پیوند گلوی قلم

پرده گشای فلک پرده‌دار

 

پردگی پرده شناسان کار

مبدع هر چشمه که جودیش هست

 

مخترع هر چه وجودیش هست

لعل طراز کمر آفتاب

 

حله گر خاک و حلی بند آب

پرورش‌آموز درون پروران

 

روز برآرنده روزی خوران

مهره کش رشته باریک عقل

 

روشنی دیده تاریک عقل

داغ نه ناصیه داران پاک

 

تاج ده تخت نشینان خاک

خام کن پخته تدبیرها

 

عذر پذیرنده تقصیرها

شحنه غوغای هراسندگان

 

چشمه تدبیر شناسندگان

اول و آخر بوجود و صفات

 

هست کن و نیست کن کاینات

با جبروتش که دو عالم کمست

 

اول ما آخر ما یکدمست

کیست درین دیر گه دیر پای

 

کو لمن الملک زند جز خدای

بود و نبود آنچه بلندست و پست

 

باشد و این نیز نباشد که هست

پرورش آموختگان ازل

 

مشکل این کار نکردند حل

کز ازلش علم چه دریاست این

 

تا ابدش ملک چه صحراست این

اول او اول بی ابتداست

 

آخر او آخر بی‌انتهاست

روضه ترکیب ترا حور ازوست

 

نرگس بینای ترا نور ازوست

دل نوشته «حسام الدين سراج» در رثاي «قيصر امين‌پور»

 

به گزارش خبرنگار موسيقي فارس حسام الدين سراج خواننده موسيقي سنتي و از دوستان نزديك مرحوم قيصر امين پوردر يادداشتي كه آن را در اختيار خبرگزاري فارس قرارداده از «قيصر امين پور» ياد كرده است:

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

                                          ----------------------------

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم‌نم تو را دوست دارم


ادامه نوشته

  بر مزار مادرم    /  از مهدی سهیلی  -طلوع محمد

باز آمدم بپرسش حال تو اي اميد

اي مادري كه هر نفسم گفتگوي تست

باز آمدم كه بوسه زنم برمزار تو

اي مادري كه هر نفسم گفتگوي تست

***

باز آمدم كه شكوه كنم از غم فراق

وز بانگ ناله، روح ترا با خبر كنم

مادر! غم تو همنفسم شد بجاي تو

با اين غم بزرگ ، چه خاكي بسر كنم؟

***

جان پسر فداي تو، اي مادر عزيز

كي داني از فراق ، چها بر پسر گذشت؟

هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيده

با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت

***

غمخانه است سينه ي من در فراق تو

آنكس كه هست از غم من باخبر، خداست

آگه نبودم از غم بي مادري، ولي ـــ

مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست

***

وقتي ز دست ما و نماند از براي ما

غير از غمي ، شكسته ودلي، جان خسته اي

تو مرغ جاودان بهشتي شدي ولي ـــ

داند خدا كه پشت پسر را شكسته اي

***

مادر! بخواب خوش ، كه زيادم نميروي

جانم فداي تو ، منزل مباركت

مادر بخواب ، كعبه ي من خاك كوي تست

قربان خاك كوي تو ، منزل مباركت.

*****

      بر مزار مادرم    /  از مهدی سهیلی  -طلوع محمد

شعر سپید

شعر سپید

 

اين عنوان معادل اصطلاح انگليسي blank verse (در ادبيات غرب، به ويژه شعر انگليسي) به معناي شعري است که بي قافيه اما موزون باشد. هر مصرع شعر سپيد انگليسي معمولا ده هجا و پنج تکيه دارد؛ اما در اين زبان عموما به هر شعر موزون بي قافيه‌اي شعر سپيد مي‌گويند. نخستين بار هنري هاوارد، اِرل ساري در حدود 1540 م اين اصطلاح را براي ترجمه‌اي که از انييد سروده‌ي ويرژيل، شاعر رومي (70-19 ق م) کرد، برگزيد. وزن ويژه‌ي شعر سپيد انگليسي پيوندي تنگاتنگ با آهنگ طبيعي گفتار و بيان دارد و به علت انعطاف پذيري و رهايي از قافيه پردازي، قالب دلخواه سرايندگان شعر نمايشي (همچون ويليام شکسپير) و شعر روايي (مانند جان ميلتن) بوده است. رمانتيک‌هاي انگليسي نيز فراوان از اين نوع اشعار بهره برده‌اند.

 شعر سپيد ويژگي‌هايي دارد که به رغم نداشتن قافيه، آن را اثرگذار مي‌کند: وجود سکته‌هاي متناوب، حضور مکث‌هاي فراوان در ميان مصراع‌ها، تکيه‌هاي پي در پي و واژگان و عبارات انعطاف پذير. واحد شعر سپيد بر مبناي وحدت معنايي، بي آن که محدوديتي در شمار مصراع‌هاي آن باشد، تعيين مي‌شود. هر واحد شعر سپيد را بند (پاراگراف) مي‌نامند. از چهره‌هاي شاخص غربي که اشعاري سپيد از آنان به يادگار مانده، مي‌توان از اين‌ها ياد کرد: ويليام وردزورث انگليسي (1770-1850م)، سميوئل تيلر کولريج انگليسي (1772-1834م)، آلفرد تنيسن انگليسي (1809-1892م)، رابرت فراست امريکايي (1874-1963م) و سرانجام تي. اس. اليوت شاعر و منتقد امريکايي تبار انگليسي (1888-1965م).

