هوشنگ ابتهاج این قافله از قافله سالار خراب است

 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا چو بیایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

از : هوشنگ ابتهاج

خاطره ای از سیمین دانشور شیرازی ، جلال ال احمد ، امام موسی صدر

 

بخشی از حرف‌های سیمین دانشور :

«موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش،

 نمی‌دونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیبا‌ترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم.

 گفتم: ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری این‌قدر خوشگل باشی!
خندید. گفت: جلال هست؟ گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود… دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.
 
نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم.

 موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم این قد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.

من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. «سووشون» رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.»

مجله‌ گوهران (ویژه‌ نیمایوشیج)، ۱۳ دی ۱۳۸۵


ادامه نوشته

شعر و سروده ای کوتاه از سردار نقدی  خطاب به شیطان بزرگ

 

بهمن  چو بهمن بر سرت آوار گشتیم

همیشه آماده ایثار گشتیم

قطعا بدان اسفند هم سوزی چو اسفند
 
وقتی که از صندوق آرا بازگشتیم

http://shiraze.ir

فرهنگستان زبان و ادب فارسي  واژهاي مصوب حوزه‌ رايانه و فناوري اطلاعات

فرهنگستان زبان و ادب فارسي واژه‌هاي مصوب جديدي را در حوزه‌ رايانه و فناوري اطلاعات معرفي كرد.

به گزارش ايسنا، فرهنگستان زبان و ادب فارسي از تمامي متخصصان علمي و فني و نويسندگان دعوت كرده تا با به كار بردن اين واژه‌ها و اظهارنظر درباره‌ آن‌ها، در پيشرفت و غني‌سازي زبان فارسي مؤثر باشند.

واژهاي مصوب حوزه‌ رايانه و فناوري اطلاعات به اين شرح اعلام شده است:

«كپي»: «رونوشت برداشتن يا رونوشت»؛
«كپي اند پيست»: «بردار و بچسبان»؛
«كات»: «برش»، «بريدن»؛
«كات اند پيست»: «ببر و بچسبان»؛
«ديتا»: «داده، داده‌ها»؛
«ديتا ادمينيسترِيتر»؛ «سرپرست داده‌ها»؛
«ديتا ادمينيسترِيشن»: «سرپرستي داده‌ها»؛
«ديتا آناليز»: «تحليل داده‌ها»؛
«ديتابيس» (دي بي): «دادگان»؛
«ديتابيس ادمينيسترِيشن»: «سرپرستي دادگان»؛
«ديتا كلَسيفيكِيشن»: «رده‌بندي داده‌ها»؛
«ديتا كلَسي‌فاير»: «رده‌بند داده‌ها»؛
«ديتا كالِكشن»: «گردآوري داده‌ها»؛
«ديتا كاميونيكِيشن»: «ارتباط داده‌يي»؛
«ديتا كامپََكشن»: «چكيده‌سازي داده‌ها»؛
«ديتا ديكشنري»: «داده‌نامه»؛
«ديتا اكسپلورر»: «كاشف داده‌ها»؛
«ديتا اكسپلورِيشن»: «اكتشاف داده‌ها»؛ «ديتا فايل»:
«پرونده‌ي داده‌ها»؛
«ديتا فلو»: «داده‌شار»؛
«ديتا كامپريزن»: «فشرده‌سازي داده‌ها».

گروه واژه‌گزيني فرهنگستان زبان و ادب فارسي از تمامي متخصصان و نويسندگان و مترجمان و علاقه‌مندان به زبان فارسي درخواست كرده است كه اگر نظري درباره‌ هر يك از واژه‌هاي پيشنهادي فرهنگستان دارند، از طريق نامه يا دورنگار با شماره‌ 88642455-021 يا پيام‌نگار واژه‌گزيني به نشاني terminology@persianacademy.ir، فرهنگستان را مطلع كنند.

شعر بسیار زیبا و مفهومی از مرحوم حسین پناهی : وآب از آب تکان نمي‌خورد!!!...

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند!!!...
آنها که لال مانده‌اند ؛ مي‌شکنند!!!...

دندانساز راست مي‌گفت :
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است !

 من تعجب مي‌کنم  چطور روز روشن
دو ئيدروژن با يک اکسيژن؛ ترکيب مي‌شوند
وآب از آب تکان نمي‌خورد!!!...

 بهزيستي نوشته بود:
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد


پدر يک گاو خريد و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام!!!... که هميشه ميگفت: گوساله، بتمرگ!!!...

 

با اجازه محيط زيست

دريا، دريا دکل مي‌کاريم

ماهي‌ها به جهنم!

کندوها پر از قير شده‌اند

زنبورهاي کارگر به عسلويه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتي!

داريوش به پارس مي‌نازيد

ما به پارس جنوبي!!!...

 

رخش ، گاري کشي مي‌کند
رستم ، کنار پياده رو سيگار مي‌فروشد
سهراب ، ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد ، از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي‌زنند
ابوالقاسم براي شبکه سه ، سريال جنگي مي‌سازد

وای ....

موریانه ها به اخر شاهنامه رسیده اند

صفر را بستند

تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم

 

قیصر امین پور : تو را دوست دارم، تو را دوست دارم / از آغاز عالم تو را دوست دارم

لبخند تو خلاصه‌ی خوبیهاست
لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتــــهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترهـا
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کــمان عشق اهورایــی
از پشت شیشه‌ی دل تـــــو پیــداست
فریاد تـــو تــلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریـــــاست
با ما بدون فاصلــه صحبت کن
ای آن که ارتفاع تـو دور از ماست

سحرگاهان بود. شاید همان لحظه آشنای معاشقه‌اش، همان لحظه‌ی خوش شاعری. درد داشت و دردش قطعا "درد مردم زمانه" بود. آخر تنها دردی که می‌توانست شاعرمان را از پای درآورد، این بود. می‌خواست دردی بهانه کند و برود. خاطره‌ها اما جلوی چشمان خیس "قیصر" همچنان رژه می‌رفتند...

نوجوانی بود با موهای لخت، کم‌شباهت به بچه‌های جنوب. اهل گتوند بود؛ در نزدیکی دزفول. آنجا درس خوانده‌بود.

هنگامی که دانش آموز بود، قیصر در مسابقات ادبی و هنری در رشته‌ی دیگری غیر از شعر شرکت می‌کرد تا مهدی پوررضاییان -هم‌بازی دوران کودکی و نوجوانی قیصر-  شانس برنده شدن در این رشته را در شهر و استان‌شان داشته‌باشد و بتواند در اردوی کشوری که در رامسر برگزار می‌شد، حضور داشته باشد. چرا که اگر قیصر در رشته‌ی شعر شرکت می‌کرد، مهدی هرگز به اردو راه نمی‌یافت. ظاهراً هر دو یتیم بوده‌اند؛ مهدی از پدر و قیصر از مادر!

آقای کاظمینی معلم کلاس دوم دبیرستان قیصر تعریف می‌کند که: «او یک روز از من اجازه خواست تا شعری بخواند. شعر را که خواند، پرسیدم: این شعر از چه کسی بود؟ گفت: از خودم. با تعجب پرسیدم: واقعا از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. همان لحظه در برابر تمام شاگردان کلاس او را  تشویق کردم و گفتم هرچه می‌توانی بیشتر مطالعه کن و شعر بنویس. از آن پس در تمام ساعت‌هایی که وارد کلاس می‌شدم، نخست از قیصر می‌خواستم که قیصر! بیا و شعر جدیدت را بخوان.»

وقتی در رشته‌ی دامپزشکی دانشگاه تهران قبول شد و در اتوبوس نشست تا راهی پایتخت شود، نمی‌دانست که علاقه‌ی مفرطش به شعر، سرنوشتش را تغییر خواهد داد. نمی‌دانست که راه شاعری از دانشکده‌ی دامپزشکی می‌گذرد...