شعر سپيد فارسي تفاوت‌هايي بنيادي با مفهوم غربي آن دارد. اصولا در فارسي به شعري سپيد مي‌گويند که نه وزن دارد، نه قافيه. در شعر سپيد فارسي«موسيقي بيروني» به کناري مي‌رود و شاعر از «موسيقي معنوي» و گاه «موسيقي کناري» بهره مي‌جويد. احمد شاملو برجسته‌ترين نماينده‌ي شعر سپيد فارسي است. به باور شاملو «شعر سپيد از وزن و قافيه و آرايش و پيرايش، احساس بي نيازي شايد نکند؛ اما از آن محروم است. گويي شکنجه ديده‌اي سر به زير است که مي‌خواهد عريان بماند تا چشم‌هاي تماشاگران، داغ‌هاي شکنجه را بر تن او ببينند و راز سر به زيري او را دريابند.» نيز وي بر آن است که «شعر سپيد به زحمت مي‌تواند نوعي شعر شمرده شود. اگر دعوي مدعيان بر سر آن است که شعر سپيد نمي‌تواند شعر شمرده شود، حق با ايشان است و به کارگرفتن کلمه‌ي شعر، از براي ناميدن آن، حتي از سر اجبار نيز نبوده است؛ همچنان که کلمه‌‌ي بودا در بوداپست. و لاجرم مردم شهر بوداپست داعيه‌ي بوداييگري ندارند و ايشان را با بوداييان جنگي نيست.» البته رضا براهني به هيچ روي با سپيد سرا بودن شاملو موافق نيست. وي بر آن است که شعر سپيد- به مفهوم غربي آن- بيشتر درخور شعر نيمايي است، نه شعر شاملويي. جدا از شاملو، شاعراني چون محمد مقدم، هوشنگ ايراني، منوچهر شيباني و بيژن جلالي نيز تجربياتي در سرايش اين نوع شعر داشته‌اند.

اکنون نمونه‌اي از شعر سپيد شاملو:

انديشيدن/ در سکوت./ آن که مي‌انديشد/ به ناچار دم فرو مي‌بندد/ اما آنگاه که زمانه/ زخم خورده و معصوم/ به شهادتش طلبد/ به هزار زبان سخن خواهد گفت.»

برگرفته از: فرهنگنامة ادبي فارسي، به سرپرستي حسن انوشه.

http://www.afaq.blogfa.com

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

                                                       دوست دارم بدانم شاعر این اشعار کیست

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاق کردند

پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند.

ادامه نوشته

حسین منزوی : تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم / او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم


 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

 
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر


 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید


 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

 
 تا كور سوی اختركان بشكند همه


 از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم


 با وامی از نگاه تو خورشید های شب


 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم


 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود


 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد


 شك از تو وام كردم و در باورم زدم

 
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل


همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

/////////////////////////////////////////

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم


 لختی حریف لحظه های غربتت باشم


 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر


 بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم


 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را


 من هم ستونی در كنار قامتت باشم


 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر


تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم


سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت

 
 با شعله واری در خمود خلوتت باشم


 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است


 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

 
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود


 بگذار همچون آینه در خدمتت باشم


 در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

 
 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

http://azizedelamehsan.blogfa.com/

عکس و حرف های نوه شانزدهم مولوی

عکس و حرف های نوه شانزدهم مولوی
نسل پير چلبي پيام فرهنگي مولانا به ممالك اسلامي را دوري گزيدن از جنگ و اهتمام به عشق همنوع و شناخت عميق قرآن كريم است.

خانم نسل پير چلبي روز يكشنبه پيش از شروع كنگره هشتصدمين سال تولد مولانا گفت: به قول خود مولانا او براي رستگاري و نجات كساني آمده است كه در پايان راه قرار دارند.
نواده شانزدهم پسري مولانا از سلطان ولد افزود: از آنجايي كه دنياي ماترياليستي غرب به تدريج به پايان راه خود رسيده است به عرفان مولانا شديدا نيازمند شده است.

رييس مركز پژوهش مولانا در دانشگاه سلجوق قونيه که با ایرنا گفتگو می کرد ، تصريح نمود: غربي‌ها با علم به اينكه از انسانيت و معنويت دور افتاده‌اند و امروزه به كشف مولانا و ديگر عرفاي شرق مي‌پردازند تا روح مرده خود را حيات مجدد بخشند.

چلبي اظهارداشت: طبق يك حديث، اوليا و بزرگان وارثان پيامبران هستند و در اينجا نيز مي‌بينيم كه مولانا به حق صاحب رسالتي براي هدايت بشر بوده است.

وي دراين‌باره افزود: مردم با شناختن مولانا بهتر مي‌توانند به پيامبران و امامان و اصحاب كرام و انديشه بزرگان دست يابند، زيرا مولانا خود از الهامات الهي برخوردار بود و بهتر از همه مي‌توانست به معنويات مردم عمق ببخشد.

نسل پير چلبي پيام فرهنگي مولانا به ممالك اسلامي را دوري گزيدن از جنگ و اهتمام به عشق همنوع و شناخت عميق قرآن كريم است.

وي درباره خانواده خود گفت: برادرش فاروق در آمريكاست و خواهرش در اروپا و او به طور افتخاري در ايران است تا پيام مولانا را به جهانيان عرضه كند.
به تصريح وي، طبيعي است كه شرقيان و ايرانيان كه بيش از همه با مولانا الفت دارند