در زمان تحصیل در رشته‌ی دامپزشکی، به صورت مستمع آزاد در کلاس‌های استاد اخوان ثالث شرکت می‌کرد و به حدی مشتاق جلوه می‌نمود که استاد در پاسخ به سوالات این مستمع آزاد کنجکاو، دقایقی را اختصاص می‌داد.

قیصر کم کم به این نتیجه رسید که دامپزشک خوبی نخواهد شد. همین شد که در سال 58 انصراف داد و این بار جامعه شناسی  را انتخاب کرد. و باز هم دانشگاه تهران! جایی که هیچ‌گاه از آن دل نکند.

قیصر در دوران دانش آموزی‌اش هم انقلابی بود، چه برسد به دوران دانشجویی، آن هم دانشجویی در سال‌های پر هیاهوی ابتدای انقلاب. همین شد که در حماسه‌ی فتح لانه‌ی جاسوسی شرکت داشت. می‌گویند که بیانیه‌های صادره توسط دانشجویان را، او ویرایش ادبی می‌کرده است. اما همانجا سیاست‌زده شد. به قول "یوسفعلی میرشکاک" معلوم نیست که آنجا چه دید که دیگر بعد از آن هرگز به سیاست نزدیک نشد.

در همان سال 58، با سیدحسن ‌حسینی، سلمان هراتی، جواد محقق، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمد علی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و چند نفر دیگر، حلقه‌ "هنر و اندیشه‌ اسلامی" حوزه‌ی هنری را به راه انداختند؛ گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه‌ هنری نام گرفتند. بعدها خیلی‌های دیگر هم به این جمع اضافه شدند اما حوزه‌ی هنری دیگر آن روزهای خوش را تجربه نکرد.

یار غار او در زندگی ادبی‌اش سید حسن حسینی بود که علاوه بر دوستی دیرینه‌شان، این دو مدتی در جبهه‌های جنگ هم‌رزم هم و بعدها در حوزه‌ی هنری هم همکار بودند. خود قيصر قرابت و رفاقتش با "سید" را این گونه توصیف می‌کرد كه "ما مراعات النظير هم هستيم..."

اما سال 63 سال مهمی برای او بود. قیصر بالاخره تصمیم مهم زندگی‌اش را گرفت و بعد از انصراف از رشته‌ی جامعه شناسی، وارد دانشکده‌ی ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران شد. جایی که دیگر ترکش نکرد و بعد از گرفتن دکترا، همانجا مشغول به تدریس شد.

در همین سال 63، با انتشار "در کوچه‌ی آفتاب" به جامعه‌ی شعرا اعلام حضور که نه، فخرفروشی کرد. بعدها استاد شفیعی کدکنی به امین‌پور گفته بود كه "همین جا بمان و تکان نخور که به شعر دست یافته‌ای."

در همین دوران، قیصر فعالیت مطبوعاتی خود را هم آغاز كرد و مجله "سروش" را به عنوان سنگری برای قلم زدن برگزید.

سلمان هراتی سومین عضو محفل عشق‌بازی قیصر و سید بود. اما هم‎رزم روزهای جبهه و هم‌بزم شعرخوانی‌های این دو، خیلی زود از میان آنها پر کشید. سلمان در سال 65 با یک تصادف رانندگی رفتنی شد...

بعد از رحلت سلمان هراتي، قیصر دست به قلم شد و نوشت: «شاعران زنده‌ترين آدم‌هاي روي زمين‌اند. آيا اينها كه زنده‌ترين موجودات روي زمين هستند، نيز مي‌ميرند؟»

قیصر اما عشق دیگری هم داشت که حتی گاهی برایش شعر می‌سرود. مانند شعر زیر... امام خمینی عشق قیصر بود.

لبخند تو خلاصه‌ی خوبیهاست
لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتــــهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترهـا
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کــمان عشق اهورایــی
از پشت شیشه‌ی دل تـــــو پیــداست
فریاد تـــو تــلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریـــــاست
با ما بدون فاصلــه صحبت کن
ای آن که ارتفاع تـو دور از ماست

می‌گویند یک چای خور حرفه‌ای و البته سیگاری بود. همکارانش در سروش نوجوان چنین نقل می‌کنند که عصرها وقتي با هم به آبدار خانه‌ی مجله‌ی سروش مي‌رفتيم، قيصر همیشه می‌پرسید: «اين قوري استعداد دو ليوان چاي رو داره؟»

در دانشکده‌ی ادبیات و به گفته خودش در روزگاری که همه خود را به نحوی به او نشان می‌دادند، عاشق متفاوت بودن "زیبا اشراقی" می‌شود و با او ازدواج می‌کند. قیصر شعر زیر را در همان دوران برای همسرش می‌سراید:

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من وآسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

از قول حجت الاسلام اشراقي -پدر همسر قیصر-  نقل شده است که وقتي عقد قيصر و خانمش را خواندند، بانگ اذان ظهر طنين انداز شد. قيصر از سر سفره عقد بلند شد و رفت تا نمازش را بخواند. و بعد تذکر دادند: «از کساني استعانت بجوييم و بخواهيم که قيصر را مدد کنند که خودشان مرد الهي باشند!» وقتی قیصر برگشت، آقای اشراقی به او گفت: «ما افتخار می‌کنیم شما كه این‎قدر مقید و مذهبی هستید، داماد ما بشوید.»

وقتی خدا دختری به او بخشید، نامش را به نشانه‌ی استجابت دعایش، «آیه» گذاشت. کمی بعد، وقتی می‌خواست با دخترش که کمتر از یک سال داشت، با زبان شعر سخن بگوید و خدا را، زندگی را، و انسان را برای او توضیح دهد، متوجه شد که چنته‌اش از شعر کودک خالی است. این شد که "گل‌ها همه آفتابگردانند" پا به عرصه‌ی شعر کودک نهاد و بر قله قرار گرفت.

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي‌خواست باغ آسمان ها
به روي ما هميشه باز باشد...

بهروز مدرسی -خلبانی که بعد از بازنشستگی دست به قلم شد و در سروش فرصت همکاری با قیصر را یافت- خاطره‌ای با این مضمون از قیصر تعریف کرده است: «روزی كه گروهي از جوانان براي ديدار با آيت الله خامنه‌اي رفته بودند، يكي از جوانان كه از شهرستان آمده بود، قبل از شروع سخنرانی براي ایشان قطعه شعري را خواند. آیت‌الله خامنه اي بلافاصله گفتند "به به ... آيا شعر از قيصر امين پور است؟" جوان شهرستاني تصديق كرد. وقتي روز بعد به دفتر مجله رفتم، جريان را براي قيصر تعريف كردم. قيصر مي‌گفت "تو را خدا اين نوار را به من برسان تا به اين مخالفانم نشان بدهم كه رهبر انقلاب، اسمي از من آورده است..."»

می‌گفت: «سرودن یـک فعل مجهول اسـت؛ نه از آن روی کـه فاعـل آن معلوم نیست، بلکه از آن روی که فـاعل حقیقی آن معلوم نیست. شاید به همین دلــیـل، قــدمـا آن را بـه سـحـر و مـعـجـزه مانند کرده‌اند. حکایت کسی که شاعر را فاعل سرودن گرفت، حکایت همان موری است که بر کاغذ می‌رفت، نبشتن قلم را دید و قلم را ستودن گرفت. نوشتن چنان که گفته‌اند، فعل لازم است، نه متعدی.»

با رسانه‌ها میانه‌ی خوبی نداشت. خود در مورد انزوای رسانه‌ای‌اش چنین می‌گوید: «هيچ وقت به صورت رسمی در هيچ برنامه‌ی تلويزيونی شرکت نکردم، خوشبختــانه يا متاسفانه از اين سعادت محرومم!»

همسرش معلم ادبیات بود و دلش پرمی‌کشید برای آنکه سر کلاس، شعرهای قیصر را بخواند. اما... قیصر او را از خواندن اشعارش در مدرسه نهي مي‌كرد. مي‌گفت معرفي شعر من به وسيله‌ی تو كه همسرم هستي تبليغ است و درست نيست.

نوروز 77، بر خلاف همه‌ی نوروزها که به شیراز سفر می‌کرد، قصد شمال كرد و راهی گیلان شد؛ غافل از آنکه سرنوشت برای قیصر خواب دیگری دیده بود...

باز هم تصادف رانندگی... لعنت بر این تصادف!

حادثه به قدری شدید بود که كبد و لگن خاصره‌اش به شدت آسيب ديد و مدت‌ها غريبانه در كنج بيمارستاني در شهر رشت بستري شد. این غربت و بی‌تفاوتی مسئولان ادامه داشت تا اینکه كه نهاد رياست جمهوري وقت بعد از مدت‌ها بی‌توجهی، ترتيب انتقال او را با هلي‌كوپتر به تهران مي‌دهد. در تهران، دو جراحی سنگین را پشت سر گذاشت. جراحی قلب و پیوند کلیه...

جراحات بعد از تصادف و جراحی‌های سنگین، قیصر را زودتر از آنکه باید، پیر كرد. در این سال‌ها، شکستگی در چهره‌ی او به‌گونه‌ای نمایان شده بود که در دیدار شعرا با مقام معظم رهبری ایشان ابتدا قیصر را نشناختند، اما وقتی به‌جا آوردند، دستور دادند که صندلی بیاورند تا او روی زمین ننشیند اما قیصر متواضعانه نپذیرفت.

در فروردین 1384 به همان معلم دوست داشتنی ایام دبیرستانش گفته بود: «متأسفانه حالم خوب نیست و گیج می‌شوم و گویا مشکل خونی دارم. مثلا همین دیروز که در منزل بودم و همسرم مقداری ماش به من داد تا آنها را پاک کنم، پرسیدم چرا ماش‌ها این رنگی هستند، چرا سبز نیستند!  نمی‌دانم شما که در برابرم نشسته‌اید، همان کسی هستید که قبلا دیده‌ام یا نه.»

همسرش می‌گوید: «همين بيماري آزارش مي‌داد. مي‌گفت چرا پيش از اين هرچه از خدا خواستم به من داد، اما حالا ديگر سلامتي را به من باز نمي گرداند؟! آيه" را خواستم خدا داد؛ زندگي خوب، ازدواج خوب و موفقيت را مي‌خواستم كه خدا از سر لطفش داد. پس چرا...»

شاید به خاطر همین گلایه‌های مودبانه‌اش از خدا و حال روحی نامساعدش بود که کتاب آخرش تا این حد تلخ می‌نمود. "دستور زبان عشق" حکایت از روزگار تلخ قیصر داشت...

این وضع بد جسمی ادامه داشت تا سحرگاه 8 آبان 86 و روز مرگ جسمش!

و حالا بعد از تو...

بعد از رحلتش، حضرت آقا در فراقش این چنین فرمودند:

«او شاعری خلاق و برجسته بود و همچنان به سمت قله‌های این هنر بزرگ پیش می‌رفت. درگذشت او آرزوهایی را خاك كرد ولی راه فتح قله‌ها را، امید است دوستان و یاران نزدیك و شاگردان این عزیز ادامه دهند.»

«از رفتنش دهان همه باز/ و یا گفته بودند/ پرواز / پرواز».

بسیاری از شاعران به یاد او بعدها شعر سرودند. از جمله «ابوالفضل زرویی نصرآباد»

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد
آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
 رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
دير مانده‌ام در اين سرا...  ولي شما، عزيز
ناگهان چه قدر زود...

منابع:

مقاله‌ی "شعرِ بی دروغ" نويسنده: سید مجتبی مجاهدیان (سایت راسخون به نقل از ماهنامه‌ی آموزشی اطلاع رسانی معارف)

مقاله‌ی "خاطراتي كه با قيصر امين پور در سروش داشتم" نوشته‌ی بهروز مدرسی (سایت یادداشت‌های یک خبرنگار)

مقاله‌ی "بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست" نویسنده: نعیمه دوستدار (همشهری آنلاین)

مصاحبه‌ی آقای سید حبیب حبیب پور با آقای کاظمینی معلم دبیرستان قیصر امین پور (تابناک)

مصاحبه ماهنامه تجربی فرهنگی- ادبی کرک با استاد قیصر امین‌پور (مجله اینترنتی هفت سنگ)

مصاحبه ماهنامه‌ی "سپیده‌ی دانایی" با خانم زیبا اشراقی همسر قیصر امین‌پور (forum.persiantools.com)

کد خبر:106292 -

rajanews.com

فرهنگستان زبان و ادب فارسي و معادل‌سازي براي واژه‌ها: «پورتيبل»: «دستي»؛«فَنس»: «حصار»؛

«دكور»: «آرايه»؛
«دكوريتور»: «آرايه‌گر»؛
«ايده‌آل»: «آرماني»؛
«ايده‌آليست»: «آرمان‌گرا»؛
«تست»: «آزمون»؛
«تستي»: «آزمونه‌يي»؛
«حق‌التدريس»: «آموزانه»،
«مگنت»: «آهن‌ربا»،
«اينتونيشن»: «آهنگ»؛
«دبل روم»: «اتاق دونفره»؛
«توين روم»: «اتاق دوتخته»؛
«سنديكا»: «اتحاديه»؛
«فينگر پرينت»: «اثر انگشت»؛
«وبرِيشن»: «ارتعاش»؛
«آپگرِيد»: «ارتقا دادن»؛
«كَمپ»: «اردوگاه»؛
«سِند»: «ارسال»؛
«كال‌وِيتينگ»: «انتظار مكالمه»؛
«انرژي»: «انرژي و كارمايه»؛
«موتيف»: «انگاره».

تعداد ديگري از واژه‌هاي مصوب فرهنگستان نيز اين عنوان‌ها هستند:

«ترمينال»: «پايانه»؛
«استيبل»: «پايدار»،
«سايت»: «پايگاه»؛
«بِيس»: «پايه»؛
«آبونمان»: «حق اشتراك»؛
«ديليت»: «حذف»؛
«سِنسور»: «حس‌گر»؛
«فَنس»: «حصار»؛
«سِيو»: «حفظ كردن»؛
«بولتن»: «خبرنامه»؛
«سرويس»: «خدمات»؛
«ارور»: «خطا»؛
«اف اف»: «دربازكن»؛
«فِرست كلاس»؛ «درجه يك»؛
«پورتال»: «درگاه»؛
«اينباكس»: «دريافتي»؛
«ريسيو»: «دريافت»؛
«پورتيبل»: «دستي»؛
«اَرِنج»: «آرايش».

توماس ترانسترومر شاعر سوئدی برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011  

جایزه نوبل ادبیات سال 2011 به توماس ترانسترومر شاعر سوئدی رسید که در ایران چندان شناخته‌شده نیست.

                                                      
  توماس ترانسترومر متولد 15 آوریل 1931 در استکهلم سوئد است. او نویسنده، شاعر و مترجم است. شعرهای او در سوئد و سراسر دنیا بسیار تاثیرگذار بوده‌اند.

ترانسترومر دوران راهنمایی را در مدرسه لاتین سودرا در استکهلم گذراند و سال 1956 در رشته روانشناسی از دانشگاه استکهلم فارغ‌التحصیل شد.

او نوشتن را از 13 سالگی شروع کرد و اولین مجموع شعرش با عنوان «17 شعر» را سال 1954 به چاپ رساند. ترجمه مجموعه اشعار او به انگلیسی سال 1997 به ترجمه روبین فالتن چاپ شد. چاپ مجدد این مجموعه شعر با نام «معمای بزرگ» سال 2006 منتشر شد.
 
ترانسترومر سال 1993 خودزندگی‌نامه کوتاهی با عنوان «خاطرات نگاه به خودم» را منتشر شد.

دیگر شاعران هم‌دوره ترانسترومر به ویژه در دهه 1970 که همه چیز سیاسی بود او را متهم به به جدا بودن از ریشه‌هایش و فقدان مسائل سیاسی در شعرها و رمان‌هایش کردند. آثار او ترکیبی از مدرنیسم و اکسپرسیونیسم/سوررئالیسم شعر قرن بیستم است.

تصاویر او از نزدگی روزمره و طبیعت واضح و ساده هستند، اما درکی معنوی از جنبه‌های مختلف هستی و ذهن بشر در خود دارند.



ترانسترومر سال 1990 سکته کرد و از همان زمان تکلمش دچار مشکل شد، اما این مسئله موجب نشد از نوشتن دست بکشد. او یکی از بزرگترین شاعران تاریخ ادبیات سوئد است و بسیاری سال‌ها بود او را بخت بردن نوبل ادبیات می‌دانستند و این اتفاق بالاخره امسال رخ داد و ترانسترومر بنده نوبل ادبیات 2011 شد.

این شاعر جوایز ادبی مختلفی به خانه برده است؛ جایزه بونیر شعر، جایزه پتراش از آلمان، جایزه بلمان، 1979 جایزه دونیو، جایزه پترارکا، جایزه پیشگامان ادبی، جایزه پیلوت، جایزه داوران شمال، جایزه آگوست، جایزه شعر استروگای مقدونیه و جایزه سوئدی هیئت بین‌المللی شعر برخی از این جوایز هستند.

اشعار ترانسترومر به 50 زبان دنیا (از جمله فارسی) ترجمه شده‌اند. سال 2007 این شاعر جایزه یک عمر فعالیت ادبی را از سازمان گریفین برای «تعالی شعر»هایش دریافت کرد. جایزه شعر گریفین سالانه به شاعری برجسته اعطا می‌شود.

تراسنترومر علاوه بر فعالیت ادبی به عنوان یک روانشناس ماهر نیز شناخته می‌شود و تا قبل از سکته به طبابت می‌پرداخت. او به نوجوانان زندانی، معتادان، معلولان و محکومان زندانی مشاوره می‌داد.

ترانسترومر نوازنده پیانو ماهری هم هست و از زمانی که سکته کرد باز هم به نواختن ادامه می‌دهد، منتها با یک دست.

آکادمی نوبل دلیل اهدای نوبل به ترانسترومر را «تصویر تازه‌ای از واقعیت» خواند که او «از طریق ایماژهای پرمغز و گویای اشعارش» به خواننده القا می‌کند.

شعر «نیمه زمستان» از ترانسترومر:

درخششی آبی رنگ

از تاروپود لباسم می‌گذرد.

نیمه زمستان.

نبض‌نگار یخی جلنگ‌جلنگ می‌کند.

چشمانم را می‌بندم.

جایی دنیایی خاموش می‌بینم

و دروازه‌ای

که در آن مردگان را

قاچاقی از مرز رد می‌کنند.

×خبرآنلاین

احمد عزیزی با شنیدن صدای گلریز آنقدر به وجد آمد که چشمانش را چرخاند و دستانش را باز کرد.

 

محمد‌علی گلریز خواننده انقلابی در عیادت از احمد عزیزی قطعه‌ای را برای او اجرا کرد که عزیزی به وجد آمد.

 به گزارش فارس، محمد‌علی گلریز به همراه امیرنیا مشاور معاون هنری وزیر ارشاد، میرزمانی و حجت‌الاسلام آفتابی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمانشاه به دیدار احمد عزیزی در بیمارستان امام رضای کرمانشاه رفتند.

گلریز در این دیدار به اجرای کوتاه برای احمد عزیزی پرداخت و شعری از مویدی را برای او خواند.

همراه خود نسیم صبا می‌برد مرا / یارب چو بوی گل به کجا می‌برد مرا
با بال شوق ظهر به خورشید می‌رسد/ پرواز دل به سوی خدا می‌برد مرا
گفتم که بوی عشق چرا می‌برد چرا/ مستانه گفت دل که مرا می‌برد مرا

احمد عزیزی با شنیدن صدای گلریز آنقدر به وجد آمد که چشمانش را چرخاند و دستانش را باز کرد.

مشاعره :«رها حسین‌پور معتمد»که تنها 8 سال دارد : «ز راه میکده یاران عنان بگردانید- چراکه حافظ از ای

 
برنا: چند روز قبل در صفحات اینترنتی فیلمی از مشاعره یک دختر بچه منتشر شد که در مسابقه تلویزیونی شرکت کرده بود. این دختر که نامش «رها حسین‌پور معتمد» است تنها 8 سال دارد و حدود یک سال است که شعر حفظ می کند و تسلط شگفت‌انگیزی هم به انواع قالب‌های شعری دارد.

رها که امسال کلاس دوم ابتدایی است به برنا می‌گوید: اول که می‌خواستم شعر حفظ کنم مامان و بابا خیلی تشویقم می‌کردند، بعد خودم هم علاقه‌مند شدم که شعر حفظ کنم.

در عصری که بچه‌ها تمام شخصیت‌های کارتونی از بِن تِن تا بتمن و شرک را ملکه ذهنشان کرده‌اند؛ رها معتمد پند و اندرزهای شعرای بزرگ را ملکه ذهنش کرده است. او هم سعدی را می‌شناسد و هم حافظ را، هم می‌داند که تعریف رباعی چیست و چه کسی رباعی می‌گفته و هم با دوبیتی‌های خیام آشناست...

از مسابقه ای که در آن شرکت کرده پرسیدم و اینکه آیا بچه‌هایی که در آن مسابقه بودند می‌شناخته با همان زبان کودکانه می‌گوید: نمی‌شناختم آنها را! فقط یکی‌شون 16 سالش بود.

برنا: جایزه چی گرفتی؟
رها بدون معطلی و بی‌درنگ می‌گوید:هیچی!از من خیلی خوششون اومد ولی هیچی ندادند.

رها در مدرسه هم بین دوستان و معلمانش محبوب است می‌گوید: بعضی وقت‌ها معلم‌ها می‌گویند که برای بچه‌ها شعر بخوانم من هم شعر می‌خوانم از مولانا. او می‌گوید صریح و واضح می‌گوید که دوست ندارد در آینده ادبیات بخواند می‌خواهد پزشک شود.

برنا: پس چرا شعر حفظ می‌کنی:
رها: بخاطر دل خودم. چون پر از پند و نصیحت است.
برنا:شعرهای کدام شاعر را بیشتر می‌خوانی؟
رها: همه‌اش قشنگ است پر از پند و نصیحت.
از رها می خواهم که یک بیت شعر برایم بخواند و او از مولانا می‌خواند:
«خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم – زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست...»


خانواده 4 نفره معتمد همگی به شعر علاقه دارند بطوری که رها و مادر پدرش در خانه بعضی اوقات به زبان مشاعره با هم صحبت می‌کنند و رها یاد گرفته که در موقعیت‌های مختلف شعر مرتبط با آن موقعیت را بخواند. به رها می‌گویم: فرض کن الان من یک کار اشتباهی کردم تو مرا نصیحت کن به زبان شعر...

بلافاصله می‌گوید: «ز راه میکده یاران عنان بگردانید- چراکه حافظ از این راه رفت و مفلس شد...»

بنا بر گزارش برنا در ادامه گفت‌وگو با مادر رها هم صحبت می‌شویم. وی در خصوص آمورش شعر به فرزندانش می‌گوید: همسرم علاقه زیادی به شعر دارد و بعضی اوقات با زبان شعر با ما حرف می‌زد با توجه به این زمینه تابستان سال گذشته تصمیم گرفتم همراه رها و برادرش که 16 سال دارد شعر یاد بگیریم. من روی شعرها تسلط کامل نداشتم و معلم آنها نبودم بلکه همراه آنها حرکت می‌کردم و فکر می‌کنم علت موفقیت رها هم این بود که ما با هم شعر می‌خواندیم.

رها می‌تواند در موقعیت هم شعر بگوید؛ خانم معتمد در خصوص این توانایی می‌گوید: ما در خانه یک کتاب توضیح و تفسیر شعر حافظ داریم که وقتی بچه‌ها مدرسه اند؛این کتاب را می‌خوانم و یاد می‌گیرم و بعد آن را به زبان خیلی ساده و کودکانه و در حد فهم و درک یک بچه 8 ساله به رها یاد می‌دهم.

وی می گوید:نمی‌خواهیم که رها خیلی پیچیده و حرفه‌ای معنای شعرها را یاد بگیرد چون خود او هم به این نتیجه رسیده که برای دل خودش شعر می‌خواند. خودش همیشه یک مثال می‌زند که مامان‌ها وقتی به بچه‌ها می‌گویند کاری را نکن بچه‌ها گوش نمی‌دهند و خوششان نمی‌آید ولی وقتی در شعرها این پندها را می‌خوانند هم لذت می‌برند و هم در وجودشان اثر می‌گذارد.

از خانم معتمد در خصوص جایزه مسابقه و جواب «هیچی» رها می‌پرسم با خنده می‌گوید: در آن مسابقه به رها جایزه‌ای داده نشد؛ اما رها با مسابقه مطرح شد و بعد از آن هم در دو برنامه دیگر در صدا و سیما توانست شرکت کند. بعد از آن هم یک برنامه دیگر با هماهنگی دکتر آذر شرکت کرد که یک مثنوی مولانا هدیه گرفت.

رها معتمد در خانواده‌ای بزرگ شده که پدر خانواده مدیریت خوانده و مادر رادیولوژی؛ اما تقریبا تمام متون ادبیات فارسی و کتاب شعرا در خانه‌شان پیدا می‌شود. گفت و گوی‌مان که با خانواده معتمد تمام می شود در ذهنم تمام اشعاری که از دوران کودکی و دوران تحصیل خوانده ‌م و در ذهنم مانده را مرور می‌کنم به اندازه انگشتان دست، شعر در یادم مانده...

نمی‌دانم در کشوری مثل ایران که تا حرف تمجید و تعریف می‌آید پای حافظ و سعدی را وسط می کشیم چند کودک یا نه چند نفر مثل رها، وجود دارند؛ کودکانی که بخاطر دلشان حافظ بخوانند و بخاطر دلشان شعر حفظ کنند.

غزلیات مولوی دیوان شمس :«خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم – زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست...»

 

«خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم – زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست...»

///////////////////

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر

کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان

کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم

ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

محمدحسین جعفریان، ‌از شاعران امروز خراسان /مکتب ایران چو دکان شماست/ نفستان ولله ایران شماست

http://www.tabnak.ir/fa/news/190149/شعری-که-جعفریان-در-محضر-رهبر-انقلاب-نخواند!

محمدحسین جعفریان، ‌از شاعران امروز خراسان است؛از نسلی که جنگ را تجربه کرده است. او پس از جنگ و در سال‌ها همکاری با «روایت فتح»، مستندهای بسیاری نیز از مناطق بحرانی جهان ساخته و در عین اینکه دستی بر آتش روزنامه نگاری دارد، مدتی نیز رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان بوده است.

به گزارش «تابناک»، وی همچنین در بیش از دو دهه‌ای که محفل ماه رمضان شاعران نزد رهبر انقلاب برگزار شده، از چهره‌های ثابت این نشست‌ها بوده و بارها در محفل مذکور، شعرخوانی داشته و تقریبا هر بار شعرش به طور ویژه‌ای مورد تشویق رهبر انقلاب قرار گرفته است، چندان که سال پیش،‌ پس از خواندن شعر «عاشقانه‌های یک کلمن» رهبر انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوشنویسی کنند و در بنیاد شهدا و ایثارگران آویزان کنند»؛ شعری که جعفریان بر این باور است، اگر پیشتر، مسئولان جلسه را از آن آگاه می‌کرد، مانع خواندن آن می‌شدند!

بنابر این گزارش، امسال اما شنیدیم که جعفریان به چهره‌ای معترض در این جلسه تبدیل شده و گفته است که مسئولان پیش از جلسه، با انتخاب اشعار، آنها را پاستوریزه می‌کنند. سایت‌های گوناگون نیز اخبار ضد و نقیضی از این ماجرا منتشر کردند.

جعفریان اما از ماجرا این گونه روایت می کند که شعری داشته که مسئولان جلسه و حوزه هنری، تنها دو بیت آن را که به جریان انحرافی باز می‌گشت، شنیده بودند و بدون شنیدن مابقی آن گفتند صلاح نیست این شعر خوانده شود و...

وی اینگونه ادامه می دهد که؛ «پس از جلسه مرا صدا کردند و رفتم نزد آقا. آقا پرسیدند: چه شده آقای جعفریان؟ گفتم: حضرت آقا، ما سال‌های پیش شعرهایی که حتی در روزنامه‌ها نتوانستیم منتشر کنیم، اینجا توانستیم بخوانیم. آقا فرمودند: همین طور است و من گفتم: خب امسال دوستان جای شما تصمیم گرفتند، چه چیز صلاح است و چه چیز نه. شعرها را گزینش کردند. این خوب نیست. ما که شهره به شاعر انقلابیم و به قول مرتضی سرهنگی در سیراب شیردان نظام بزرگ شدیم، اگر صلاح ندانیم که می‌داند؟»

جعفریان می‌گوید: «اینجا آقا مرا در آغوش گرفتند و سرم را بوسیدند که هم خودم و هم اطرافیان به شدت متأثر شدیم. آقا دست بر سر و شانه‌هایم کشیدند و گفتند: شما صبور باش آقای جعفریان. من در جریان انتخاب و شکل برگزاری جلسه نبودم. چند بار گفتند: صبور باش.»

به هر تقدیر، آن شعر را که امروز در روزنامه خراسان نیز منتشر شده، محمد حسین جعفریان در اختیار «تابناک»، قرار داد؛ شعری که جز عشق به انقلاب و آرمان های امام، نکته‌ای نداشت.

بر این اساس، برای رفع این سوءتفاهم و مهمتر از آن، رسیدن این شعر پرشور و شعور، آن را برای نخستین بار منتشر می‌کنیم:

رأی و بیعت

مدتی این مثنوی تأخیر شد
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد

شد رها سگ،‌ باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است،‌ جنگ

سالکان بی خرد! بی‌پیرها!
ساحران! رمال‌ها! جن‌گیرها!

مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست

عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید

وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی

پس زند خاک از کدورت‌هایتان
صورتک‌ها را ز صورت‌هایتان

بانگ بردارد ز اعماق وجود
فاش گوید آنچه را بود و نبود

تشتتان چون از سر بام اوفتاد
کله‌هاتان چون که خالی شد ز باد

هان! گمان کردید ما وامانده‌ایم؟!
ما کنار دام بر جا مانده‌ایم

منتظر با تیغ‌ها و داس‌ها
پیشتر آیید ای خناس‌ها

هر طرف کردیم دامی را رها
پیشتر آیید ای بدکاره ها

تیغ کج آ‌ریم و گردانیم صاف
هر که ره گیرد به سوی انحراف

چون هلاهل مغز بادام شما
مانده فرزین گرچه در دام شما

ای دلیل داعیان دین ما
تاج سر، ای مرد، ای فرزین ما!

این سخن را بشنو از اهل تمیز
رأی و بیعت فرق‌ها دارد عزیز

نیک می‌دانیم از برهان و نقل
این که بیعت عشق باشد رأی عقل

گرچه عقل ما ملاک خوبی است
یادمان باشد که پایش چوبی است

عقل آخر هم بماند در نود
عشق اما ختم کار و هست صد

هر چه رمل آرید و سحر و جفر و راز
عشق اسطرلاب اسرار است باز

چون رجز خوانند مردان نود؟
چون؟ که جاري در رگان ماست صد؟

***
ماه سنگي سرد و بي مقدار بود
گرمي خورشيد بر حسنش فزود

رو بگرداند چو خورشيدي ز  ماه
در محاق افتد قمر، گردد تباه

جملگي دانند، حتي خار و خس!
آبروي ماه از شمس است و بس


 

فشرده و خلاصه داستان بوف کور صادق هدایت

ماجرا از اینجا آغاز می‌شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه‌اش (که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته‌است) منظره‌ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌است می‌بیند و مفتون نگاه دختر (اثیری) می‌شود و زندگی‌اش به طرز وحشتناکی دگرگون می‌گردد تا اینکه مغرب‌هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه‌اش می‌یابد. دختر چندهنگامی بعد در رخت‌خواب راوی به طرز اسرارآمیزی جان می‌دهد. راوی طی قضیه‌ای موفق می‌شود که چشم‌های دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان می‌برد. گورکنی که مغاک دختر را حفر می‌کند طی حفاری، گلدانی می‌یابد که بعداً به راوی به رسم یادگاری داده می‌شود. راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمی‌یابد که برروی گلدان (=گلدان راغه) یک جفت چشم درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیده‌بود، کشیده شده‌است.

پس راوی تصمیم می‌گیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود گذاشته و تریاک بکشد. راوی بر اثر استعمال تریاک، به حالت خلسه می‌رود و در عالم رویا به سده‌های قبل باز می‌گردد و خود را در محیطی جدید می‌یابد که علی‌رغم جدید بودن برایش کاملاً آشنا است.

خلاصهٔ بخش دوم ...

ادامه نوشته

شعری از آیت الله صافی گلپایگانی : ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست /فخری به داریوش و به اسفندیار ن

آیت الله صافی گلپایگانی از مراجع معظم تقلید در 15 فروردین امسال - 1390- شعری سروده اند.

ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست

فخری به داریوش و به اسفندیار نیست

مرده است دور رستم و سیروس و کیقباد

ما را به جاهلیت آن دوره کار نیست

در سایه محمد و آل محمدیم

برتر از این برای بشر افتخار نیست

ابنای دین و سوره توحید و کوثریم

بر دل ز کفر و شرک و شرارت غبار نیست

اسلام، اعتقاد و نظام و هویت است

هر کس نداشت در دو جهان رستگار نیست

اندر دژ ولایت و حصن امامتیم

مانند این حصار به گیتی حصار نیست

ما امت عدالت و صلح و اخوتیم

در ما نفاق و شیطنتِ دیو سار نیست

از جاهلیت مجوس نگیریم رسم و راه

ما را به جز ولایت مهدی (ع) شعار نیست

اعلام «ان اکرمکم» باشد این پیام

در کیش ما به رنگ و نژاد اعتبار نیست

گر مدعی تلاش به توهین ما کند

با او بگو که از تو جز این انتظار نیست

تو باش و هفت خوان و خرافات و ترّهات

راهی که می‌ روی ره پروردگار نیست

زنده است دین احمد (ص) و قرآن و اهل بیت (ع)

اکمل از آن طریق سوی کردگار نیست

یارب رسان امام زمان منجی جهان

فرّخ، زمان او که در آن، کار عار نیست

پر می‌ کند ز عدل به امر خدا زمین

بهتر ز عصر دولت او روزگار نیست

آئین دین مداری و تقوی شود رواج

رسم فساد و شرب مدام و قمار نیست

مؤمن عزیز گردد و کافر شود ذلیل

مرد خدا به دوره او خوار و زار نیست

هان بترسيد كه اين لشكر بسم الله است/هان بترسيد كه طوفان طبس در راه است/هر كه دارد هوس كرب و بلا ، بس

باز از بام جهان، بانگ اذان لبريز است
مثنوي بار دگر از هيجان لبريز است
 
بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لؤلؤ و مرجان شده است
 
دشمن از وادي قرآن و نماز آمده است
لشكر ابرهه از سوي حجاز آمده است
 
با شماييم شمايي كه فقط شيطاني است
(دين اسلام نه اسلام ابوسفياني است)
 
با شماييم كه خود را خبري مي‌دانيد
و زمين را همه ارث پدري مي‌دانيد
 
با شماييم كه در آتش خود دود شديد
فخر كرديد كه هم‏كاسه‏ی نمرود شديد
 
گردباد آتش صحراست بترسيد از آن
آه اين طايفه گيراست بترسيد از آن
 
هان! بترسيد كه دريا به خروش آمده است
خون اين طايفه اين بار به جوش آمده است
 
صبر اين طايفه وقتي كه به سر مي‌آيد
ديگر از خرد و كلان ، معجزه بر مي‌آيد
 
سنگ اين قوم كه سجيل شود مي‌فهميد
آسمان غرق ابابيل شود مي‌فهميد
 
پاسخت مي‌دهد اين طايفه با خون اينك
ذوالفقاري زنيام آمده بيرون اينك
 
هان! بخوانيد كه خاقاني از اين خط گفته است
شعر ايوان مدائن به نصيحت گفته است
 
هان بترسيد كه اين لشكر بسم الله است
هان بترسيد كه طوفان طبس در راه است
 
يا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه كنيم؟
روز خوش بي تو نديديم به عالم ، چه كنيم؟
 
پاسخ آينه‌ها بي تو دمادم سنگ است
يا محمد(ص)! دل اين قوم برايت تنگ است
 
بانگ هيهات حسيني است رسيدست ز راه
هر كه دارد هوس كرب و بلا ، بسم الله
 
شعر زیبای «سید حمیدرضا برقعی» شاعر جوان آیینی،که در وصف خروش مردم بحرین سروده و به این مظلومان تقدیم کرده است 

ریشه یابی واژه های فارسی / پیژامه: پای + جامه / بیابان : بی + آب + ان

۱ - میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی)۱ = کسی که دارای مهمان است.
۲- گوسفند:  گو ( جانور اهلی ) + سپند ( مقدس، پاک ) = جانور اهلی پاک ۱
*جز اول ( گو ) در واژه های گوساله و گاو نیز به کار رفته است.۱
۳ - میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده
* این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در عهد قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای  « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام اشخاص می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا ۱

۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه ۱
۵- آسمان:  آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس
* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که  بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.

۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.
*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.

۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.
* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.
۸- البرز : هر( کوه) + برز( بلند) = کوه بلند
۹-  بیستون: این واژه در اصل بغستان به معنای محل پرستش خدا بود که تشکیل یافته از دو جزء بغ( خدا) + ستان ( پسوند مکان) می باشد و در سیر تحول واجی ابتدا به بیستان(یای مکسور) و سپس به بیستون (یای مفتوح)و سرانجام به بیستون تغییر یافت.
* ظاهراً چون ایرانیان کوه ها و اماکن بلند را برای مناجات مناسب می دیدند این کوه بلند را جایگاه نیایش خدا نامیدند
۲

۱۰- دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت
* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه  
dipi  است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub  به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت  duppu  و tuppu  ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل  dup  درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.۳
 
۱۱-  دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان
*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.
۱۲- تابستان: تاب( بن مضارع تابیدن) + ستان (پسوند)
۱۳- کوچه: کوی( محله) + چه ( پسوند تصغیر)
۱۴ -داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) =  کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.
۱۵- حقه باز: حقه ( جعبه مخصوص نگهداری اشیای قیمتی که سر باز بود) + باز: فرد متخصص در بازی و جابه جایی حقه ها.
* در قدیم افرادی به عنوان تردستی چند حقه را با رنگ های مختلف، واژگون بر زمین می گذاشتند و مهره ای در زیر یکی از آنها می نهادند سپس با جابه جایی حقه، مهره را ازحقه ای به حقه ی دیگر منتقل می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه مترادف با واژهای نیرنگ باز و فریبکار می باشد.
۱۶- پاسخ:  پات(ضد- مقابل) + سخون یا سخن  = جواب سخن
*این واژه بعدها با کاهش واج در دو جز خود به صورت پاسخ درآمد.
۱۷- کهربا: کاه+ ربا (بن مضارع ربودن)= رباینده کاه
* کهربا در حقیقت نوعی صمغ مترشح از درختان است که اگر به پارچه ابریشمی مالش داده شود خاصیت الکتریسته پیدا می کند و ذرات کاه و خرده های کاغذ را جذب می کند.
۴ بعد ها که ادیسون جریان برق را اختراع کرد این واژه در زبان عربی به الکتریسته اطلاق شد. جالب این جاست در برابر این کلمه فارسی که در زبان عربی رایج است کلمه عربی(برق) درزبان زبان فارسی به کار می رود.

۱۸- زمهریر:  زم ( سرما) +  هریر( موجب )= موجب  و دلیل سرما -بادسرد۵

۱۹- فردوس:از دو جزء ترکیب یافته است: Pairi ( پیرامون ) + ( Daeza) ( معنی انباشتن و دیوارکشیدن )=  درختکاری و گل کاری پیرامون ساختمان
* اصل این واژه که به صورت پردیس می باشد با معرب شدن به شکل فردوس در آمد و به زبان عربی راه یافت.
۶
۲۰- پیژامه: پای + جامه = جامه ی پا
* این واژه از زبان فارسی وارد هندوستان شد و از آنجا به زبان انگلیسی راه یافت سپس با تغییر شکل  به صورت پیژامه به کشور مصدر بازگشت.
۲۱- شلوار : شل (ران ) + وار (پسوند شباهت) = جامه ای که شبیه ران است.۱

۲۲- آدینه : این واژه در ایران باستان: ati-ayanaka  بوده است که به معنای به سویی رفتن، به سویی حرکت کردن، جمع شدن، اجتماع کردن می باشد.۷
*در عربی هم روز جمعه معنای روز جماعت و روز گردهمایی را می‌دهد.

۲۳- آفرین : afri( افسون، دعای خیر) +   vana:( آروز، خواست)۷
* ریشه لغت آفرین از
fri به معنی توجه کردن و خشنود کردن می‌آید. لغت نفرین همان (نه +آفرین) است. 

۲۴-هندوانه: هندوان + ه (نسبت) = میوه ای که از هند می آید.۱


۲۵- یخچال: یخ+ چال ( گودال)= گودالی که  در آن یخ نگهداری می شد.۱

۲۶-آبشار : آب + شار (بن مضارع شاریدن به معنی ریختن) = ریزش آب  ۱

۲۷- بوستان = بوی (رایحه) + ستان = جایی که گل های خوشبو بسیار باشد.۱

۲۸-بیابان : بی + آب + ان = مناطقی که بی آبند.

۲۹- پاکیزه : پاک + ایزه یا ایچه (پسوند)= پاک۱

۳۰- پایین : پای+ ین (پسوند نسبت) ۱

۳۱- پیغمبر : پیغم(مخفف پیغام) + بر (بن مضارع بردن) = کسی که پیام می برد.۱

۳۲- کنیز: کن( زن) + یز( پسوند صغیر) = زن کوچک

۳۳- الکی:
  الک ابزاری است که از سيمهاي باريک بافته مي شود، مانند غربال، ولي سوراخهاي آن کوچکتر است. به همين جهت بيخته آن بسيار نرم است. سابقاً که الک سيمي معمول نبود و يا در مناطقي که الک سيمي نداشته اند، پارچه هاي بسيار نازک پنبه اي را مانند الک سيمي به چوب وصل مي کردند و آرد و ساير چيزهاي نرم را به منظور بيختن از آن عبور مي دادند. این نوع الک مانند سیمی آن داری دوام نبوده و پس ازمدتی از بین می رفت. بعدها با توجه به این عدم استحکام آن، نماد سستی و کم دوامی شد و واژه «الکی»شکل کنایه به خود گرفت
۸
۳۴- گاوبندی:
تا چندی پیش که تراکتور و سایر ابزارآلات موتوری وجود نداشت شخم زدن به وسیله گاو صورت می گرفت به مرور زمان واژه « گاوبندی »با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد.
اما معنای مجازی آن که « تبانی »و « شرکت در منافع نامشروع » از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر  تقسیم می کردند.بدین گونه که زمان دریافت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد مباشر مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود .
 استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع استناد و تمثیل کنند  .
۸

 (کپی و استفاده از مطلب با ذکر منبع مجاز می باشد.)

منابع :

۱- برهان قاطع ، محمد حسن خلف تبریزی، به اهتمام دکتر محمد معین، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۲.

۲- تاریخ زبان فارسی، دکتر مهری باقری، انتشارات قطره، چ نهم، ۱۳۸۳.

۳- برگزیده اشعار ناصرخسرو، به اهتمام دکتر محمد غلامرضایی، انتشارات جامی ،چ اول، ۱۳۷۵.

۴- فرهنگ معین، محمد معین، انتشارات امیرکبیر، چ نهم، ۱۳۷۵.

۵- سایت تبیان (کلمات فارسی در قران مجید)

۶-سایت معماری منظر ایران

۷-فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی،دکتر محمد حسن دوست، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، ۱۳۸۳.

www.bagheadab.blogfa.com

واژه‌های دارای ریشه فرانسوی که در زبان فارسی معمول شده‌اند

واژه‌های دارای ریشه فرانسوی که در زبان فارسی معمول شده‌اند و بصورت وامواژه هایی درآمده‌اند، به فراوان یافت می‌شوند. دلیل آن شاید به دوران قاجار برگردد که عمده‌ی روابط ایران و غرب، با فرانسویان بوده‌است. برخی از این کلمات و معادل فرانسوی آن در زیر فهرست شده‌اند:

الف

ادکلن(eau de cologne)
اشل (échelle) به معنی نردبان
اکران (écran)

اکیپ (équipe)

املت (omelette)
اُوٍرت (ouvert) به معنی باز (open).
اورژانس (urgence)
اوریون (oreillons) بیماری اوریون یا گوشک که از oreille که به معنی گوش است آمده است.
ایده (idée)
آباژور (abat-jour)
آبسه (abcès) به معنی چرک و ورم چرکی
آژان (agent)
آژانس (agence)
آسانسور (ascenseur)
آلرژی (allergie)
آمپول (ampoule)
آناناس (ananas)
آنکادر کردن (encadrer)
آوانتاژ (avantage) به معنی فایده و منفعت است.
آوانس (avance)
 
 

ب

باکتری (bactérie)
بالکن (balcon)
بانداژ (bandage)
بلیط (billet) که در زبان فرانسه "بیه" تلفظ می‌شود
برس (brosse)
بروشور (brochure)
بلوز (blouse)
بن ساله (bon salé) به معنی خوش نمک
بوروکراسی (bureaucratie) که از ریشه bureau به معنی میز و دفتر کار ایجاد شده است.
بوفه (buffet)
بولتن (bulletin)
بیسکویت (biscuit) به معنی دوبار پخته شده bis به معنی دوباره و cuit به معنی پخته شده است!
بیگودی (bigoudis)
 
 

پ

پاپیون (papillon) به معنی پروانه
پاتیناژ (patinage)
پاساژ (passage)
پاندول (pendule)
پانسمان (pansement)
پاویون (pavillon)
پروژه (projet)
پروسه (process)
پلاک (plaque)
پلاکارد (placard) به معنی پوستر و نیز به معنی کابینت است plat به معنی بشقاب یا ظرف مسطح است.
پماد (pommade)
پنس (pinces)
پورتفوی (portefeuille) به معنی کیف اسناد وکیف پول است.
پونز (punaise)
پوئن (point) به معنای امتیاز
پیژامه (pyjama)
پیست (piste)
 
 

ت

تابلو (tableau)
تن (ماهی) (thon)
توالت (toilette)
تومور (tumeur)
تیره یا خط تیره (tiret)
تیراژ (tirage)
 
 

د

دز (dose)
دوش (douche) فعل se doucher به معنای دوش گرفتن است
دیسک (disque)
دیسکت (disquette)
 
 
 

ر

رادیاتور (radiateur)
رژیم (régime)
رفراندوم (référendum)
رفوزه (refusé)
روبان (ruban)
روب‌دشامبر (robe de chambre) به معنی لباس خانه.
 
 

ژ

ژامبون (jambon) از واژه jambe به معنی ساق پا گرفته شده است.
ژانر (genre)
ژست (geste)
ژله (gelée)
ژوپ (jupe) به معنی دامن و minijupe به معنی دامن کوتاه است.
ژورنال (journal) به معنی روزنامه. jour به معنی روز است.
ژیله (gilet)
 
 

 

س

ساتن (satin)
سالن (salon)
سس (sauce)
سنکوپ (Syncope)
سوتین (soutien gorge)
سوژه (sujet)
 
 

ش

شاپو (chapeau)
شارلاتان (charlatan)
شاسی (châssis)
شال (châle)
شانس (chance)
شانتاژ (chantage) ریشه آن فعل chanter به معنی آواز خواندن است
شوالیه (chevalier) به معنی اسب سوار و Cheval به معنی اسب است
شوسه (chaussée) به معنی جاده و سواره رو است و chaussure به معنی کفش است.
شوفاژ (chauffage)
شوفر (Chauffeur)
شومینه (cheminée)
 
 

ص

صابون (savon)
صندل (sandale)
 
 

ط

طلق (talc)
 
 

ف

فابریک (fabrique) به معنی کارخانه
فلش (flèche)
فویل (feuille) به معنی ورقه یا برگه.
 
 
 

ک

کاپوت (capot)
کارتابل (cartable) به معنی کیف مدرسه
کاسکت (Casquette)
کافه (café)
کافه گلاسه (café glacé)
کامیون (camion)
کامیونت (camionnette)
کاناپه (canapé)
کتلت (côtelette) از واژه côte به معنی دنده بوجود آمده است.
کراوات (cravate)
کرست (corset)
کریدور (corridor)
کلیه (Collier) به معنی گردن‌بند و cou به معنی گردن است.
کمدی (comédie)
کنسانتره (concentré)
کنسرو (conserve)
کنسرواتور (conservateur) به معنی نگهبان و محافظ است
کنکور (concours)
کودتا (Coup d'État)
کوران (courant) به معنی جریان بیشتر برای جریان هوا به کار می‌رود.
کورس (course)
کوسن (coussin) به معنی نازبالش
 
 

گ

گاراژ (garage) از فعل garer به معنی نگهداشتن یا پارک کردن گرفته شده است
گارسون (garçon)
گیشه (guichet)
 
 

ل

لژ (loge)
لوستر (lustre)
لیسانس (licence)
 
 

م

مامان
مانتو (manteau)
مانکن (mannequin)
مایو (maillot)
مبل (meuble)
مرسی (merci)
مزون (maison) به معنی خانه است
مغازه (magasin) خود در اصل از عربی مخزن.
موزه (musée)
موکت (moquette)
میزانسن (mise en scene)
میلیارد (milliard)
 
 

ن

نایلون (nylon)
 
 

و

وانیل (vanille)
ویتامین (vitamine)
ویترین (vitrine)
ویراژ (virage)
ویلا (villa)
 
همکلاسی ها

قاسم صرافان : بخوان كه در عرفاتم من، كنار آب حياتم من /طنين يك صلواتم من به شوق اين همه زيبايي

 سروده قاسم صرافان شاعر جوان كشورمان به مناسبت ميلاد با سعادت پيامبر اكرم(ص)


هراس و دلهره خواهد رفت همان شبي كه تو مي‌آيي
همان شب آمنه مي‌بيند درون چشم تو دنيايي

همين كه آمده‌اي از راه، قريش محو تو شد اي ماه!
يتيم كوچك عبدالله! ببين نيامده، آقايي!

گل قشنگ بني‌هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم
دلم كنار تو شد مُحرم، نديده خوشتر از اين جايي

چنان كنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را يثرب
كه وحي شد به دل راهب همان ستوده عيسايي

به هيچ آينه جز حيدر، نه پادشاه و نه پيغمبر
شكوه و حُسن تو را ديگر، خدا نداده به تنهايي

به دختران نهان در گل، ببار ساقي نازك دل
ببار تا بشود نازل به قلب پاك تو زهرايي

به آرزوي نگين تو درآمده‌ست به دين تو
مسيح من! به كمين تو نشسته است يهودايي

قسم به «ليل» و به گيسويت، به ذكر «ياحق» و «ياهو»يت
به آيه‌، آيه‌ي ابرويت به آن دو چشم تماشايي

در اين هزاره ظلماني از آن ستاره كه مي‌داني
براي اين شب توفاني كمي بخوان دل دريايي!

بخوان كه در عرفاتم من، كنار آب حياتم من
طنين يك صلواتم من به شوق اين همه زيبايي

نامه به یک میزبان مهربان اصفهانی : روديد كه آبرو به دريا داديد "عمیدرضا مشایخی"

از اينكه به ما منزل ومأوا داديد

ما را به درون خانه تان جا داديد

يك خانهء گرم و جرعه اي آب خنك

بي تلخي خواهش وتمنا داديد

در شهر فريبا وهنر پرورتان

يك روز به ما دست تماشا داديد

تا اينهمه رابه همچو من درويشي

با روي گشاده ترزگل ها داديد

از جانب من به ديگران عرض كنيد

وقتي كه چنين به مهر معنا داديد

دشت است وسيع سينه تان چون باران

روديد كه آبرو به دريا داديد

http://amidmashayekhi.blogfa.com

عمیدرضا مشایخی:خوردیم شکست و ننشستیم از پای / ما عاقبت این شکست را می شکنیم

گزیده هایی از اشعار زیبا و دلنشین شاعر گرامی عمیدرضا مشایخی

 

هر آفت شب پرست را می شکنیم

هر سایهء شوم و پست را می شکنیم

خوردیم شکست و ننشستیم از پای

ما عاقبت این شکست را می شکنیم

///////////////////////

تا کی کنم این شکوه که غم کشت مرا

این عالم خفته در ستم کشت مرا

فریاد رسم سپیده ای پنهان بود

پیدا شد و آن سپیده هم کشت مرا !

////////////////////

چشم و دلتان را به خدا بسپارید

جز خواهش باران همه را بگذارید

با هم به بیابان عطش زار زنیم

شاید که دلی شکست و باران بارید

ادامه اشعار

ادامه نوشته